Crossing Gedrosia

Document Type : Research Paper

Authors

Assistant Professor, the University of Sistan and Baluchestanm Iran.

Abstract

In 325 B. C. Alexander the Great decided to return to the west at the mouth of Indus. The great Macedonian army provided by a number of nations started its campaign through Gedrosia (Baluchestan) commanded by Alexander. His fleet supported the ground army under the command of Nearchus on Oman Sea. Greek geographers divided Baluchestan into three regions: Oritiae, the Coast of Fish Eaters and Gedrosia.
Alexander faced a number of challenges while crossing the three regions, partly due to his army’s unfamiliarity with the area. In fact, the severity of these problems was far greater than were anticipated from the beginning of the war on the border of Granicus up to the end of it on the mouth of Indus. Alexander, in spite of knowing that Gedrosia had a severe nature and lack of the foodstuffs and grass plots, decided to cross it because of his self-pride and his supernatural ability. Did he succeed to reach all his ambitious goals?
Since Gedrosia did not have a central advanced urbanization system, how it this perceived by historians and geographers?
This article aims not only to answer the two mentioned questions but also explain the whole operations by Alexander and his army in Gedrosia, the circumstances of their coming in contact with environment and geographical phenomenon’s of the region according to Greek historians and geographers on the basis of descriptive-analysis method.

Keywords

Main Subjects


مقدمه

اسکندر مقدونی پس از تصرف ساتراپی­های شرقی امپراتوری هخامنشی راهی هند گردید تا دورترین نقطه جهان متمدن آن روز را که دارای ثروت هنگفتی بود، به تصرف خود در آورد، اما علی­رغم تجربه فراوان جنگی و نیروی کارآمد با مقاومتهایی که هندی­ها از خود نشان دادند، موفق نشد فراتر از سند برود و قدم در خاک دکن بگذارد. از این رو، تصمیم گرفت تا پس از یک سفر جنگی طولانی که سپاهیانش بسیار فرسوده شده بودند، از شرق رو به جانب غرب گذارد و با ثروت عظیم و لشکریان بیشمار که رهاورد جنگ طولانی مدت وی بود، به یونان باز گردد. وی در این بازگشت، لشکریان خود را به سه قسمت تقسیم کرد: قسمتی به فرماندهی کراتروس (Craterus) با بارو بنه و غنایم زیاد از طریق آراخوزیا و درنگیانا عازم غرب گردیدند؛ بخشی به فرماندهی نئارخوس با یک ناوگان دریایی از دهانه سند عازم خلیج فارس شد. بخش اصلی سپاه اسکندر، به فرماندهی شخص خود وی راه گدروزیا را برگزید که همگان از سختیها و مشقات آن خبر داشتند. اما اسکندر با خصوصیات اخلاقی و روانی ویژه و دیگر اهدافی که در سرداشت، بر عبور از گدروزیا پای فشرد.

گدروزی یا گدروزیا، یکی از ساتراپی­های شرقی هخامنشیان محسوب می­گردید که هم اکنون به آن بلوچستان گفته می­شود. بلوچستان در اواخر سده نوزدهم میلادی توسط انگلستان بین دو کشور ایران و هند آن زمان تقسیم شد.

جغرافیانگاران یونانی، بلوچستان را به سه بخش تقسیم کرده بودند: بخش شرقی آن که به رود هینگول (Hingol)ختم می­شد، سرزمین اوریتیایی بود. سرزمین ایختیوفاگی یا ماهی­خواران در سواحل مکران قرار داشت و سرانجام گدروزیا که نواحی داخلی بلوچستان ایران و پاکستان را در بر می­گرفت (Eggermont,1975:68 ). به طور کلی، گدروزیا از شرق به رود آرابیوس، از غرب به دماغه جاسک و کرمانیا، از جنوب به دریای اریترا (عمان) و از شمال به درنگیانا و آریا محدود می­گردید.

برای بازسازی عبور اسکندر از گدروزیا تلاش شده است تا حتی­المقدور از منابع دست اول و معتبر و نویسندگانی چون آریان، پلینی، بطلمیوس و ... که خود در جریان سفرهای جنگی اسکندر قرار داشتند، استفاده شود؛ گرچه این افراد در شرح برخی وقایع به نفع یونانیان اغراق نموده و یا سعی در الوهیت بخشی این فاتح داشتند، اما با علم به تاریخ، درایت عقلانی و جراحی تاریخ می­توان حقایق را آن گونه که بوده­اند، از لابه لای متون مختلف و متنوع تاریخی استخراج نمود و به تحلیل صحیح آنها پرداخت. متأسفانه ایرانیان که خود قربانی این تهاجمات قرار گرفتند، در ثبت و شرح این رویداد تاریخی نه تنها سهمی ندارند، بلکه در ادوار اسلامی از اسکندر چهره­ای موجه ساختند تا جایی که او را با ذوالقرنین برابر دانستند.

در قرن نوزدهم میلادی تلاش گسترده­ای برای بازخوانی و تحلیل سفر جنگی و جهانگشاییهای اسکندر از سوی مورخان اروپایی صورت گرفت. منابع این نویسندگان که به نوعی دست دوم محسوب می­گردد، غالباً با اهداف سیاسی و اغراض برتری­جویانه نژاد سفید بر بربرهای شرق تنظیم گردیده است. از این رو، در این جستار سعی گردید تا با درایت از منابع فوق و به دور از تعصب و جنبه­های منفی آنها استفاده شود. سومین دسته از این منابع را کتب قرن حاضر، بویژه سالهای اخیر تشکیل می­دهد که سعی دارند بدون جانبداری و صرفاً با تحلیلی عالمانه واقعیتها را آن گونه که بوده­اند، به رشته تحریر بکشند. از آن جایی که تاکنون پیرامون عبور اسکندر از گدروزیا، وقایع و رخدادهای آن، طبیعت و پدیده­های جغرافیایی و نیز جغرافیای تاریخی منطقه کار پژوهشی خاصی صورت نگرفته و منابع فارسی آن نیز انگشت شمار و غالباً ترجمه­ها خدشه­دار است، سعی گردید تا در این نوشتار از منابع لاتین که گردآوری آنها معمولاً با دشواریهایی همراه است، استفاده شود.

 

در سرزمین گدروزیا

از نخستین برخورد اسکندر مقدونی در سال 334 ق.م. با ایرانیان در کنار رود گرانیکوس نه سال گذشت؛ سالهایی که با جنگها و پیروزیهای بزرگی همراه بود. در آغاز، اسکندر برای به دست آوردن این فتوحات و کشورگشایی­ها به زیارت قبور پهلوانان یونان باستان رفت و برای خدایان قربانی نمود و جنگ خود علیه آسیا را جنگی مقدس اعلام کرد (پیرنیا، 1384: 1024) و اینک زمان آن فرا رسیده بود که در بازگشت یک بار دیگر به شکرانه فتوحات عظیم و غنایم بیشمار برای خدایان قربانی کند.

در اواسط ماه جولای سال 325 ق.م. اسکندر با سپاه بزرگی که مرکب از پیاده نظام و سواره نظام ملیت­های مختلف بود، وارد پاتالا، شهری در جنوب رود سند گردید. اسکندر پس از تصرف شهر و فرار حاکم ایرانی آن تصمیم گرفت تا به جنگ خاتمه دهد و از طریق سواحل گدروزیا و با کمک ناوگان دریایی به غرب مراجعت کند. از این رو، نئارخوس، دریاسالار اسکندر برای عبور ناوگان دریایی از دریای ناشناخته­ای که تا پیش از این از آنجا عبور نکرده بودند، بهترین کشتی­ها و دریانوردان فینیقی، مصری، قبرسی و سندی را به خدمت گرفت.

سرانجام پس از عبور کشتی­ها از سند که گاهی زمین­گیر می­شدند و تعدادی از آنها نیز درهم شکستند، وارد جزیره سیلوتا(Cilluta) - که در دهانه رود قرار داشت - گردیدند. پس از آن به جزیره کوچک دیگری داخل شدند که در مجاورت اقیانوس قرار داشت. اسکندر در اینجا برای پوزئیدون و نریدز - که یادآور نخستین قربانیهای وی در هلسپونت برای تصرف ایران بود- قربانیهایی تقدیم کرد(Bosworth,1993:139) برای دیونیسوس در آب اقیانوس شراب افشاند.

اسکندر که اینک تصور می­کرد تمام دنیای شرق را به تصرف درآورده است، با غنایم و ثروت بیکرانی که از ایران و هند به دست آورده بود، قصد بازگشت به بابل، پایتخت کهنسال و عروس شهرهای آسیایی را داشت تا در آنجا جشنی با شکوه برپا سازد و برای هلنیزه کردن سرزمینهای متصرفی خود برنامه­ریزی نماید و پس از آن برای تصرف شمال افریقا و غرب اروپا راهی آنجا گردد. از این رو، لشکر خود را به سه بخش کرد تا به یکباره این لشکر عظیم و غنایم بیشمار آن گرفتار بلایا و آسیب نگردند. در این تقسیم، کراتروس مأمور حمل جهازات و غنیمتها شد تا آنها را از طریق جاده امن آراخوزیا و درنگیانا - که پیش از این به تصرف او در آمده بودند- جابه­جا کند (Romm, 2005:154). بخش دوم ارتش که در واقع هسته اصلی و بزرگ لشکریان را تشکیل می­داد و مرکب از پیاده نظام، سواره نظام، تجار، بارو بنه شاهی، زنان، کودکان و گروه­های مختلف بودند، به فرماندهی خود وی راه گدروزیا را در پیش گرفتند. البته، اسکندر از سختی راه گدروزیا و کمبود آب و آذوقه در آن خبر داشت، اما از آنجایی که فردی ماجراجو و جاه طلب بود، سخنان مشاوران و اطرافیان در وی کارگر نیفتاد و می­خواست نشان دهد که دارای قدرتی بیش از سمیرامیس، ملکه افسانه­ای آشور و کوروش پادشاه بزرگ ایران است، زیرا به وی گفته شده بود که تا پیس از این فقط سمیرامیس با بیست نفر و کوروش با هفت نفر توانسته بودند از این سرزمین دهشتناک برهند (Briant@Eisenbrauns,2006:758).

قسمت سوم ارتش را ناوگان دریایی تشکیل می­داد. فرماندهی ناوگان دریایی با نئارخوس، دوست دوران کودکی وی بود. اسکندر در اینجا می­خواست نشان دهد که از طریق دریا از هند به فارس راه یافته است و از سوی دیگر، چون آتنی­ها و مقدونی­ها دریانوردان و تاجران زبر دست و ماهری بودند، میل داشتند تا علاوه بر خشکی، راه­های دریایی را نیز به خوبی بشناسند و تجارت با هند را که اینک در دست آنها بود، رونق بخشند. علاوه بر این، شناخت شهرهای کناره سواحل، زمینهای حاصلخیز، بیابانها و خلیجها و مهمتر از همه، تأمین خوراک پیاده نظام که به موازات آنها در سواحل راه می­پیمودند، از دیگر اهداف این سفر دریایی بود (ibid).

اسکندر پیش از حرکت دستور داد تا افرادی به همراه راهنمایان محلی در مسیر حرکت لشکریان در طول سواحل چاه­هایی حفر کنند تا هنگام عبور، آب آشامیدنی لشکریان و ناوگان دریایی فراهم شده باشد. اسکندر می­دانست که منطقه ساحلی عاری از سکنه است و نئارخوس فقط با حمایت از طریق خشکی می­توانست به مأموریت خود ادامه دهد. در واقع، هدف اسکندر از کنار هم رفتن ناوگان دریایی و نیروی زمینی این بود که به آنها آب تازه برساند و در عوض، آنها غذای سپاه را از طریق دریا تأمین کنند (Romm,2005:154).

در بازگشت به غرب، اوریتیان­ها یا هوریت­ها (Horites) نخستین اقوامی بودند که در مقابل اسکندر ایستادند. اینان از دیرباز استقلال داشتند و حاضر نبودند در مقابل این بیگانه کرنش کنند. ساکنان دو سوی رود آرابیس1 که برزیگرانی بیش نبودند، از مقابل لشکریان اسکندر گریختند و در صحاری لم یزرع پناه گرفتند (پیرنیا،1384: 1519). از این قوم که آرابیت خوانده می­شدند و در شرق اوریتیان­ها قرار داشتند، منابع کلاسیک یونان اسامی متعددی ذکر کرده است2.

اسکندر پس از عبور از آرابیس، وارد سرزمین اوریتیان­ها3 شد که مردمی شجاع بودند. برخی این سرزمین را شرقی­ترین بخش گدروزیا می­دانند که از غرب به تومروس(Tomerus) یا رود هینگول ختم می­شد (Eggernmont,1975:68). اوریتیان­ها که از ثروت و موقعیت طبیعی ممتازی در سواحل اقیانوس هند برخوردار بودند، در مقابل لشکریان اسکندر ایستادند، اما از آنجایی که دارای ارتش منظمی نبودند، تعداد کثیری از آنان کشته و اسیر شدند. پس از تسخیر رامباکیا(Rambacia)، پایتخت اوریت­ها، هفستیون دوست و فرمانده ارشد اسکندر به وی پیوست. از آنجایی که این شهر از موقعیت سوق­الجیشی و زیست - محیطی ممتازی برخوردار بود، اسکندر دستور داد تا هفستیون در آنجا یک کولونی برپا سازد (پیرنیا،1384: 1519). پادشاه اوریت­ها و دیگر رهبران آنها که خود را در مقابل ارتش توانمند اسکندر ضعیف می­دیدند، با هدایایی نزد اسکندر آمده، نسبت به وی ابراز وفاداری کردند. آنگاه اسکندر به آنها اطمینان خاطر داد که خود و رعایایشان بی­واهمه به خانه­هایشان باز گردند و در پی آن آپولوفانس(Apollophanes) را به عنوان ساتراپ سرزمین اوریت­ها منصوب کرد و فرماندهی گارد آنجا را به لئوناتوس(Leonnatus) داد تا هنگام ورود ناوگان دریایی نئارخوس به سواحل این منطقه که طول آن به 333 کیلومتر می­رسید، از آنها مراقبت کند (Arrian,1971:332).

سرزمین اوریت­ها بسیار آبادان بود. از این رو، شهرهای مختلفی در آن ذکر شده است. از شهرهای بزرگ آن می­توان به اورایی­یا(Oraea) و یا اورا و رامباکیا4 اشاره نمود که مقر پادشاه بوده است (Arrowsmitha,1839:239).رامباکیا(Rambacia) که بعداً اسکندریه اوریتون(Oriton) نامیده شد، از شرقی­ترین شهرهای گدروزیا به حساب می­آمد (Schmits,1857:361). اورایی­یا (اورامای کنونی) در دهانه رود تومروس یا زورامبوس5 قرار داشته است (Smith,1854:983). اسکندر پس از سر و سامان دادن به سرزمین اوریت­ها و جمع­آوری غنایم و آذوقه از طریق نوار ساحلی عازم غرب گردید. در گذر از این سرزمین که ذرت، برنج و خرما محصول عمده آن بود (ibid)، گیاهانی مانند مر، سنبل هندی و مورد سبز به فراوانی می­رویید. با لگد کردن این گیاهان توسط سپاه، عطر دلپذیری از آنها در هوا بر می­خاست و مشام لشکریان را معطر می­ساخت. تجار فینیقی که در عقب لشکریان در حرکت بودند صمغ گیاه مر را با حرص و ولع جمع و بار حیوانات می­کردند (Arrian,1971:332). زیرا این صمغ را یونانیان برای مراسم مذهبی و تدفین بسیار خوب می­خریدند (Savill.1990:125).

در اینجا بوته­هایی سمی با ریشه­هایی شبیه تربچه و برگهایی مانند برگ بو می­رویید که عطر و بوی آن نیز اسبها را به سوی خود می­کشاند. بسیاری از اسبها با خوردن این گیاه سمی تلف گردیدند و از سواره نظام اسکندر کاسته می­شد. گیاه دیگری با شیره سفید رنگ و سمی، برگهایی شبیه برگ بو داشت. چنانچه شیره این گیاه به چشمان چهارپایان می­رسید، مرگ جانور حتمی بود. از گیاهان دیگر منطقه، بوته­هایی پرپشت با عطر و رایحه دلپذیر بود که پناهگاه مارهای سمی بود. نیش این مار که بسیار سمی بود، موجب مرگ چهارپایان و پیاده نظام می­گردید (Pliny,1855:115). اوریت­ها، تیرهای خود را با سم این مارها زهرآگین می­ساختند. هنگامی که بطلمیوس با تیر یکی از این افراد زخمی شد و بیم آن می­رفت که هر آن بمیرد، اسکندر در خواب ماری دید که گیاه ریشه­داری را به دهان گرفته و چنین می­نماید که اگر آن را بر محل نیش بمالند، بهبودی حاصل می­گردد. آنگاه که اسکندر از خواب برخاست، دستور داد تا گیاه را بیابند (McRindle,1901:86). ظاهراً یکی از افراد بومی خاصیت این گیاه را بر اسکندر آشکار کرده بود و اطرافیان برای الوهیت بخشی اسکندر چنین شایع کردند که خدایان راز این گیاه درمانگر را بر اسکندر فاش ساخته­اند (پیرنیا،1384: 1510).

اسکندر پس از خروج از رامباکیا، دو الی سه روز در نزدیکی سواحل حرکت کرد، اما چون به رشته کوه تلویی(Toloei) برخورد نمود، مجبور گردید تا 200 مایل دور از ساحل حرکت کند. پس از آن، سبزه­زارهای منطقه اوریت، جای خود را به تپه­های ماسه­ای دادند و تا جایی که چشم کار می­کرد، از این تپه­ها دیده می­شد. تل­های ماسه­ای موجب می­گردید که انسان و حیوان تا زانو در آن فرو روند. گاهی که باد می­وزید، از این ماسه­ها ابری کدر در هوا برمی­خاست که زمین و آسمان را در خود می­پوشاند. این ابر سبب می­گردید که چشم، دهان و حلق پر از ذرات معلق ماسه گردد و چادر سربازان خسته را که در خوابی عمیق بودند، از جا بکند و آن را با سرعت از مقابل چشم لشکریان دور سازد (Savill,1990:125).

اسکندر پس از عبور از گردنه­های غربی کوه­های اوریتایی، وارد سرزمین ایختیوفاگی­ها6 شد (Bourguignon,1791:494) و سپس توآس را با تعدادی از سوارکاران به ساحل فرستاد تا منطقه را از نزدیک بررسی کنند. توآس از منطقه ساحلی گدروزیا اخبار بدی به اسکندر گزارش داد. وی در این سواحل ماهیگیران رنجوری را دید که در کلبه­های محقری زندگی می­کردند. اندکی گوسفند تنها دارایی این مردمان را تشکیل می­داد و آب آشامیدنی آنها به غایت شور بود که آن نیز با حفر چاه به دست می­آمد. با اخباری که اسکندر از این سرزمین شنید، از تصمیم خود مبنی بر حرکت در ساحل منصرف شد (Bevan,1864:249).

دیگر نویسندگان یونانی نیز توصیف مشابهی از زندگی ماهی­خواران در سواحل اریترا7 دارند. زندگی برخی از این قبایل که در مناطق دور افتاده ساحلی اقامت داشتند، به عصر حجر مانند بود. اینان پودر ماهی خشکیده را با اندکی آرد مخلوط می­کردند و می­خوردند و از سنگ چخماق برای برافروختن آتش استفاده می­کردند (Savill,1990:127)؛ حتی گوشت چهار پایان آنها نیز طعم ماهی می­داد. کلبه­های این ساحل نشینان بسیار ساده بود. تیرک این آلونک­های کوچک متعفن را استخوان نهنگ تشکیل می­داد و با لاک لاک­پشت و صدف، دیواره و سقف آنها را می­پوشاند. تور ماهی­گیری این مردمان که تنها ابزار معیشت آنان را تشکیل می­داد، از پوست نخل تهیه می­شد (Arrowsmithb,1839:606). در جای دیگری به این قبایل بدوی که جمعیت آنان بسیار اندک بود، کلونوفاگی8  (Chelonophagi)گفته شده است (Arrowsmitha,1839:239).

طول سواحل ایختیوفاگی 7400 استادیا9 (معادل 1364 کیلومتر) و سواحل کارمانیا 684 کیلومتر بود (McRindle,1901:82) که در این مسیر شهرها و بندرگاه­هایی فعال بوده­اند. از شهرهای ساحلی ایختیوفاگی می­توان به تیزا10 کوفاس، گوآدل11 (ibid)، بالوموم(Balomum)، دندروبوسا(Dendrobosa)، کاناسیس(Canasis)، ترواِسا(Troesa)، داگاسیریس(Dagasiris) (Smith.1854:983)، مالانا (Balbi,1835:476)، روگانا(Rogana)، درانه بیلا(Drane Billa) (Levin,2005:40-41) و بندر زنان اشاره نمود که بنا به گفته آریان، نخستین حاکم آن یک زن بوده است. وی از دو جزیره به نامهای آسته­آ(Astea) و کدانه(Codane) که وابسته به این منطقه بوده­اند، نیز نام برده است (Rollin,1842:4).

از شهرهای بندری گدروزیا که در مرز کرمانیا قرار داشت، می­توان به آگریس(Agris) (Levin,2005

:41) و اومانا12اشاره نمود. این شهر، مرکزی برای مبادله کالاهای کشورهای همجوار بود و تجار عرب، هندی و ایرانی در آن به تجارت می­پرداختند (Arrowsmithb,1839:605).

در عبور از گدروزیا، اسکندر با سختیهای فراوانی روبه رو گردید؛ چنانکه آن را مصیبت­بارتر از تمام سختیهایی می­دانند که طی ده سال لشکرکشی به شرق داشته است. از عمده­ترین مشکلات وی می­توان به کمبود آب، گرمای سوزان، تپه­های ماسه­ای، کمبود غذا، بیماری، آفتاب زدگی و ... اشاره نمود. گرمای روز در این منطقه به حدی زیاد بود که لشکریان مجبور بودند، شب هنگام حرکت کنند. در شب نیز سرما چنان شدت می­یافت که تا مغز استخوان نفوذ می­کرد (Savill,1990:125). گرمای سوزان و فقدان آب سبب می­گردید که حیوانات از تشنگی و گرمای داغ سنگها تلف شوند. گاهی این حیوانات با سوار یا بنه خود در تپه­های ماسه­ای مانند آن که در باتلاق فرو روند، ناپدید می­گردیدند، اما بدتر از همه، آن بود که نمی­دانستند چه زمانی به آب خواهند رسید (Arrian,1971:337). وقتی سربازان بعد از یک راهپیمایی طولانی در زیر آفتاب سوزان به چاه آبی می­رسیدند، شتابان خود را با لباس و ادوات جنگی به داخل چاه می­انداختند و به اندازه­ای آب می­نوشیدند که شکمهایشان باد می­کرد و قادر به راه رفتن نبودند. اینان با حال نزار در بیابان می­ماندند تا جان دهند. علاوه بر آن، وقتی سپاه و چهارپایان آب می­دیدند، به سوی آن هجوم می­بردند و در این خیل عظیم بسیاری در زیر دست و پا تلف می­شدند. از این رو، اسکندر تصمیم گرفت تا بعد از این، سپاهیانش را در فاصله 20 استادی (هر استاد برابر با 185 متر است) چاه­های آب، برکه­ها و رودخانه­ها متوقف کند، تا این مصیبت کمتر تکرار شود (Worthington.2003:157).

راهنمایان محلی نقشی چشمگیر در هدایت اسکندر و لشکریان او در سرزمین گدروزیا داشتند. اینان که در پیشاپیش سپاهیان حرکت می­کردند، مسیر خود را بر اساس نشانه­هایی که از کوه­ها، سنگلاخ­ها، درختان و دیگر علایم طبیعی داشتند، پیدا می­کردند. یکبار بر اثر وزش بادهای شدید و به راه افتادن توده­های حجیمی از ماسه، راهنمایان راه را گم کردند. زیرا تمام علایم توسط باد از بین رفته بود (Romm,2005:148). در این هنگام که لشکریان با کمبود شدید آب مواجه شده بودند، اسکندر تعدادی از سوارکاران تندرو را برای یافتن آب به اطراف فرستاد، اما اینان توانسته بودند به اندازه یک کلاهخود با خود آب بیاورند. اسکندر در حالی که بسیار آفتاب سوخته و تشنه بود، در مقابل دیدگان صدها نفر که وی را می­نگریستند، آب را بر زمین ریخت و سپس با تنی چند از سوارکاران زبده برای یافتن آب از سپاه جدا شد (Thirlwall,1852:66). اسکندر با شامه تیز خود دریافت که برای رسیدن به دریا باید به سمت چپ حرکت کند. زمانی که تعدادی از این سوارکاران به علت گرمای شدید قادر به رفتن نبودند، اسکندر آنها را جا گذاشت و خود به همراه پنج تن به راه ادامه داد تا این که به دریای اریترا رسیدند. آنگاه با شمشیرهای برهنه در ساحل شنی گودال­هایی کندند که آبی شیرین و تازه داشت. پس از آن سپاه به ساحل هدایت شد و به مدت هفت روز در حالی که از آب تازه برخوردار بودند، در کنار ساحل راه پیمودند تا آنکه راهنمایان راه را باز شناختند و سپاهیان بار دیگر به داخل خاک گدروزیا بازگشتند (Worthington.2003:157).

ساکنان داخلی گدروزیا بر خلاف ساحل­نشینان ایختیوفاگی طبعی خشن­تر داشتند و مزاحمتهایی برای لشکریان ایجاد می­کردند. اسکندر در چند مورد آنان را گوشمالی داد و به طور موقت آرام نمود. به دلیل طبیعت خشک و بایری که دشتها و کوههای منطقه داشت، سپاهیان به شدت دچار کمبود مواد غذایی گردیدند. از این رو، سربازان علاوه بر خوردن لاشه چهارپایانی که خود می­مردند، گاهی اسب یا الاغی را می­کشتند تا از گوشت آن تناول کنند و سپس چنین عنوان می­کردند که حیوان از تشنگی و خستگی راه مرده است. اسکندر خود از این موضوع اطلاع داشت، اما به دلیل مشکلات پیش­رو، آنها را نادیده می­گرفت. بر اثر عوامل فوق، هر روز از تعداد چهارپایان کاسته می­شد. در این سفر اگر کسی مریض یا خسته می­شد، چون حیوانی برای حمل او وجود نداشت، در بیابان رها می­گردید. از سویی، گاری­ها شکسته بود و هیچ کس به فریاد بیماران نمی­رسید. تلاش همه بر آن بود تا شتابان خود را از این دوزخ برهانند. چون پیاده­روی در شب صورت می­گرفت، تعدادی در خواب می­ماندند و لشکریان بی­خبر عبور می­کردند (Arrian,1971:

337). تنها غذای نواحی داخلی گدروزیا که سربازان می­توانستند از آن تغذیه کنند، خرما و ریشه آن بود که در بستر رودها می­رویید (Thirlwall,1852:66).

بسیاری از سربازان به دلیل بیماری، فرسودگی، آفتاب­زدگی، عدم تحمل در برابر خشکی و یا خواب آلودگی جا می­ماندند و دیگر کسی نبود که بماند و از آنها مراقبت کند و یا آنان را با خود بیاورد. اگر کسی در خواب می­ماند و بعد از بیداری درمی­یافت که سپاه رفته است، چنانچه توان و نیرو داشت، خود را به سرعت به لشکر می­رساند و چه بسا افراد جا مانده در شب راه را گم می­کردند و تعداد اندکی به سپاه می­رسیدند و بسیاری از سپاهیان زیرآور تپه­های ماسه­ای که همچون بهمن بر آنها فرود می­آمد، مدفون می­شدند. بدبختی دیگری که گریبانگیر ارتش و چهارپایان می­شد، بارانهای موسمی و بادهای آن بود؛ چنانکه در یک شب در منطقه­ای کوهستانی بارانی سیل آسا بارید و سیلاب سهمگین و شتابان بسیاری از زنان، کودکان، چهارپایان باربر و ارابه­های سلطنتی را با خود برد. بر اثر گرمای شدید روزانه و سرمای شبانه، دست و پای سربازان منقبض می­شد و مانند افراد سرمازده می­مردند. در این هنگام نظم و انضباط کاملاً در سپاه از بین رفته بود. اسکندر نیز در این عبور مانند دیگر سربازان طعم خستگی، تشنگی و گرسنگی را چشید و زمانی که اسبش از رفتن بازماند، پیاده به راه افتاد (savill,1990:126).

نویسندگان یونانی علاوه بر ذکر نام شهرهای ساحلی ایختیوفاگی اسامی برخی از شهرهای داخلی گدروزیا را نیز ثبت کرده­اند. از میان این شهرها می­توان به پورا13، خدا کیج (Bourguignon,1791:494)، کوماتیس(Caumatis)، داگاسیر(Dagaseire) و اومیزا(Omiza) اشاره نمود. کارپل(Karpel) (Levin,2005:40-41) و پارسیرا(Parsira) از غربی­ترین شهرهای گدروزیا به حساب می­آمدند که در مرز کرمانیا قرار داشتند (Schmits,1857:361). بعد از این شهرها، گردنه کوه پارسیکا14 قرار داشت که مرز گدروزیا و کرمانیا را تشکیل می­داد.

اسکندر پس از شصت روز بعد از اینکه از اورایی حرکت کرده بود، به پورا (احتمالاً بمپور)، پایتخت گدروزیا رسید. به قول آریان، تمام سختیهایی که اسکندر در عبور از این منطقه تحمل کرد، بیشتر از تمام سختی­هایی بود که وی در آسیا متحمل شده بود (Romm,2005:154). اسکندر در اینجا فرصت یافت تا چند روزی به سربازان بیمار، ضعیف و رنجور خود که پوست بر تن آنها مانده بود، استراحت دهد. سربازان آفتاب سوخته با لباسهای پاره و مندرس، موهای ژولیده و ریشهای بلند فرصت یافتند تا بعد از یک راهپیمایی طولانی در زیر سایه سار نخلهای بلند بمپور بیاسایند و بی­واهمه از آب آلوده و کمبود آن، از آب فراوان و گوارای رود بمپور بیاشامند. اسکندر که از هند با یکصد و بیست هزار پیاده و پانزده هزار سوار حرکت کرده بود، وقتی به پورا رسید، بیش از نیمی از آنها را از دست داده بود (پیرنیا،1384: 1524).

اسکندر پس از سروسامان دادن به امور سپاه، پیک­های تیزرویی به درنگیانا15، آریا16، پارس و دیگر مناطق فرستاد تا همراه با آذوقه و مایحتاج سپاه در کرمانیا به او بپیوندند. سپس توآس را به عنوان والی گدروزیا برگزید و چون وی در گذشت، سی­بیرتیوس(Sibyrtius) که والی کرمان شده بود، والی رخج و گدروزی گردید و ایالت کرمانیا به تله­پولم(Tlepolem) محول شد(همان).

پس از چند روز استراحت در پورا، کوس حرکت یک بار دیگر نواخته شد و سپاه که همچنان در رنج و تعب به سر می­برد، از طریق رود بمپور و هلیل رود به سوی کرمانیا به راه افتاد. گرچه مسیر جدید مشقات و سختیهای گدروزیا را نداشت، اما از آنجایی که سپاهیان رنجور دچار یأس و افسردگی شدید گردیده و روحیه خود را به میزان زیادی به دلیل مرگ دوستان و از بین رفتن غنایم، خستگی راه و بیماری از دست داده بودند، از توان مقاومت و نیروی رزم آوری آنها بسیار کاسته شده بود و یک ارتش کوچک و کار آمد می­توانست به آسانی کار آنان را بسازد.

سرانجام در پاییز سال 325 ق.م. اسکندر به کرمانیا رسید. محل فرود اسکندر در کرمانیا را تپه یحیی17 ذکر کرده­اند (Jastinus,1997:267). در اینجا نئارخوس18، کراتروس19، ستاسانور20، فریسمان21 و ... با لشکر و آذوقه فراوان به اسکندر پیوستند. اسکندر در کرمانیا به شکرانه عبور از گدروزیا، جشن­های پر زرق و برقی بر پا کرد و برای خدایان یونانی، قربانیها نمود (پیرنیا،1384: 1526).

بعد از مرگ اسکندر، سلوکوس نیکاتور جانشین وی گردید. سلوکوس، گدروزیا و مناطق شرقی هندوکوش را در ازای گرفتن پانصد فیل به چاندرا گوپتا، پادشاه موریایی هند، واگذار کرد و از آن پس، دیگر یونانیان در منطقه گدروزیا دخالتی نداشتند (Hoiberg,2000:167).

 

نتیجه

اسکندر که برای قشون­کشی به ایران دویست تالان قرض کرده بود، به همراه 35 هزار مرد جنگی از هلسپونت عبور کرد و قدم در خاک آسیا گذاشت. این سردار جوان مقدونی که از جسارت، ذکاوت، جنگاوری و سیاست به میزان زیادی برخوردار بود، توانست اقوام متفرق یونانی و مقدونی را علیه ایرانیان که پیش از این به مدت دویست سال حیثیت آنان را خدشه­دار کرده بودند، با هم متحد سازد. جاه طلبی و سودای ثروت بیکران سرزمینهای شرقی و خزاین پادشاهان هخامنشی، بارقه­ای از امید را در دل اسکندر مقدونی و ماجرا جویان یونانی به وجود آورد که بی­محابا در برابر ارتش سهمگین و مسلح هخامنشی که دوران فترت خود را می­گذراند، قرار گرفتند. پیروزیهای پی­ در پی اسکندر که توانست قشون مجهز و مسلح پارسی را از پا در آورد، بر غرور و اعتماد به نفس او بیش از پیش افزود و از آن پس، هیچ شرایطی را از دشمن، حتی داریوش سوم نپذیرفت. اسکندر با تصرف پایتخت­های شاهنشاهی هخامنشی و تمام ساتراپ­های آن از افریقا تا سند به ثروت هنگفتی رسید که هرگز در مخیله او نمی­گنجید. از سوی دیگر، بر تعداد سپاهیان او نیز که از ملیت­های مغلوب بودند، چنان افزوده می­گشت که شمار آن به بیش از صد هزار رسید.

اسکندر در پرتو ثروت و قدرت بی­حد و حصری که در آسیا به چنگ آورده بود، لرزه بر اندام تمام قدرتها می­افکند و همگان مطیع و خاضع فرمان او می­گشتند. وی که از این پیروزیها سرمست شده بود، دچار غرور و نخوتی گردید که به قولی فره ایزدی از او گریخت. به اسکندر گفته بودند که سرزمین گدروزیا به علت طبیعت خشن و فقر منابع طبیعی، محل مناسبی برای عبور لشکر بزرگی چون لشکر او نیست. چنانکه سمیرامیس با داشتن لشکر صدهزار نفره فقط با بیست نفر از اینجا جان سالم به در برد، اما اسکندر که خود را قدرت برتر بر روی زمین می­پنداشت و می­خواست برتری خود را بر گذشتگان و جهانیان به اثبات برساند، از سر غرور و منیت قدم در خاک گدروزیا گذاشت.

در اینجا طبیعت خشک و خشن گدروزیا بی هیچ جنگ و مقابله چنان او را از فراز منیت به زیر کشید که سه چهارم لشکریان و غنایم بیشمار خود را از دست داد. لشکریانی که اسلحه­شان جهان را عاجز کرده بود، اینک گروه گروه از تشنگی، گرسنگی و بیماری در خاک هلاکت می­افتادند و برای اسکندر چیزی جز شرمساری در بر نداشت.

 

پی­نوشتها

1- مرز گدروزیا از شرق به رود آرابیس یا آرابیوس که از شمال به طرف جنوب جریان دارد، محدود می­گردد. طول سواحل آرابیس 1000 استادیا (185 کیلومتر) است و این سرزمین بخشی از هند را تشکیل می­دهد (McRindle,1901:82). رود آرابیس در 90 مایلی غرب دهانه رود سند قرار دارد. بین رود سند تا آرابیس مناطقی مانند سارانگا (Saranga)، اسکالا (Scala) و مورونتوباکا (Morontobaca) قرار گرفته­اند (Smith,1854:983). به رود آرابیس هم اکنون پورالی گفته می­شود. این رود در متون کلاسیک یونانی به نام­های آرابیس (Arabis)، آرابیوس (Arabius)، آرتابیوس (Artabius)، آرتابیس (Artabis) خوانده شده است (McRindle,1901:81).

2- به این قوم، آربیس (Arbies)، آرابی (Arabi)، آرابیتایی (Arabitae)، آربی (Arbii)، آرابیس (Arabies)، آربیتی (Arbiti) و آری­بس (Aribes) نیز گفته شده است (ibid).

3- به این سرزمین و یا اقوام ساکن در آن هوریت­ها (Horites)، هور (Haur) (Balbi,1835:475)، اوریتایی یا اورایی و اوری (Ori) (Arrowsmitha,1839:239) نیز گفته شده است.

4- اِرجامیل (Erjamil) کنونی

5- Zorambus، بوسل (Bhusl) کنونی

6- یونانی­ها به ساکنان سواحل دریای عمان، ایختیوفاگی (Ichthyophagi) لقب داده بودند که به معنای ماهی­خواران است، زیرا قوت غالب این مردمان را ماهی تشکیل می­داد.

7- در این زمان به دریای عمان، دریای اریترا (Erythrea) گفته می­شد. زمانی که نئارخوس وارد جزیره اوآراکتا (Oaracta) (احتمالاً جزیره قشم) شد، ساکنان محلی قبر اریتراس را که نام دریا از اسم او گرفته شده، به وی نشان دادند (Briant,2006:758).

8- این واژه به معنای لاک­پشت خواران است. گویا پس از مصرف ماهی، بیشترین خوراک این ساحل نشینان را لاک­پشت تشکیل می­داده است.

9- هر استادیا 185 متر است.

10- نامهای دیگر تیزا که در متون مختلف از آنها یاد شده، عبارتند از: سیزا (Cysa)، کیزا (Kyiza) و تیز (Tiiz). احتمالاً  این شهر، تیس کنونی بوده که در غرب چابهار قرار دارد.

11- گوآدل شاید گوآتر کنونی باشد که در شرق چابهار واقع شده است. این شهر بر دماغه آلامباتیر (Alambateir) و یا آلاباگیوم (Alabagium) قرار داشت (Arrowsmithb,1839:605).

12- نام دیگر این بندر کومانا آمده است (Smith,1854:983).

13- از این شهر که پایتخت گدروزیا بود، اسامی دیگری نیز ضبط شده است. مانند فورگ (Foreg)، پورگ (Pureg) (Bourguignon,1791:494)، بنپور (Bun – Pur)، و پوهرا (Puhra). پوهرا در زبان سانسکریت به معنای «شهر» است (Smith,1854:983). پورا همان بمپور کنونی است که در شرق ایرانشهر واقع شده است.

14- Parsika. پارسیکی (Parsici) نام دیگری است که از این کوه ضبط شده است (Bourguignon,

1791:494).

15- به سرزمین وسیع سیستان درنگیانا گفته می­شد. این سرزمین متشکل از دو بخش شمالی و جنوبی بود. به منطقه شمالی آن پروفتازیا و به ناحیه جنوبی آن آریاسپه گفته می­شد.

16- به منطقه هرات و خراسان آریا گفته شده است.

17- این تپه باستانی که در فاصله 225 کیلومتری جنوب کرمان و 75 کیلومتری غرب جیرفت واقع شده، یکی از محوطه­های بزرگ پیش از تاریخ در جنوب شرق ایران است که در دوره هخامنشی، پارت و ساسانی نیز مسکون بوده است(Lamberg ,1971 :87).

18- فرمانده ناوگان دریایی اسکندر

19- یکی از فرماندهان بزرگ اسکندر که مأموریت یافت جهازات و غنایم را از جاده امن آراخوزیا ـ درنگیانا به پارس برساند.

20- ساتراپ درنگیانا و آریا

21- ساتراپ پارت و گرگان

1- پیرنیا، حسن .(1384). تاریخ ایران باستان، تهران: مؤسسه انتشارات نگاه.
2.  Arrowsmith, Aaron, (1839)a, A Compendium of ancient and modern geography: for the use of Eton School, London.
3. ــــــــــــــــــــــــــ (1839)b,Grammar of ancient geography: compiled for the Use of King’s College School, Published by S. Arrowsmith, London.
4.Arrian, (1971), The Campaigns of Alexander, translated by Aubrey De Selincourt, contributor J. R. Hamilton, Classics.
5. Balbi, Adriano and Bradford, Thomas Gamalil, (1835), An Abridgement of Universal Geography, Modern and Ancient, Published by: W. D. Tick nor.
6. Bevan, Latham William and Smith, William, (1864), the Students Manual of Ancient Geography, Murray, London.
7. Bosworth, A. B., (1993), Conquest and Empire: The Region of Alexander the Great, Published by Cambridge University Press.
8. Bourguignon, Jean Baptists, (1791), Compendium of Ancient Geography, Published by Printed for R. Faulder.
9. Briant, Pierre and Eisenbrauns, (2006), From Cyrus to Alexander: A History of the Persian Empire, Contributor Peter T. Daniels, Published by EISENBRAUNS .
10. Eggermont, P. H. L., (1975), Alexander’s Campaigns in Sind and Baluchistan and the Siege of the Brahmin Town of Harmatella, Published by Peters Publishers.
11. Hoiberg, Dale, Ramchandani, (2000), Indus, Students Britannica India, Published by Popular Prakashan .
12. Justinus, Marcus Junianus, (1997), Epitome of the Philippic History of Pompous Trogus: Books 11 – 22, Alexander the Great, Translated by John Yardley, London.
13. Lamberg – Karlovsky, C. C., (1971), “The Proto – Elamite Settlement at Tepe Yahya”, Iran, Volume IX .
14. Levin, Leonard A. and Arnold, Anthony C., (2005), Neuro – Ophthalmology: The Practical guide, New York.
15. McRindle, John Watson, (1901), Ancient India, Published by Adamont Media Corporation.
16. Pliny, (1855), the Natural History of Pliny, Translated, With Copious Notes and Illustrations by the Late John Bostock, M. D., F. R. S., and H. T. Riley, ESQ., B. A., vol. III, London
17. Rollin, Charles, (1842), Ancient History, History of the Persians, Published by Religious Tract Society, California.
18. Romm, James, (2005), Alexander the Great, Translated by: Pamela Mensch and James Romm, Published by Hackett Publishing.
19. Savill, Agnes, (1990), Alexander the Great and his time, New York.
20. Schmits, Leonard, (1857), A Manual of Ancient Geography, New York.
21. Smith, William: (1854), Dictionary of Greek and Roman Geography, Oxford.
22. Thirlwall, Cannop, (1852), a History of Greece, Published by Longman, Brown, Green and Longmans.
23. Worthington, Ian, (2003), Alexander the Great: A Reader, Published by Rout ledge.