بررسی جایگاه ایران و ایرانیان در تاریخ‏ نگاری رنسانس

نوع مقاله: مقاله علمی

نویسنده

استادیار گروه تاریخ، دانشکده ادبیات و علوم انسانی، دانشگاه شیراز، شیراز، ایران

چکیده

تاریخ‏نگاری رنسانس، همانند سایر وجوه این نهضت فرهنگی و ادبی، در پی احیای فرهنگ و تمدن یونان و روم باستان بود. از زمان جنگ‌های ایران و یونان، بربرخواندن غیریونانی‌ها متوجه ایرانی‌ها شد و در هویت‏سازی تاریخی آنها، به ابداع مفهوم «دیگری» انجامید. این در حالی است که تفکر فلسفی یونانی‌ها، ایرانی‌ها را صاحبان خِرد و حکمت دانسته و شیوﮤ حکومت‏داری آنها را ستوده بود.
تاریخ‏نگری و تاریخ‏نگاری رنسانس در وجوه مختلف، از اندﻳﺸﮥ یونانی و رومی ﺗﺄثیر پذیرفت؛ اما در ارتباط با موضوع و جایگاه ایران در تاریخ باستان و دورﮤ معاصر، از مکتب فلسفی سقراط و شاگردانش پیروی کرد. ترﺟﻤﮥ کوروپدیا اثر گزنفون به‌جای تواریخ هرودوت، در این زمینه تأثیرگذار بود. علاوه‌براین، ازیک‌سو گرایش تاریخ‏نگاری رنسانس به تاریخ سیاسی و تاریخ ملی و ازسوی‌دیگر تحولات سیاسی در آسیای غربی، ازجمله فرمانروایی تیمور و اوزون‌حسن آق‏قویونلو بر ایران، در تحول رویکرد تاریخ‏نگاری رنسانس به ایرانی‌ها تأثیر بسزایی داشت.
این پژوهش به روش توصیفی‌تحلیلی در صدد است چرایی و چگونگی «تداوم» و «تحول» در اندﻳﺸﮥ تاریخی رنسانس را در مقایسه با دوران پیش از آن، در ارتباط با جایگاه تاریخ و تمدن ایران بررسی کند.

کلیدواژه‌ها

موضوعات


عنوان مقاله [English]

A Study of Iran and Iranians' Status in Renaissance Historiography

نویسنده [English]

  • Ahmad Fazlinejad
Assistant Professor of History, faculty of literature and Humanities, Shiraz University, Shiraz, Iran
چکیده [English]

Renaissance historiography, like other aspects of this cultural and literary movement, sought to revive ancient Greek and Roman culture and civilization. Since the Greco-Persian wars, Greeks used the term barbarian for all non-Greek-speaking individuals, including Persians, and this led to the invention of the concept of "others" in their historical identification. This is while wisdom and the way of Persian governance were praised in Greek philosophical thoughts. Historical thoughts and Renaissance historiography were influenced by Greek and Roman thoughts in various ways; meanwhile, it followed the philosophical school of Socrates and his disciples in relation to the subject and status of Persia in ancient history and contemporary period. The translation of the Cyropaedia from Xenophon, Instead of Herodudt's works was influential in this regard. In addition, on the one hand, the trend of Renaissance historiography to political and national history, and on the other hand, political developments in Western Asia, including the rule of Timur and Ozon Hassan Agh Qoyunlu on Persia, had a significant impact on the evolution of the Renaissance historiography approach toward Persians. In relation to the position of Persian history and civilization, the aim of this descriptive-analytical study is to examine the nature and the way of presenting "continuity" and "developments" in the historical thoughts of the Renaissance from the preceding period.

کلیدواژه‌ها [English]

  • Renaissance Historiography
  • Iran
  • Europe
  • Timur
  • Ozon Hasan

مقدمه

دربارﮤ جایگاه نهضت فرهنگی و ادبی رنسانس در تاریخ و تمدن اروپا، دو دیدگاه کلّی وجود دارد. پاره‏ای از مورخان با تأثیرپذیری از یاکوب بورکهارت (JacobBurckhardt) 1818تا1897م/1234تا1315ق)، تاریخ‏نگار سوئیسی، بر این باورند که رنسانس ایتالیا سرآغاز دورﮤ مدرن در تاریخ اروپا بوده است. بورکهارت تحولات رنسانس در ایتالیا را رویداد ابتدایی عصر مدرن تلقی کرد (رک: بورکهارت، 1389: 85، 195).

پاره‏ای دیگر از مورخان با نقد این دیدگاه، رنسانس را به‌مثاﺑﮥ روند طبیعی تداوم و تحول در عرﺻﮥ فرهنگ، اقتصاد و جامعه در اروپای سده‏های میانه دانسته‏اند. این گروه، رنسانس ایتالیا را در حکم سرآغاز دورﮤ مدرن در تاریخ اروپا نمی‌دانند و بلکه آن را رویدادی مهم و تأثیرگذار در اواخر سده‏های میانه معرفی می‏کنند (Kumin, 2009: 11-18).

دیدگاه دوم که در سدﮤ بیستم و پس از پژوهش‏های گسترده در حوزﮤ مطالعه‌های سده‏های میانه پیروان بسیاری یافت، رنسانس ایتالیا را ﻧﻘﻂﮥ شروع فرایندی می‏داند که در دهه‏ها و حتی سده‏‏‏های بعد با الگوها و علاقه‌های متفاوتی در سایر قسمت‌های اروپا ادامه یافت.

پژوهش حاضر در صدد پاسخ‏گویی به این پرسش است که چه عواملی موجب ارتقاء جایگاه تمدنی ایرانیان در اندﻳﺸﮥ تاریخی رنسانس شد. اهمیت این پرسش از آن نظر است که تاریخ‏نگاری رنسانس، مانند سایر وجوه دانش این دوره، از میراث یونانی و رومی و فضای عمومی نگاه به شرق، به‌مثاﺑﮥ دنیای تاریکی، متأثر بود. برای پاسخ به این پرسش ضروری است نظرﻳﮥ «تداوم و تحولِ اندﻳﺸﮥ غربی» بررسی شود. بنابراین در مقاﻟﮥ حاضر نخست به‌اجمال، اهمیت جایگاه ایران در تاریخ‏نگاری عصر کلاسیکِ یونان و روم و سده‏های میانه بررسی می‏شود؛ سپس نگرش اندیشمندان رنسانس به ایران و ایرانی در پرتو این ساﺑﻘﮥ تاریخی در «ایتالیا در سده‏‏‏های چهاردهم و پانزدهم میلادی»، با روش توصیفی‌تحلیلی واکاوی می‌شود. به عبارت دیگر، این نوشتار با توجه به تحولات سیاسی دورﮤ موضوع بحث، تحول جایگاه ایران را در اندﻳﺸﮥ تاریخی رنسانس در ایتالیا بررسی می‏کند.

 

ﭘﻴﺸﻴﻨﮥ پژوهش

دربارﮤ تاریخ‏نگاری و تاریخ‏نگری متفکران و مورخان عصر رنسانس در اروپا، پژوهش‌های گسترده‏ای منتشر شده است؛ اما دربارﮤ نگرش آنها به ایران و ایرانی‌ها مطاﻟﻌﮥ جدّی صورت نگرفته است. مهم‏ترین پژوهشی که در این زمینه منتشر شده است، پژوهش مارگارت مزرو (Margaret Meserve ) دربارﮤ امپراتوری‏های مسلمان در اندﻳﺸﮥ تاریخی رنسانس است که دربردارندﮤ مطالب مهمی دربارﮤ ایران است. در این اثر، نگرش اروپایی‏های عصر رنسانس به دولت‏ها و جوامع شرقی، به‌ویژه نگرش آنها به ترک‌ها، بررسی شده است.

ازآنجاکه بعضی از مهم‏ترین آثار اومانیست‏های ایتالیایی به لاتین نگاشته شده و تاکنون به سایر زبان‏های اروپایی ترجمه نشده است، برگردان مطالب مهمی از آنها در این اثر، اهمیت آن را برای پژوهش حاضر دو چندان کرده است؛ البته در دهه‏های اخیر، در زﻣﻴﻨﮥ مطالعه‌های مربوط به «شرق‏شناسی» در ابتدای دورﮤ مدرن اروپا، پژوهش‏های چشمگیری صورت گرفته است که دیدگاه اروپایی‏ها را به مسلمانان، به‌ویژه ترک‌ها، دربرمی‏گیرد. در این زمینه پژوهش گرگان (Grogan, 2014) توجه انگلیسی‏های دورﮤ رنسانس انگلستان را به امپراتوری پارس و به‌ویژه ترجمه‏های آثار گزنفون بررسی کرده است. در پژوهش‏های پژوهشگران ایرانی، اثری در این زمینه مشاهده نشده است.

 

اهمیت و ضرورت پژوهش

 شناخت نگرش نویسندگان دورﮤ رنسانس به جایگاه تاریخی ایران، ممکن است در آستاﻧﮥ دورﮤ مدرن، به درک بهتر تاریخ‏نگاری غرب و نگاه آنها به تحولات ایران بیانجامد. به‌ویژه آنکه نهضت فرهنگی رنسانس پس از دوره‌ای افول در قرن شانزدهم و هفدهم، بار دیگر در عصر روشنگری در کانون توجه قرار گرفت و بر روند تاریخ‏نگری غربی‏ها به ایران، به‌مثاﺑﮥ‏ تمدنی محوری در شرق باستان، تأثیر چشمگیری نهاد.

 

نگاهی به تاریخ‏نگاری رنسانس

رشد تاریخ‏نگاری در ایتالیای عصر رنسانس مدیون عوامل متعددی بود؛ ازجمله باید به الهام‌پذیری اومانیست‏ها از آثار و میراث باستانی و مطاﻟﻌﮥ متون کلاسیک موجود در آرشیوها و کتابخانه‏های شخصی و دولتی و همچنین رشد و رونق مطالعه‌های شرقی در کنار مطالعه‌های یونانی و لاتینی اشاره کرد. با رشد و شکوفایی شهرها و افزایش قدرت فرمانروایان اروپا در سدﮤ سیزدهم، در میان نخبگان فکری بعضی کشورهای اروپایی نوعی خودآگاهی به وجود آمد که باید آن را تبدیل هویت «مسیحیت لاتین» به «اروپای غربی» نامید. خودآگاهی که به شکل‏گیری تاریخ‏نگاری غربی و نگاه آن به شرق انجامید (Blanks and Frassetto, 1999: 12-13).

این خودآگاهی با افزایش اطلاعات اروپایی‏ها از شرق همراه شد؛ به‌ویژه سفرهای تجاری و سیاسی نمایندگان دولت‌شهرهای ایتالیایی به شرق، در این موضوع نقش بسیاری داشت. ازیک‌سو مشاهدﮤ جغرافیای ایران، شهرها، مراکز تجاری و بازارها و همچنین خرابه‏های باستانیِ مناطق مختلف ایران و ازسوی‌دیگر، روابط خوب دولت‏های مغولی در ایران و روسیه و چین با اروپایی‏ها، در مقایسه با مسلمان‌ها، بر تغییر نگرش مورخان اروپایی به ایرانی‌ها تأثیرگذار بود. بنیامین تودلایی (حدود 1130تا1173م/525تا569ق) در سفر به خوزستان، از ساختمان‏های زیبای عهد باستان در شوش یاد کرد (Rabbi Benjamin of Tudela, 1937: 298) و فریار جوردانو (حدود 1280تا1330م/679تا731ق) امپراتوری با عظمت ایران را از دریای سیاه تا دریای هند توصیف کرد (Friar Jourdanus, 1863: 53). به‌این‌ترتیب در دهه‏های ابتدایی سدﮤ چهاردهم میلادی/هشتم قمری، در میان اومانیست‏های ایتالیایی مطالعه‌های شرقی در کنار مطالعه‌های باستانی آغاز شد و زمینه‏ساز شکل‏گیری اندﻳﺸﮥ تاریخی رنسانس در ارتباط با جهان پیرامون شد.

نگارش تاریخ در رنسانس ایتالیا، شیوه‏هایی متفاوت از تاریخ‏نویسیِ گذشته در پیش گرفت. اومانیست‏ها در مطاﻟﻌﮥ تاریخ روم باستان مهم‏ترین رویکردی که فرا گرفتند این بود که مورخ باید توجه خویش را به بزرگ‌ترین و مهم‏ترین دستاوردهای نیاکانش معطوف کند و اقدامات افتخارآفرین آنها را به کار بندد (اسکینر، 1387: 144)..

این رویکرد به تاریخ باستان، عوارضی هم برای تاریخ‏نگاری رنسانس داشت؛ ازجمله غفلت اومانیست‏ها از تاریخ تمدن و توجه شدید آنها به روایتگری ادبی از تاریخ سیاسی و نظامی. به‌این‌ترتیب از نظر آنها، تاریخ نوعی سیاستِ گذشته بود؛ حتی توجه آنها به ادبیات و هنر، در تاریخ‏های رسمی وارد نشد (Ferguson, 1948: 3).

تحولات سیاسی دولت‌شهرهای ایتالیایی در عصر رنسانس، بر این امر بی‏تأثیر نبود. بااین‌حال، همین رویکرد به تاریخ موجب به وجود آمدن شیوه‏ای جدید از تاریخ‏نگاری شد که نه در تاریخ‏نگاری باستان و نه پس از آن سابقه نداشت. گیچار دینی (Guicciardini) (1483تا1540م/888تا947ق)، مورخِ رنسانس، تاریخ سیاسی و نظام منطقه‌های مختلف ایتالیا را طی یک دهه به نگارش درآورد (Cochrane, 1981: 297). این شیوﮤ تاریخ‏نویسی راه را برای شکل‏گیریِ تاریخ ملی هموار کرد. در میان اومانیست‏ها و نویسندگان ایتالیایی عصر رنسانس دانته (Dante)، پترارک (Petrarca) و ماکیاولی (Machiavelli) به‌شدت خواهان ایتالیای متحد بودند و با الهام از تاریخ روم باستان، در این زمینه آثاری نگاشتند. ماکیاولی در تاریخ فلورانس، عشق به زادگاه خود را به‌طور کامل به تصویر کشید و در شهریار، نگرانی‏اش را از یکپارچه‌نبودن کشورش ابراز کرد (ماکیاولی، 1389: 151). به‌طورکلی، از نظر نویسندگان رنسانس، مطاﻟﻌﮥ تاریخ به هدف مفیدبودن برای علمِ سیاست ضروری بود و آنها وقایع‏نگاری تاریخی را وظیفه‏ای برای دفاع از سیاست تلقی می‏کردند.

 

ایران در تاریخ‏نگاری پیش از رنسانس در اروپا

اومانیست‏های رنسانس مدعی احیای فرهنگ و تمدن یونان و روم بودند؛ بنابراین در مطاﻟﻌﮥ تاریخ باستان، از اندﻳﺸﮥ یونانی‌رومی و نگرش تاریخی آنها بهرﮤ فراوان بردند. یونانی‏ها از پیشگامان توجه به تاریخ‏نگاری به‌مثاﺑﮥ شکلی از فعالیت فرهنگی و شیوﮤ نگرش به جهان پیرامون بودند. میراث یونانی به رومی‌ها رسید و در تاریخ سده‏های میانه، نهاد کلیسای کاتولیک روم آن را به جهان مسیحیت وارد کرد. برای فهم و مقاﻳﺴﮥ بهتر تاریخ‏نگاری رنسانس با دوران پیش از آن، ضروری است بر نگرشِ تاریخی اروپایی‏ها به ایران در دورﮤ یونان و روم و سده‏های میانه مروری کلی داشته باشیم.

به‌طور کلی در تاریخ‏نگاری یونانی، به ایران و ایرانی دو گرایش مهم وجود داشت که از روند تحولات سیاسی و فرهنگی و شکل‏گیری دو تمدن ایرانی و یونانی در جهان باستان متأثر بود. گرایش اول از اندﻳﺸﮥ فلسفی یونان و شناخت فیلسوفان یونانی از حکمت ایرانی برخاسته بود. سقراط و افلاطون و گزنفون از نمایندگان این گرایش بودند. افلاطون در رساﻟﮥ الکبیادس یکم که شرح گفت‌وگوی سقراط با الکبیادس است، به‌نقل از سقراط از نژاد والای ایرانی‌ها و شاهان آن سخن می‏گوید و پادشاهان ایران را از فرزندان هخامنش و از نژاد پرسه اوس، فرزند زئوس، می‏خواند (افلاطون، 1366: 2/657).

در این گفت‌وگو سقراط ضمن ﺗﺄییدکردن جایگاه حکمت و دانایی نزد ایرانی‌ها، از عظمت و فضیلت شاهان ایران یاد می‌کند و چگونگی تربیت شاهزادگان ایرانی را برپاﻳﮥ حکمت زرتشت و سایر فضائل انسانی توصیف می‏کند (افلاطون، 1366: 2/658). در میان مورخان یونانی، گزنفون، شاگرد و مرید سقراط، شناخته‌شده‏ترین فرد در این گرایش است. او بسیاری از تحولات و روابط خاندان هخامنشی و یونانی‏ها را شاهد بود. کتاب کوروپدیا (Cyropaedia) یا تربیت کورش، معروف‏ترین کتاب او در ارتباط با تأثیرپذیری از فرهنگ ایرانی است..

گرایش دوم از شکل‏گیری تاریخ‌نگاری یونانی پس از جنگ‌های ایران و یونان متأثر بود و ایرانی‌ها را سرور بربرها و مظهر استبداد شرقی تلقی می‏کرد. هرودوت نمونه‏ای از دوپارگی شرق و غرب، ایران و یونان، در ذهن تاریخی یونانی‏هاست. جنگ‏های ایران و یونان به نگارش نوعی از تاریخ‏نویسی، به نام «پرسیکا»، در میان یونانی‏ها منجر شد که اندﻳﺸﮥ محوری آن تقابل میان دو فرهنگ بود (Marincola, 2007: 200).

این جنگ‌ها پیامدهای مهمی بر ذهنیت تاریخیِ یونانی‏ها داشت؛ ازجمله که به هویت‏سازی یونانی‏ها و شکل‏گیری «جهانِ یونانی» در برابر «دیگری» (Other) انجامید. درواقع، ابداع این عبارت برای غیریونانی‏ها از زمان جنگ‏های ایران و یونان و به‌طور مشخص، برای ایرانیان به کار رفت (King, 2001: 99)؛ چنانکه ارسطو «دیگری» را معادل پارسیان می‏دانست که بربر و بلکه بردﮤ سرشت بودند (Curtis, 2009: 52-53). او در کتاب سیاست، خوی پستی و بردگیِ ایرانی‌ها را از شیوﮤ حکومت‌داری آنها ناشی می‌داند (ارسطو، 1349: 247).

در این مرحله از تاریخ اندﻳﺸﮥ یونانی، حتی خشایارشا نوادﮤ تروایی‏ها معرفی شد که یونانی‏های آسیایی را در برابر یونانی‏های اروپایی بسیج کرده بود (Pericles, 1994: 61-62). در تواریخاثر هرودوت (هرودوت، 1389: 2/صفحات متعدد) و نمایشناﻣﮥ پارسیان اثر آیسخیلوس (Aeschylus)، بارها واژﮤ بربر برای ایرانی‌ها به کار رفته است. پارسیان اثر آیسخیلوس، نخستین اثر ادبی یونانی است که در آن واژﮤ بربر (Barbaros) بسیار دیده می‏شود (Aeschylus, 1909: 53,55,67,…). اثری که هشت سال پس از نبرد معروف سالامیس (472پ.م) نوشته شد. بااین‌حال بیشترین شواهد مکتوب در یونان، دربارﮤ بربری‌دانستن ایرانی‌ها، از زمان جنگ پلوپونزوس (Peloponnesian) میان آتن و اسپارت است که آتنی‌ها نقش پارسیان را در آن جنگ بازگو کرده‏اند (Thucydides, 1881: II/174-175).

میراث تاریخ‏نگاری یونانی‌ها به رومی‌ها رسید و آنها نیز پارتی‌ها و کارتاژی‏ها را بربر می‏خواندند. این در حالی است که پارتی‌ها در مقابل رومی‌ها، پیروزی‏های متعدد نظامی به دست آوردند و نویسندگانی همچون استرابو (Strabo)، جغرافی‌دان یونانی، امپراتوریِ پارتی‌ها را تنها رقیب رومی‌ها خوانده بود (Strabo, 1930: 7/15,16,1.6,1.28). بااین‌حال خطابه‏های سیسرو نشان می‏دهد دست‌کم از زمان او، رومی‌ها خود را حامل ارزش‏های حقیقی به سایر مناطق اروپا و آسیا می‏دانستند(Cicero, 1905: Introduction). همچنین آریستیدس (Aristides) (117تا181م) به تقلید از هرودوت، شیوﮤ حکمرانی پارسی‌ها را تحقیر کرد (Pagden, 2008: 103-104).

یادآوری این نکته ضروری است که پلوتارک (حدود 46تا120م)، مورخ و فیلسوف رومی، از معدود کسانی بود که به فضایل اخلاقی و جوانمردیِ شاهان ایرانی گواهی داد. او غیرت و مردانگی اردشیر یکم هخامنشی را ستایش کرد (Plutarch, ?: 1251).

در سده‏های میانه، تاریخ‏نگاریِ مسیحی و تاریخ‏نگاریِ قومی به موازات هم در کانون توجه بود. تاریخ‏نگاری ِمسیحی نوعی تاریخ کلی یا تاریخ جهان را پی‏ریزی کرد که به حوادث تاریخی تحت‌تأثیر تقدیر الهی و عنایت خداوندی توجه و آنها را تفسیر می‏کرد. در این نوع تاریخِ جهان، نبردهای ایران و یونان بی‏طرفانه بررسی می‏شد (کالینگوود. ۱۳۸۵: 67تا70).

بااین‏حال رویکرد این نوع تاریخ‏نگاری دربارﮤ تحولات معاصر به تقسیم دو جهانِ نور و ظلمت انجامید که در آن تمام غیرمسیحیان به ﺟﺒﻬﮥ ظلمت تعلق داشتند. در تاریخ‏نگاریِ قومی، بزرگ‌ترین قوم‌ها برپاکنندﮤ مهم‏ترین امپراتوری‏ها در تاریخ شناخته شدند. ازاین‌رو مادها و پارس‌ها در کنار بابلی‏ها و مقدونی‏ها و رومی‌ها، در شمار امپراتوری‏های بزرگ جهان بودند (Deliyannis, 2003: 28,43)؛ البته این تصور از قوم‌های تاریخی، از متون یهودی متأثر بود. در کتاب دانیال، شریعت پارس‌ها و مادها منسوخ‌ناشدنی خوانده شده بود (کتاب دانیال، 1925: باب ششم)..

در دورﮤ شارلمانی که نخستین پادشاهی مهم سده‏های میانه بود، برای دربار فرانک‏ها روابط با مسلمان‌ها اهمیت یافت و به‌این‌ترتیب مبادﻟﮥ سفیران و ارسال هدایا میان شارلمانی و هارون‏الرشید، ﺧﻠﻴﻔﮥ عباسی، آغاز شد. بااین‏حال، ساﺑﻘﮥ تاریخیِ شناخت اروپایی‏ها از ایرانی‌ها در دورﮤ باستان و میراث رومی شارلمانی موجب شده بود شرح‌حال‏نویسِ شارلمانی هارون‏الرشید را پادشاه پارس بخواند. اینهارد (Einhardus)، شرح‌حال‏نویسِ شارلمانی، در ذکر رویدادهای سال‌های 787تا801م/171تا185ق می‏نویسد هنگامی‌که شارلمانی در راونا (Ravenna) چند روزی اقامت کرد، مطلع شد هارون‏الرشید، پادشاه پارسی‌ها، چند سفیر به بندر پیزا (Pisa) فرستاه است و سفرا وارد بند شده‌اند. او می‏نویسد یکی از سفیران ایرانی بود که از طرف شاه پارس آمده بود (Heck, 2006: 270). اینهارد در گزارش خود، مکرر از هارون‏الرشید در جایگاه پادشاه ایران یاد می‏کند.

نگاهِ تاحدودی بی‏طرفاﻧﮥ تاریخ‏نگاری سده‏های میانه به تاریخ جهان، به‌ویژه به نبردهای ایرانی‌ها با یونانی‌ها و رومی‌های باستان، در دورﮤ جنگ‏های صلیبی سَمت‌وسوی دیگری به خود گرفت. بعضی از مورخانِ این دوره، ایرانی‌ها را با عرب‌ها مقایسه کردند و نبردهای مسیحی‌ها و مسلمان‌ها را به رقابت‏های یونانی‌ها و رومی‌ها با پارسی‌ها تشبیه کردند (Meserve, 2008: 156).

راجر بیکن (Roger Bacon) (1214تا1294م/611تا694ق)، ‌کشیش و فیلسوف انگلیسی، عرب‌ها را از نظر لذت‌جویی و خوش‌گذرانی با شاهان پارس، نظیر داریوش و خشایارشا، مقایسه کرده است. او در این تفسیر به دیدگاه‏های نویسندگان یونانی دربارﮤ پارسیان استناد کرده است(Bridges and other, 2007: 176). این تأثیرپذیری از یونانی‌ها در مواجهه با ایرانی‌ها، در آثار مورخان بیزانسی در عصر جنگ‏های صلیبی و دورﮤ تهاجم‌های ترک‌ها نیز بازتاب یافت؛ چنانکه در آثار مورخان اواخر سدﮤ سیزدهم میلادی/هفتم قمری، آنها تمام دشمنان خود را پارسی‌ها خطاب کرده‏اند (Nicol, 1999: 141-142).

 

ایران باستان در اندﻳﺸﮥ تاریخیِ رنسانس

در اندﻳﺸﮥ تاریخیِ رنسانس، نوعی تداوم و تحول در موضوع جهان باستان دیده می‏شود. تداوم به‌معنای پیوند با تفکر تاریخی یونان و روم باستان و علاقه‌های ذهنی مورخان و نویسندگان باستانی و تحول به‌معنای تفسیر جدید از جایگاه ایرانی‌های باستان در میان ملت‌ها و قوم‌های دیگر. اومانیست‏های رنسانس به مطاﻟﻌﮥ ادبیات کلاسیک و آثار مورخان یونانی و رومی روی آوردند؛ اما به‌نظر می‏رسد رویکرد تاریخیِ اومانیست‏ها به روابط ایران باستان با جهانِ یونانی‌رومی و همچنین برداشت آنها از جایگاه ایران در تاریخ جهان با مورخان یونانی همسو نبود؛ بلکه از فیلسوفانِ سقراطی، یعنی افلاطون و گزنفون، متأثر بود. مورخان رنسانس در این زمینه با ایجاد تحول در اندﻳﺸﮥ تاریخی، تاریخ باستان را دوباره بازخوانی کردند. در این بازخوانی که به‌شدت از تحولات سیاسی معاصر تأثیر پذیرفته بود، ایران به‌مثاﺑﮥ ساخت سیاسی قدرتمند و امپراتوریِ نیک‌اندیش و به‌سامان با رویکرد خردورزانه و هماهنگ با سنت‏های پارسی‌های باستان شناخته شد (Meserve, 2008: 221).

ماکیاولی در گفتارها، روند انتقال دولت‏های بزرگ باستانی را از آشور به کشور مادها و ایران و سپس ایتالیا و روم می‏داند (ماکیاولی، 1388: 192). مطاﻟﻌﮥ ادبیات و تاریخ عصر کلاسیک یونان و روم دغدﻏﮥ اصلی اومانیست‏های دورﮤ رنسانس بود؛ اما دربارﮤ نحوﮤ نگرش به ایرانی‌ها، سیمای غالب بر تاریخ‏نگاریِ کلاسیک را نادیده گرفتند. به عبارت دیگر، اومانیست‏ها بیش از آنکه در نگرش به ایران باستان از هرودوت تأثیرپذیرند، دنباله‌رو سقراط و افلاطون و گزنفون بودند. افلاطون در کتاب قوانین که مفصل‏ترین اثر او و درواقع حاوی مهم‏ترین دیدگاه‏های او در زﻣﻴﻨﮥ ﻓﻠﺴﻔﮥ سیاسی است، پادشاهی کوروش و داریوش را الگوی فرمانروایی نیک‌اندیش برای مردم دانسته و شکوهمندی ایران را در دوران فرمانروایی آنها ﺗﺄیید کرده است (افلاطون، ۱۳۶۶: ۴/ ۲۱۲۲تا۲۱۲۰).

ترﺟﻤﮥ دیرهنگام تاریخ هرودوت نیز در این امر بی‌تأثیر نبود. بااین‌حال وقتی تاریخ‏نگاریِ رنسانس و اندﻳﺸﮥ سیاسی این عصر بررسی می‏شود، توجه به کوروپدیا (کوروش‌نامه) اثر گزنفون و نادیده‌انگاشتن تواریخ هرودوت دربارﮤ ایرانی‌ها بیشتر مشاهده می‏شود. گزنفون در کتاب خود از آداب و تربیت ایرانی‌ها به‌نیکی یاد می‏کند و کوروش را دارای فطرت نیک می‏داند (Xenophon,1914: II/325-329).

او برخلاف سایر مورخان، معتقد است کوروش به مرگ طبیعی مُرد و وصیت‌ها و نصیحت‌های پیامبرگوﻧﮥ او را در هنگام مرگ به اطرافیانش نقل می‏کند (Xenophon,1914: II: 437-439). این‌گونه به‌نظر می‌آید که باید گزنفون را الهام‏بخش فلاﺳﻔﮥ سیاسی این دوره تلقی کرد. ماکیاولی در کتاب شهریار، تحت‌تأثیر کوروپدیا، از کوروش در حکم یکی از چند شخصیت باستانی یاد می‏کند که شاﻳﺴﺘﮥ تقلید و رهروی‏اند. او کوروش را در کنار موسی(ع) و رومولوس (Romulus) و تیسیوس (Theseus)، ازجمله برجسته‏ترین و عالی‌مقام‏ترین افراد در تاریخ بشر می‏داند که براساس لیاقت و استعداد شخصی و نه به‌واﺳﻂﮥ بخت و اقبال به مقام شهریاری رسیدند. او در مقام مقایسه، کوروش را از آن نظر متفاوت از موسی(ع) می‏داند که موسی(ع) هدایت الهی را نیز دارا بود؛ اما کوروش با تکیه‌بر ارادﮤ خود به فرمانروایی و عظمت رسید (ماکیاولی، 1389: 46).

در رنسانسِ ایتالیا توجه به کوروش پارسی و تأثیرپذیری از گزنفون در این زمینه داﻣﻨﮥ وسیعی داشت. فرانچسکو فیللفو (Francesco Filelfo)، اومانیست ایتالیایی که زبان یونانی و لاتین آموخته بود، آثار کلاسیک ازجمله کوروپدیا اثر گزنفون را مطالعه و ترجمه کرد. کوروپدیا چنان بر او تأثیر نهاد که او را متقاعد کرد پادشاهی بهترین نوع حکومت است و پادشاهان ملت‏های بزرگ، همچون کوروش و سزار را الهام‏بخش شاهزادگان ایتالیا قلمداد کرد (Meserve, 2008: 219)..

گزارش گزنفون دربارﮤ کوروش که او را فیلسوف‌شاهی خردمند و شاﻳﺴﺘﮥ شهریاری توصیف کرده بود، در عصر رنسانس در سایر کشورهای اروپا نیز در کانون توجه قرار گرفت. علاوه‌بر فیللفو، مترجمان و رساله‏نویسان و مورخانی نظیر یوهانس لیون کلاویوس (Johannes Leunclavius)، پوجو براچولینی (Poggio Bracciolini) و هنری استین (Henry Estiene) در سرتاسر اروپا ترجمه‏ها و گزارش‏هایی از کوروپدیا به نگارش درآوردند. براچولینی شرح سفرهای نیکولو دِ کنتی (Nicolo De Conti) (1385تا1496م/787تا902ق) را به شرق، ازجمله ایران و هند، منتشر کرد و این‌گونه با فرهنگ ایرانیان آشنا شد (Cochrane, 1981: 324).

ادوارد ششم (1537تا1553م/944تا961ق)، پادشاه انگلستان، به‌واﺳﻂﮥ معلم خصوصی‏اش، سر جان چک (Sir John Cheke) که چهرﮤ برﺟﺴﺘﮥ مطالعه‌های یونانی در کمبریج بود، با متن یونانی کوروپدیا آشنایی یافت و تحت‌تأثیر آن قرار گرفت (Grogan, 2014). در همین دوره است که در انگلستان، اومانیست‏های انگلیسی ترﺟﻤﮥ انگلیسی کوروپدیا را از زبان یونانی انجام دادند و دربارهای پادشاهی را با شیوﮤ حکومت‌داری ایرانی‌های باستان آشنا کردند.

آندره‏آ بیلیا (Andrea Biglia) (1394تا1435م/797تا839ق)، اومانیست دیگر اهل میلان، نگرش قرون وسطایی از ایران، در حکم دشمن همیشگیِ تمدن یونانی‌رومی را دگرگون کرد. او با نگارش رساله‏ها و تفسیرها دربارﮤ تاریخ شرق و جهان باستان، امپراتوری ایران و روم را دو دولت متمدن معرفی کرد که همواره درگیر تهاجم‌های بربرها بودند. از نظر او، این دیدگاهِ مورخان سده‏های میانه نادرست بود که حکومت مسلمانان را جانشین امپراتوری ایران در شرق تلقی می‏کردند. «بیلیا اعراب را مهاجمان بربری تلقی می‏کرد که به تمدن باشکوه ایران یورش برده بودند و از این جهت ایران را با روم که درگیر تهاجم‌های بربرها بود، مقایسه کرد» (Meserve, 2008: 170)..

بیلیا از معدود اومانیست‏های رنسانس بود که از ایران باستان تصویر روشنی به همتایان خود ارائه کرد و بر تمایز چشمگیر تمدن و فرهنگ ایرانیان، در مقایسه با سایر قوم‌ها و دولت‏های مسلمان و شرقی، تأکید کرد. قدمت تاریخی، سازمان سیاسی، مذهب رسمی و سنت‏های ملی ازجمله ویژگی‏هایی بود که به‌عقیدﮤ بیلیا ایران باستان را از دیگر قوم‌ها و دولت‏های مسلمان، نظیر عرب‌ها و ترک‌ها، متمایز می‏کرد (Meserve, 2008: 173). دلبستگی بیلیا به تمدن‏های باستانی موجب شد نفرت خود را از عرب‌ها هم به علت جنگ‏های صلیبی و مقابله با مسیحیان و هم به علت فروریختن نظام امپراتوری ایران باستان نشان دهد.

مورخِ دیگر دورﮤ رنسانس، یعنی فلاویو بیوندو (Flavio Biondo)، در سال 1444م/848ق کتاب دهه‏ها (Decades) را به نگارش درآورد و او نیز برتری پارسی‌ها را در میان تمدن‏های شرقی ﺗﺄیید کرد و ایران را کانون اصلی و نخستین قدرت در شرق دانست. بیوندو دربارﮤ ظهور ترک‌ها و پیشروی آنها در قلمرو بیزانس نیز معتقد بود آنها پس از پیروزی‌ها و دستیابی به قدرت، به‌جای‌آنکه یک امپراتوری به نام خود ایجاد کنند، برای خود هویت پارسی اتخاذ کردند (Meserve, 2008:189).

 

بازتاب فرمانروایی تیمور و اوزون‌حسن در تاریخ‏نگاری رنسانس

مورخان رنسانس در پی بازآفرینی شُکوهِ دولت و تمدن رومی‌ها و اندیشه‏های یونانی‌های باستان بودند. به همین علت در مطاﻟﻌﮥ تاریخ و تمدن یونان و روم، تحت‌تأثیر تفکر سیاسی و نگرش تاریخی مورخان یونانی و رومی قرار گرفتند و آن را در آثار و تألیف‌های خود بازتاب دادند. بااین‌حال مورخان رنسانس در عصری متفاوت از یونان و روم به سر می‏بردند. آنها دورﮤ هزارساﻟﮥ سده‏های میانه را با تمام ویژگی‏ها و تحول‌های دینی و سیاسی و فکری آن پشت سر گذاشته بودند. در سراسر سده‏های میانه و دورﮤ رنسانس، روابط شرق و غرب اَشکال متنوعی به خود گرفته بود.

در اواخر سده‏های میانه شناخت اروپایی‏ها، به‌ویژه ایتالیایی‏ها، از سرزمین‏های شرقی، ازجمله ایران و کشورهای پیرامون آن، افزایش یافته بود و تاجران و مسافران ونیزی و جنوایی از اوضاع جغرافیایی و سیاسی و مذهبی این سرزمین‌ها، برای هموطنان خود و سایر اروپایی‏ها، اطلاعات بسیاری فراهم آورده بودند. در سده‏‏ی‏های متمادی، دوستان و دشمنان تاریخی اروپایی‏ها تغییر یافته و به‌طورکلی از اواخر سده‏های میانه اوضاع جهان دگرگون شده بود.

ازسوی‌دیگر، وجه غالب سیاسی در تاریخ‏نگاری رنسانس موجب شد ارتباط میان عظمت گذﺷﺘﮥ قوم‌ها با نقش سیاسی آنها در زمان حال در آثار مورخان بازتاب یابد. به‌این‌ترتیب، مورخان ایتالیایی که بیشتر آنها فعالیت سیاسی و پست‌های اداری یا دیپلماتیک را تجربه کرده بودند، به مقاﻳﺴﮥ جایگاه فرمانروایی‏های باستانی با وضع کنونی آنها علاقه‌مند بودند و در رویدادنگاری‏های آنها، ایرانی‌ها یکی از مهم‏ترین اقوام شناخته شدند..

بااین‌حال آنچه موجب توجه جدی تاریخ‏نگاران عصر رنسانس به ایرانی‌ها شد، دیپلماسی رنسانس و نگاه ایتالیایی‏های این دوره به متحدان شرقی خود بود. پیشروی ترک‌های عثمانی به قلب اروپا و هراس جمهوری‏های ایتالیایی از فروکاستن نقش اساسی آنها در تجارت حوزﮤ مدیترانه و دریای سیاه، موجب توجه آنها به تحولات شرق و به‌ویژه ایران شد. فرمانروایی تیمور و سپس اوزون‌حسن آق‏قویونلو در ایران، در تاریخ‏نگاری رنسانس به‌مثاﺑﮥ احیای امپراتوری پارس و اقتدار دوبارﮤ ایرانی‌ها در شرق بازتاب یافت. با این تفاوت که این‌بار رقیب جهانی آنها یونان و روم نبود و ترک‌های عثمانی و حتی عرب‌های مسلمان رقیب آنها شناخته شدند.

 

شخصیت و فرمانروایی تیمور

ظهور تیمور گورکانی و فتوحات او در میان اروپایی‌ها، به‌ویژه دولت‏ها و کشورهای فعال در زﻣﻴﻨﮥ تجارت خارجی در عصر رنسانس، بازتاب وسیعی داشت. این موضوع برای اروپایی‏ها از زمانی حائز اهمیت شد که خبرهای پیروزی تیمور بر بایزید اول (1354تا1403م/755تا806ق)، سلطان عثمانی، به اروپا رسید و موجی از تحسین و شکوهمندی را برای او به ارمغان آورد. آنها درمانده از پیشروی‏های ترک‌های عثمانی به سَمت غرب و خطر فروپاشی مرزهای اروپا در برابر ترک‌ها، شاهد خیزش مردی از تاتارها بودند که همچون سرداری نجات‏بخش، بزرگ‏ترین دشمن اروپا را شکست داد و او را به اسارت گرفت. شاهان اروپا که مسحور پیروزی‏های تیمور شده بودند، در صدد ایجاد ارتباط و اتحاد با او برآمدند و به ارسال نامه و سفیر به دربار او اقدام کردند. هِنری چهارم (Henry IV) (1366تا1413م/768تا816ق)، پادشاه انگلستان، به تیمور نامه نوشت و به او تبریک گفت. شارل ششم (Charles VI) (1368تا1422م/770تا826ق)، پادشاه فرانسه، نامه‏ها و هدیه‌هایی برای او فرستاد. هِنری سوم (Henry III) (1379تا1406م/781تا809ق)، شاه کاستیل، نیز دو فرستادﮤ نظامی به شرق فرستاد و آنها با هدیه‌هایی از سوی تیمور، ازجمله دو زن مسیحی که از بایزید به اسارت گرفته بود، به اسپانیا بازگشتند. هِنری سه سفیر فرستاد که فرمانده آنها روی گونزالس کلاویخو (Ruy Gonzalez de Clavijo) بود (Lamb, 1928: 239).

این تحولات سرآغاز نگرش دوبارﮤ اروپایی‏ها به «تاتارها»، به‌مثاﺑﮥ هم‌پیمانان جهان مسیحیت در برابر دشمنانشان بود. پیش از آن چنین رویکردی را در برابر چنگیز و جانشینان او به کار بسته بودند. اهمیت ارتباط اروپایی‏ها با تیمور در آن است که آنها در مواقعی تیمور را پادشاهی ایرانی تلقی می‏کردند که به مقابله با ترک‌های عثمانی برخاسته است. ازاین‌رو تحولات سیاسی با تاریخ‌نگری عصر رنسانس همگام شد و در آثار و گزارش‏های آن دوره بازتاب یافت. آدام اهل اوسک (Adam of Usk) از وقایع‏نویسان این دوره است. او حدود سال 1352م/753ق در اوسک انگلستان به دنیا آمد و در سال 1402م/805ق به رم عزیمت کرد. او خبرهای فتح دمشق و مناطق مدیتراﻧﮥ شرقی توسط تیمور را دنبال می‏کرد. آدام در وقایع ناﻣﮥ (Chronicle) خود از تیمور باعنوان «پسر پادشاه ایران» نام می‏برد و اسارت بایزید به دست تیمور را این‌گونه گزارش می‏کند:

«در این روزها [تیمور] پسر پادشاه پارس بر سلطان ترک‏های بابل به نام «ایلدریم» پیروز شد و او را به اسارت گرفت. ایلدریم کسی بود که موجب وحشت در جهان مسیحیت شده بود و سودای نابودی دین مسیح را در سر داشت. کسی که بر مسیحیان یورش برده و مجارها را با ارتش یکصدهزار نفری خود مورد حمله قرار داد و اورشلیم را به‌طور کامل نابود کرده بود» (Adam of Usk, 1904: 227).

در این گزارش، تیمور پسر پادشاه پارس و بایزید سلطان بابل و ویران‌کنندﮤ اورشلیم معرفی شده است که به‌نظر می‏رسد با فتح بابل توسط کوروش و شکست نبونید، آخرین شاه بابل که او نیز اورشلیم را ویران ساخته و یهودیان را به اسارت گرفته بود، درخور مقایسه باشد. برای تقویت این فرضیه این امکان وجود دارد که به گزارش‏های تاریخی دربارﮤ ملاقات ابن‌خلدون با تیمور لنگ استناد کرد. فیشل در کتابی با همین عنوان، به‌نقل از بعضی منابع، می‏نویسد میان تیمور و ابن‌خلدون دربارﮤ نبوکدنصر بحث شد. تیمور از ابن‌خلدون پرسید نبوکدنصر از چه قومی بود؟ ابن‌خلدون پاسخ داد از آخرین شاهان بابل (فیشل، 1952: 76و77).

در اداﻣﮥ این گفت‌وگو، تیمور به ابن‌خلدون می‌گوید خودش از جانب مادر از نوادگان منوچهر پادشاه ایران است (فیشل، 1952: 77). این گفت‌وگو حتی در صورت منطبق‌نبودن با واقعیت، اهمیت بسیاری دارد؛ زیرا جایگاه ایران را در تاریخ و ادبیات اروپا، هم در دورﮤ رنسانس و هم پس از آن، بازتاب می‌دهد. بیان این نکته ضروری است که وقایع‏نگاران ایرانی نیز نبرد تیمور با عثمانی‏ها را یادآور نبردهای ایرانی‌ها و تورانی‌ها و پیروی از آیین کیخسرو و کیقباد می‏پنداشتند (برای نمونه رک: شامی، 1363: 257و261).

اهمیت تصویرسازی از تیمور در آثار اومانیست‏های عصر رنسانس در این است که در سده‏‏های بعد، این تصویرسازی بر سایر نویسندگان اروپایی تأثیر چشمگیری گذاشت. درواقع، جایگاه تاریخی تیمور در ادبیات و تاریخ‏نگاری اروپا، تا دورﮤ معاصر از گزارش‏ها و روایت‌های شاهدان اروپایی در عصر رنسانس بسیار متأثر بود که به او چهره‏ای اسطوره‏ای بخشیده بودند. اریک وگلین (Eric Voegelin) نخستین‌بار مفهوم کاریزما از ماکس وبر را برای ارزیابی دوران تیمور به کار برد و به او در چشم اومانیست‏های اولیه، برای توصیف چگونگی نقش بخت و اقبال در روند تاریخ جهان توجه کرد (Subtelny, 2007: 11). ادگار آلن پو (Edgar Allan Poe)، شاعر امریکایی سدﮤ نوزدهم که از روایت‌های اومانیست‏های رنسانس تأثیر پذیرفته بود، در شعری حماسی به نام تیمور (Tamerlane)، سروده‏ای افسانه‏وار از این فاتح شرقی ارائه کرد. این سروده، ذهنیت نویسندگان عصر رنسانس را به تیمور نشان می‌دهد. در بخشی از این شعر حماسی آمده است:

«اکنون نظر به سمرقند کن، آیا او ﻣﻠﻜﮥ زمین نیست؟ آیا او پر افتخارتر از ﻫﻤﮥ شهرها نیست؟ آیا سرنوشت ﻫﻤﮥ شهرها در دست او نیست؟ ...آیا او غرورآفرین و بی‌همتا نایستاده است؟ و آیا کسی بر او فرمانروایی دارد؟ تیمور با پیروزی‏های پی‌درپی خود جهان را شگفت‌زده کرده است...» (Allan Poe, 1884: 35)..

در اثر دیگری از سدﮤ نوزدهم باعنوان رومانس تاریخ، ضمن الهام‌پذیری از اومانیست‏های رنسانس، داستان شکست بایزید از تیمور بازتاب یافته و تیمور در کنار سایر شخصیت‏های تاریخی غرب قرار گرفته است (Greenhough, 1891: 113).

جریانی از اومانیست‏های رنسانس، تیمور را شاه پارتی‌ها قلمداد می‏کردند و او را احیاکنندﮤ امپراتوری پارت در ایران می‏خواندند. آینیاس سیلویوس (Aeneas Silvius)، خطیب و نویسنده و پاپ دورﮤ رنسانس، در کتاب آسیا (1462) معتقد بود پس از سده‏‏ها حاکمیت عرب‌ها، با ظهور تیمور بخت و اقبال پارتی‌ها بار دیگر سر برآورد (Meserve, 2008: 220). او و اومانیست‏های پیرامون او بر این موضوع اتفاق نظر داشتند که ایران سرزمینی نبود که اقوام بربری در آن ساکن باشند بلکه جایگاهی متمدنانه داشت ( Meserve, 2008: 221). کتاب آسیا الهام‏بخش بسیاری از کاشفان و مشتاقان کشف مناطق ناشناخته در اروپا شد و تصویرسازی نویسنده از آسیا، سفرهای متعدد به این منطقه از جهان را موجب شد (Ady, 1913: 298).

.اوزون‌حسن آق‌قویونلو در جایگاه فرمانروای باشُکوه ایرانی.

در سال 857ق/1453م اوزون‌حسن آق‌قویونلو با تصرف شهر آمِد (دیاربَکر) موفق شد فرمانروایی آق‏قویونلوها را به دست گیرد. هم‌زمان با این رویداد، ترک‌های عثمانی به فرماندهی سلطان محمد دوم، معروف به فاتح، پس از ده‌ها سال تلاش و پیشروی در آناتولی و اراضی غربی آسیای صغیر موفق شدند پایتخت باستانی بیزانس و دژ مستحکم اروپا در برابر شرق را فتح کنند و دوره‏ای جدید در تاریخ جهان رقم بزنند. این تحولات از چشم اروپایی‏ها، به‌ویژه دولت‌شهرهای ایتالیایی همچون ونیز، دور نماند. نیاز این دولت‌شهرها به متحدی سیاسی‌نظامی در مقابل تهدیدات عثمانی‏ها منجر شد سیاست نگاه به شرق اروپایی‏ها تداوم یابد. سیاستی که از دورﮤ چنگیز به بعد شکل گرفته بود. بااین‌حال از نظر تاریخ‏نگاری رنسانس، بازتاب آن از دو جهت اهمیت دارد: نخست توجه مجدد به ایران و تصویرسازی از اوزون‌حسن در جایگاه پادشاه خردمند و شکوهمند ایرانی؛ دوم مقاﻳﺴﮥ ایرانی‌ها و ترک‌ها و بازخوانی و بازاندیشی در تاریخ باستان.

در علت نخست، آنچه از گزارش‌نویسان اروپایی نیمه دوم سدﮤ پانزدهم میلادی/نهم قمری برجای مانده است، بیان‌کنندﮤ آن است که آنها همواره از اوزون‌حسن در حکم پادشاه ایران یاد می‏کردند و او را شاه‌شاهان، جانشین فرمانروایان هخامنشی، داریوش، خشایار، کوروش ثانی و همچنین دوستدار مسیحیان لقب می‏دادند (Meserve, 2008: 226).

مسافران ایتالیایی آق‌قویونلوها را با نام «پارس» خطاب می‏کردند و در ایتالیا از نام اوزون‌حسن به‌نیکی و شکوهمندی یاد می‏شد (Cochrane, 1981: 325). آنها با اندکی تغییر در نگارش نام او، اوزون‌حسن را به‌صورت سان کاسانو (san cassano) می‏نوشتند که به‌معنای قدیس بود و برای بزرگان مسیحی به کار می‏رفت. این در حالی است که در آن زمان، برای تمام مسلمانان عبارت‌های «کافر» و «بدعتگرا» به کار می‏بردند؛ حتی فرانچسکو فیللفو که در نوشته‏های خود مسلمانان را به‌زشتی نام می‏برد، دربارﮤ اوزون‌حسن می‏گفت او مسلمان است؛ اما یک ایرانی است. به‌عقیدﮤ فیللفو بخشندگی، خردمندی، فرهنگ و همنوایی با مسیحیان ازجمله ویژگی‏های «شاهزادﮤ پارس» است (Meserve, 2008: 227).

فیللفو در تحسین اوزون‌حسن در جایگاه شاه ایران تا آنجا پیش رفت که نوشت: «اگر به تاریخ بنگریم درمی‏یابیم که پارسیان از نجیب‏ترین نژاد برخاسته‏اند و به‌هیچ‌وجه وحشی یا غیرمتمدن نیستند» (Meserve, 2008: 228). همچنین ونیزی‏هایی که به دربار اوزون‌حسن سفر کرده بودند، به‌ویژه کاترینو زنو، از او در حکم پادشاهی یاد می‏کردند که برای احیای حاکمیتِ ایران و قلمرو پهناور باستانیِ آن تلاش می‏کند (زنو، 1381: 322و323). کاترینو زنو امپراتوری نیرومند اوزون‌حسن و حدود قلمرو او را تحسین می‌کرد و شرق و غرب آن را از سند تا سوریه می‏نامید (زنو، 1381: 322).

 

فتح قسطنطنیه و بازخوانی تاریخ باستان در عصر رنسانس

فتح قسطنطنیه پیشروی ترک‌های عثمانی به سمت اروپا و تهدید جدی موجودیت بعضی کشورهای اروپایی را موجب شد. این رویداد در جاﻣﻌﮥ اروپایی و به‌ویژه اندﻳﺸﮥ تاریخی رنسانس بازتاب وسیعی داشت. از آن پس ایران در حکم نمایندﮤ جهانِ بربریِ شرقی در مقابل غربی‏ها نبود و میراث‏دار پادشاهیِ باستانی شناخته می‌شد که در مقایسه با ترک‌ها، از فرهنگ و تمدن والاتری برخوردار بود و در این زمان می‏توانست متحد غرب در مقابل بربرهای شرقی باشد.

چنانکه گفته شد تاریخ‏نگاری رنسانس بر تاریخ سیاسی تأکید می‏کرد و مورخان آن دوره در نگرش تاریخی به اقوام و دولت‏ها، به رویدادهای سیاسی توجه ویژه‏ای داشتند. به همین علت پس از فتح قسطنطنیه، در تاریخ‏نگاری اروپا بازخوانی تاریخ ترک‏ها و مقاﻳﺴﮥ آنها با ایرانی‌ها روند وسیعی یافت. آینیاس سیلویوس (Aeneas Silvius) چند سال پس از فتح قسطنطنیه در کتاب دیگر خود، به نامتوصیف جهان (1458تا1460م/863تا865ق)، ارتباط نژادی میان ترک‌ها و اسکیت‏های باستانی را مطرح کرد و از اسکیت‏ها در حکم قومی غیرمتمدن و ویران‌کننده یاد کرد (Blanks and Frassetto, 1999: 194).

همچنین دونالد دا لز (Donaldo da Lezze) (1479تا1524م/884تا931ق)، سرباز و دیپلمات ونیزی که در قسطنطنیه به گزارش‏های دیپلماتیک دسترسی گسترده‏ای داشت، در نوشته‏های خود به ریشه‏یابی ترک‌های عثمانی توجه بسیاری کرد و آنها را اخلاف بربرهای صحراگردی خواند که با پیشروی به سمت آناتولی، آن سرزمین را به تصرف خود درآورده بودند (Cochrane, 1981: 330)..

در شهریار ماکیاولی نیز، توصیف سلطنت ترک‏های عثمانی با توصیف مورخان یونانی از پادشاهی ایران شباهت دارد (ماکیاولی، 1389: 38و39).

به‌این‌ترتیب نویسندگان رنسانس راه را برای انطباق ترک‌ها با اسکیت‏های باستانی گشودند و سایر مورخان اروپایی نیز آن را رواج دادند. در سدﮤ شانزدهم، در آثار نویسندگان فرانسوی نیز ترک‌های عثمانی از منشاء اسکیت‌ها دانسته شدند. این تأثیرپذیری از مورخان و اومانیست‏های رنسانس، همچون نمونه‏های دیگر بر ادبیات و هنر اروپا تا سدﮤ نوزدهم ادامه یافت؛ چنانکه حتی از نبردهای باستانی ایرانی‌ها با یونانی‏ها تفسیر تازه‏ای شد و در انتساب عنوان بربرها، ترک‌های عثمانی جایگزین ایرانی‌ها شدند. در یکی از گراورهای نقاشی‌های چاپ‌شدﮤ اوایل سدﮤ نوزدهم، نبرد ماراتن به تصویر کشیده شده است که نشان می‏دهد سپاهیان شکست‌خورده در زیر سُم اسب‌هایِ یونانی‏ها سربازان ترک عثمانی‌اند نه لشکریان داریوش سوم (تصویر گراور در: Bridges and Other, 2007: 14 ).

 

نتیجه

یافته‏های پژوهش حاضر نشان می‏دهد در تاریخ‏نگاری رنسانس، رویکرد تاریخ سیاسی تحت‌تأثیر تحولات معاصر، به تحول در اندﻳﺸﮥ تاریخی عصر کلاسیک یونان و روم منجر شد. در تاریخ‏نویسی این دوره، ایرانی‌ها در حکم یکی از ملت‌های بزرگ و صاحب تمدن در میان اقوام شرقی شناخته شدند. این موضوع نوعی توجه به تاریخ سیاسی و سپس گذار به تاریخ تمدن و توجه به ریشه و ﭘﻴﺸﻴﻨﮥ ملت‏های تاریخی بود.

در سراسر تاریخ باستان و سده‏های میانه، نگاه به شرق در جایگاه سرزمین دشمنان غربی و مسیحی بر اندﻳﺸﮥ تاریخی و سیاسی جهانِ عصر کلاسیک و مسیحیت غربی سایه افکنده بود؛ اما تاریخ‏نگاری دورﮤ رنسانس، ایرانی‌ها را از سایر ملت‏های شرق متمایز کرد و ایران باستان را در شمار تمدن‏های بزرگ جهان قرار داد. این تحول علاوه‌بر تأثیرپذیری از آراء فیلسوفان و مورخانی همچون گزنفون، از رویدادهای سیاسیِ معاصر، ازجمله ظهور ترک‌های عثمانی و فتح قسطنطنیه و همچنین سفرهای اروپایی‏ها به شرق و آشنایی با ملت‌ها و تمدن‏های شرقی، متأثر بود.

بااین‌حال تاریخ‏نگاری رنسانس به علت علاقه‌مندی به کشف و شناخت گذﺷﺘﮥ ملت‏ها و به‌کارگیری آن در وقایع‏نگاری‏های سیاسی، به تاریخ و تمدن ایران باستان توجه کرد و ارتقاء جایگاه آن را در میان ملت‏های گذشته و حال در دستور کار خود قرار داد. ازاین‌رو در تفسیر تاریخ ایران و پادشاهی باستانیِ آن، به جنگ‏های ایران و یونان چندان اعتنایی نکرد و برخلاف نظرﻳﮥ حاکم بر جهانِ یونانی، ایرانی‌ها عنوان «سرور بربرها» نگرفتند؛ بلکه در حکم یکی از ملت‏های بزرگ و تمدن‏ساز تاریخ معرفی شدند. اهمیت اندﻳﺸﮥ تاریخی رنسانس و نگرش آن به ایران در این است که میراث فکری رنسانس به دوره‏های بعدی تاریخ اروپا رسید و به بازآفرینی جایگاه ایران در تاریخ‏نگاریِ تاریخ تمدن انجامید.

الف. منابع فارسی و عربی.

. اسکینر، کوئنتین، (1387)، ماکیاولی، ترجمه عزت‏الله فولادوند، تهران: طرح نو.

. ارسطو، (1349)، سیاست، ترجمه حمید عنایت، تهران: شرکت سهامی کتاب‌های جیبی.

. افلاطون، (۱۳۶۶)، «رساله الکبیادس»، دوره آثار افلاطون، ج2، ترجمه محمدحسن لطفی و رضا کاویانی، تهران: خوارزمی.

. --------------، « قوانین»، دوره آثار افلاطون، ج4، ترجمه محمدحسن لطفی، تهران: خوارزمی.

. بورکهارت، یاکوب، (1389)، فرهنگ رنسانس در ایتالیا، ترجمه محمدحسن لطفی، تهران: طرح نو...

. زنو، کاترینو، (1381)، سفرنامه‏های ونیزیان در ایران؛ سفرنامه کاترینو زنو، ترجمه منوچهر امیری، تهران: خوارزمی.

. شامی، نظام‏الدین، (1363)، ظفرنامه، از روی نسخه فلیکس تاور، با مقدمه و کوشش پناهی سمنانی، تهران: بامداد.

. فیشل، والتر ج، (1952)، لقاء ابن‌خلدون لتیمور لنگ، ترجمه محمد توفیق، مراجعه یوسف روشا، بیروت: منشورات دار مکتبه الحیاه.

. کالینگوود، ر.ج، (1385)، مفهوم کلی تاریخ، ترجمه علی‌اکبر مهدیان، تهران: اختران.

. کتاب دانیال، (1925)، کتاب مقدس عهد عتیق و عهد جدید، چاپ لندن.

. ماکیاولی، نیکولو، (1388)، گفتارها، ترجمه محمدحسن لطفی، تهران: خوارزمی.

---------------، (1389)، شهریار، ترجمه محمود محمود، تهران: نگاه.

. هرودوت، (1389)، تاریخ هرودوت، ترجمه مرتضی ثاقب‌فر، ج2، تهران: اساطیر.

 

ب. منابع انگلیسی

. Adam of Usk, (1904), The Chronicle of Adam of Usk, Edited with Translation and notes by Sir Edward Maunde Thompson, K.C.B, London: Henry Frowde Oxford University Press.

. Ady, Cecilia M, (1913),Pius II (Aeneas Silvius Piccolomini) the Humanist Pope, London: Methuen & Co. Ltd.

. Aeschylus, (1909), “The Persians", in: The Plays of Aeschylus, Translated by Walter Headlam, London: George Bell & Sons.

. Allan Poe, Edgar, (1884),Tamerlane and other Poems, London: George Redway.

. Blanks, David R; Frassetto, Michael, (1999),Western Views of Islam in Medieval and Early Modern Europe Perception of Other, New York: St. Martin’s Press.

. Bridges, Emma; Hall, Edith and Rhodes, p.J, (2997),Cultural Responses to the Persian Wars Antiquity to the Third Millennium, Oxford University Press.

. Cicero, Marcus Tullius, (1905),Six Orations of Cicero, With Introduction, Notes and Vocabolary by Robert W. Tunstall, New York. Boston. New Orleans: University Publishing Company.

. Cochrane, Eric, (1981),Historians and Historiography in the Italian Renaissance, Chicago & London: University of Chicago Press.

. Curtis, Michael, (2009),Orientalism and Islam, European Thinkers on Oriental Despotism in the Middle East and India, Cambridge: Cambridge University Press.

. Deliyannis, Deborah Mauskopf (Editor), (2003),Historiography in the Middle Ages, Leiden. Boston: Brill.

. Ferguson, Wallace K, (1948),The Renaissance in Historical Thought five Centuries of Interpretation, Houghton Mifflin Company.

. Friar Jordanus, (1863), The Wonders of the East, Translated from the Latin original by Colonel Henry Yule, London: Printed for the Hakluyt Society.

. Greenhough Smith, Herbert, (1891),The Romance of History, London: Richard Bentley & Son, New Burlington Street.

. Grogan, Jane, (2014),The Persian Empire in English Renaissance Writing, 1549-1622, Palgrave Macmillan.

. Heck, Gene W, (2006),Charlemagne, Mohammad, and the Arab roots of Capitalism, Berlin. New York: Walter de Gruyter.

. King, Richard, (2001),Orientalism and Religion Postcolonial Theory, India and the Mystic East, London and New York: Routledge.

. Kumin, Beat (Editor), (2009),The European World 1500-1800, an Introduction to Early Modern History, New York: Routledge.

. Lamb, Harold, (1928),Tamerlane the Earth Shaker, New York: Garden City, Publishing Company.

. Marincola, John, (2007),A Companion to Greek and Roman Historiography,USA: Blackwell Publishing Ltd.

. Meserve, Margaret, (2008),Empires of Islam in Renaissance Historical Thought, Harvard University Press.

. Nicol, Donald M, (1999),The Last Centuries of Byzantium, 1261-1453, Cambridge: Cambridge University Press.

. Pagden, Anthony, (2008),Worlds at War: the 2500-year Struggle between East and West, New York: Random House, Inc.

. Pericles, Geores, (1994), Barbarian Asia and the Greek Experience: From the Archaic period to the Age of Xenophon, USA: The Johns Hopkins University Press.

. Plutarch, (?),The Lives of the Noble Grecians and Romans, Translated by John Dryden and Revised by Arthur Hugh Clough, New York: The Modern Library.

. Rabbi Benjamin of Tudela,(1937), “The Oriental Travels of Rabbi Benjamin of Tudela [1160-1173]”, in: Contemporaies of Marco Polo, Edited by Manuel Komroff, New York: Liveright Publishing Corp.

. Strabo, (1930),The Geography of Strabo, With English translation by Horace Leonard Jones, in Eight Volumes, Vol II, London: William Heinemann Ltd.

. Subtelny, Mariae, (2007), Timurids in Transition, Leiden. Boston: Brill.

. Thucydides, (1881),History of the Peloponnesian War, Translated by B. Jowett, 2 Volumes, Harmondsworth, Eng., Baltimore: Penguin Books.

. Xenophon, (1914),Cyropaedia,Translated by Walter Miller, Vol II, London: W. Heinemann.