تحلیلی بر نقش عبدالرحمان پاشابابان در روابط ایران و عثمانی در دوره فتحعلی‌شاه (1228-1212ق /1814-1798م)

نوع مقاله: مقاله علمی

نویسندگان

1 استاد دانشگاه پیام نور

2 استادیار دانشگاه پیام نور

3 دانشجوی دکتری دانشگاه پیام نور، مربی دانشگاه پیام نور ، ایران

چکیده

پس از روابط پر فراز و نشیب ایران با عثمانی در عصر حکومت­های صفوی و افشار، این ارتباط در دوره قاجاریه هم تداوم­ داشت و در این میان، عوامل تأثیرگذار در روابط دو کشور، از ابتدای تشکیل دولت صفوی تا انقراض قاجار، کم و بیش شبیه به یکدیگر بودند:1) اهمیت عتبات عالیات2)زوار و 3) کردها که در پاره­ای از متون با عنوان عشایر سرحدی از آنان نام برده ­شده­ است، از مهم­ترین این عوامل هستند. در منطقه کردنشین عراق امروزی، امارت بابان قرار داشت و در ابتدای دوره قاجاریه، عبدالرحمان پاشا امیر آن بود. وی در طول نزدیک به سه دهه، به عنوان امیری عثمانی اما با رویکرد ایرانی خواهی و ایران­گرایی، بر یکی از مهم­ترین نقاط بین دو کشور، حکم می­راند. در طول حکمرانی بارها به ایران پناهنده ­شد و از طرف ایران و با حمایت فتحعلی­شاه دوباره به امارت نشست. مکاتبات صورت گرفته بین رجال طراز اول ایرانی و عثمانی به حمایت از او، لشکرکشی­ها و جنگ­های درگرفته به نفع یا بر ضدش و نیز احترام شایسته­ای که در ایران از وی به عمل می­آمده­است، همگی مؤیّد اهمیت جایگاه و اعتبار او در ایران بوده­است. علاقه­مندی عبدالرحمان پاشا به ایران از یک سو و حمایت این کشور از وی از سوی دیگر از آن جهت حائز اهمّیت است که وی بر بخشی از قلمروی عثمانی حکم­می­راند و بابان به عنوان منطقه­ای سرحدی، فقط در مدتی کوتاه به ایران مالیات می­پرداخت بنابراین ایرانی­خواهی او از نظرعثمانی­ها عملی ناصواب و غیرقابل بخشش بود. به همین جهت در روابط بین دو کشور، اطاعت یا عدم اطاعت پاشای بابان، مسأله­ای مهم تلقی می­شد.

کلیدواژه‌ها

موضوعات


عنوان مقاله [English]

An analysis of the role of Abd al-Rahman Pashababan in the interactions between Iran and Ottoman during the Kingdom of Fath Ali Shah (1797-1813 AD)

نویسندگان [English]

  • MR Nasiri 1
  • AR Alisoufi 2
  • S Aminpour 3
1 Professor, Payam-e-Nour University, Iran.
2 Assistant professor, Payam-e-Nour University, Iran.
3 PhD Candidate, Payam-e-Nour University, Iran.
چکیده [English]

After the vicissitudinous relations between Iran and Ottoman during the Safavid and Afshar dynasties, such relations continued even during the Qajar dynasty. Meanwhile, the factors affecting the relations between the two countries, from the beginning of the formation of the Safavid government to the extinction of Qajar, were more or less the same: 1. the importance of holy shrines. 2. Pilgrims and 3. Kurds who have been referred to, in some texts, as frontier nomads are the three most important factors. In the areas of modern Iraq where Kurds inhabit, Babanemirate was located and at the beginning of the Qajar dynasty, Abd al-Rahman Pasha governed there. For about three decades, he ruled over one of the most significant regions between the two countries, as an Ottoman emir, but with an Iran-oriented approach. During his kingdom, he came as a refugee to Iran several times and was supported by Fath Ali Shah to get back to power again. Correspondences between authoritative Iranian and Ottoman statesmen in order to support him, campaigns and fights for and against him, and the actions done in Iran in respect of him all emphasize his important status and reputation in Iran. Abd al-Rahman Pasha`s interest in, from one side, and Iran`s supportive activities towards him, from the other side, are of critical importance because of several reasons: he ruled over some parts of Ottoman territory and Baban as a frontier region, he used to pay tax to Iran for a short period of time and his interest in Iran was considered ungracious and unforgivable to Ottomans. For all these reasons, the relations between the two countries (obedience and disobedience of the Pasha of Baban) are valuable issues.

کلیدواژه‌ها [English]

  • Abd al-Rahman Pasha
  • Fath Ali Shah
  • Ottoman
  • Abd al
  • Rahman Pasha
  • Baban
  • relations

مقدمه

بابان، ناحیه­ای کردنشین در شمال شرقی عراق امروزی با مرکزّیت قلاچوالان(ghla cholan)(1779م1192ق به بعد سلیمانیه) بود و نام آن مأخوذ از طایفه­ای کُردنژاد به همین نام بود که در درازنای تاریخ آن منطقه از اعتبار و جایگاه سیاسی مهمی برخوردار بودند و از دوره صفویه تا اواسط قاجاریه -1500 م تا 1850 م/900ق تا1270ق- بر آن ناحیه حکم ­می­راندند. موقعیت جغرافیایی بابان در حد فاصل ایران و عثمانی موجب می­شد که همواره یکی از دلایل اصلی تنش­های بین این دو حکومت باشد و در اغلب رخدادهای بین دو کشور، نهایتاً یکی از موضوعات پیشنهادی در صلح­نامه­ها، چگونگی عزل و نصب حکمران بابان بود.     طی سال­هایی که بابان­ها در تاریخ خاورمیانه حضور داشتند، در کشاکش­های بین دو رقیب بزرگ ایرانی- عثمانی، نقش مهمی ایفا کردند و از پیامدهای همجواری دو قدرت رقیب، برکنار نماندند؛ آنان به دلایل نژادی و فرهنگی، خود را ایرانی می­دانستند اما از لحاظ جغرافیایی و مذهبی و در تقسیمات کشوری، بخشی از عثمانی بودند و بر اساس همین ویژگی دوم بود که وقتی از اوایل قرن هفدهم م/ یازدهم هـ. ق به بعد از طرف عثمانی­ها به آنان لقب و رتبه پاشا اعطا شد ایرانی­ها مقاومتی نکردند و حتی خود نیز آن را پذیرفتند و به کار ­بردند. گرچه در دوره سیصد ساله امارت بابان، آنان ارتباط دوسویه­ای با ایران داشتند اما بررسی وضعیت این امیرنشین در زمان حکمرانی عبدالرحمان پاشا، با توجه به همزمانی آن با روزهای آغازین حکمرانی قاجاریه، روابط قاجار با عثمانی، حوادث بغداد، شخصیت پیچیده خود این پاشا و تمایل و تلاش­های عباس­میرزا و محمدعلی­میرزا برای نفوذ در عراق عرب، از اهمیت ویژه­ای برخوردار است.      پیشینه تحقیق: گرچه روابط ایران و عثمانی از جهات مختلفی مورد بررسی قرارگرفته ­است و به عوامل تأثیرگذار این روابط بسیار پرداخته­شده­ است اما کتاب، مقاله، طرح تحقیقاتی و هر نوع کار پژوهشی دیگری درخصوص بررسی نقش، جایگاه، شخصیت و اهمیت عبدالرحمان­پاشا- چه به صورت بررسی زندگی نامه ای و چه نقش انحصاری­اش در روابط ایران و عثمانی- تاکنون یا تهیه و تدوین نشده و یا دست­کم در صورت انتشار، به­رغم تحقیق و جهد یکساله، به­دید نیامده­است.

یادآوری: در این مقاله چند جا از اسناد بایگانی نخست وزیری ترکیه واقع در شهر استانبول استفاده شده است. برای سهولت دربازیابی اسناد، در ارجاعات داخل متن به جای« بایگانی نخست وزیری ترکیه» به اختصار حروف« ب، ن» و شماره سند نوشته ­شده ­است. عبد الرحمن پاشا و روابط ایران و عثمانی عبدالرحمان­پاشا فرزند محمودپاشا (1196- 1191 هـ.ق/1782-1777م) در طول بیست و چهار سال (1228- 1204 هـ ق/1814-1790م) شش بار به امارت بابان رسید. درباره شروع حکمرانی او اختلاف نظر فراوانی وجود دارد و این اختلافات، ناشی از عزل و نصب­های پی­ درپی اوست که حتی خوانندگان حرفه­ای تاریخ را هم دچار سردرگمی می­کند، تعدادی از تاریخ­نویسان محلی شروع امارت او را با رتبه « میرمیران» از سال 1203هـ.ق/1789م نوشته­اند (زه کی به گ، 143:2005) و برخی سال 1211ق/1796م را که احتمالاً شروع دوره­ای از مراحل ششگانه امارت وی بر منطقه بابان است، به عنوان تاریخ اولین حکمرانی قلمداد کرده­اند (عبدالصمد احمدالدوسکی، 2002: 94) اما تاریخ­نویس این امیرنشین، عبدالقادر بن رستم بابانی که احتمالاً موثق­ترین منبع برای آن امارت است، سال 1207 هـ.ق، 1792 م را ذکر کرده و تأکید می­کند که: «همیشه روی

توجه و عقیدت به حضرت پادشاه ایران آقامحمدشاه قاجار داشت و به ارسال هدایا و پیشکش، خاطر ایشان را از خود شادمان همی­نمود (بابانی، 1377: 126).     غیر از این اشاره کوتاه به رابطه عبدالرحمان­پاشا با آقامحمدخان­قاجار، مدرک دیگری مبنی بر تداوم روابط در دست نیست. احتمالاً به دلیل تنوع رویدادهای داخلی، فرصتی برای مداخله در امور عراق، برای خان قاجار فراهم ­نشده­ است. ارتباط عبدالرحمان­پاشا با فتحعلی­شاه از زمانی آغاز شد که علی­پاشا، والی بغداد، به دلیل بی­توجهی و عدم اطاعت عبدالرحمان­پاشا از او، در 1220 هـ.ق /1805 م به کردستان لشکر کشید و پاشای­بابان که در خود توان مقاومت نمی­دید، به امان­الله خان والی اردلان (1240-1214هـ.ق/1825-1799م) پناهنده ­شد. والی اردلان قبل از انجام هر کاری وی را در سقز اسکان ­داد (مصطفی امین، 118:1998). علی­پاشا، احمد چلپی را برای استرداد وی روانه ایران کرد. احمد چلپی در مذاکراتش با ایران بر این نکته پای فشرد که:«چون عبدالرحمن پاشا مفسدی شریر و مزوری بی­نظیر است امنای دولت علّیه چشم از او بپوشند و در اخراج از خاک کردستانش بکوشند» (شیرازی خاوری، 232:1380). اما دولت ایران از پذیرش این درخواست سرباز زد و میرزا صادق ­وقایع­نگار با نامه و پیامی از طرف شاه ایران، به بغداد اعزام ­شد. در این نامه فتحعلی­شاه قبول می­کند که:«عبدالرحمن­پاشا از سلک متابعت آن جناب پی سیر طریق خلاف» پیموده ­است بنابراین برای آن که در کار عراق و بابان دخالتی نکرده ­باشد، دقیقاً مانند یک پناهجو با مساله عبدالرحمان­پاشا برخورد کرده و آن گونه که لازم است حمایت قاطعی از پاشای­بابان نمی­نماید. شاه از علی­پاشا می­خواهد خود امورات را به نحو مطلوب فیصله­ دهد و صرفاً به یک نصیحت پادشاهی اکتفا می­کند که بهتر است به خواهش

عبدالرحمان­پاشا توجه کرده، او را در مقامش- البته اگر صلاح می­داند- ابقا نماید. در انتهای نامه یادآوری­می­کند که میرزامحمدصادق وقایع­نگار برای صلح بین طرفین عازم بغداد شده­است و لازم­ است که «سخنان او را که ناشی از اوامر مطاعه سلطانی است مسموع داشته از آن قرار معمول دارند»(نصیری، 1368: 51). علی­پاشا بدون توجه به این پیشنهاد و فرستاده، مجدداً شخص دیگری به نام سلیمان بیگ را روانه ایران کرد؛ این فرستاده در تهران بود که عبدالرحمان­پاشا نیز از کردستان به تهران رفت، به حضور شاه رسید و« به شمشیر و کمر خنجر مرصع و مکلل او را مخلّع فرموده به ایالت شهرزور روانه ­فرمود و به امان­الله خان والی کردستان مرقوم­شد که او را به ایالت شهرزور استقلال افزاید» (محمودمیرزا، 1389: 185، ب،ن G/6703/116). سیاست فتحعلی­شاه پس از آن بر این قرارگرفت که از عبدالرحمان­پاشا حمایت کامل­کند. بنابراین برای حمایت از یک امیر مقتدر در ناحیه­ای مهم و تأثیرگذار، توان دیپلماسی و نظامی را توأمان به کارگرفت و ضمن نوشتن نامه­ای دیگر به علی­پاشا، دستور داد نیروهای نظامی ایران به بغداد اعزام شوند. فتحعلی­شاه در این نامه، از عبدالرحمان­پاشا با عناوین و القابی که شایسته او می­داند، یاد ­می­کند: «عالیجاه، رفیع جایگاه، عزت و نبالت همراه، فخامت و بسالت انتباه، اخلاص و ارادت آگاه، امیرالامراءالعظام» و به علی­پاشا گوشزد می­کند که «کاوش و معاندت با عالیجاه مشارالیه باعث تخریب و در باب سرحدات آن جناب که آن هم از ممالک محروسه سلطانی است می­شود»(نصیری، 1368: 55). این کلمات آخر، نشان ­می­دهد که شاه، بابان را جزئی از سرزمین ایران دانسته و پر پیداست که هجوم شخص دیگری به سرزمین خود را بر نخواهد تافت و بر این اساس، از علی­پاشا می­خواهد که «عزیمت به ولایت مزبور تعیین سپاه و لشکر به آن حدود و ثغور موقوف ساخته ... با عالیجاه مشارالیه در مقام لجاج و عناد برنیایند»(نصیری، 1368: 55). مقایسه این نامه با نامه قبلی فتحعلی­شاه تغییر رویه شاه در حمایت از پاشای بابان را نشان ­می­دهد. این نامه معلوم­ می­کند که پشتیبانی شاه محکم­تر و قاطع­تر شده، اطمینانی بزرگ به پاشا است که شاه او را تنها نخواهدگذاشت و عبدالرحمان از این که در بین سه نیروی بغداد، استانبول و تهران، به تهران دلبسته­ است، پاداشش را دریافت می­نماید. میرزا شفیع ­مازندرانی در نامه به سرعسکر ارزنه­الروم، پاره­ای از رویدادهای مرتبط با این حوادث را شرح ­داده­است (ب،ن:36638/784). همان­گونه که اعلام ­شد، فتحعلی­شاه غیر از نامه­نگاری، همزمان برای سرکوب علی­پاشا «شاهزاده کامکار محمدعلی­میرزا را با فوجی از مردان کار، از پیاده و سوار و چند نفر از امرا یعنی ابراهیم­ خان و محمد علی­خان ­شام­ بیاتی و نوروزخان ایشیک­آغاسی­باشی و امان­الله خان والی کردستان و فرج­الله خان افشار نسقچی­باشی از راه همدان و کرمانشاه تعیین فرمود» (دنبلی، 1383: 121). فرستادن مردانی با این نام و نشان، بیانگر توجه و اهمیت شاه به اوضاع پیش­آمده و نیز عزت و احترامی بود که برای عبدالرحمان­پاشا در نظر گرفته ­شده­ بود. در اردوی مقابل، از طرف علی­پاشا، سلیمان­پاشاکهیا که به کمک خالدپاشا، دست­نشانده بغداد در سلیمانیه آمده­بود، حضور داشت. پیامد این لشکرکشی­ها جنگی بود که در آن سپاهیان عراق شکست­خورده (1221 هـ.ق/1806م) و سلیمان­پاشا کهیا که با شماری از لشکریان به اسارت­گرفته شده­بود، توسط امان­الله خان، والی کردستان، به تهران فرستاده ­شد. علی­پاشا که در آن زمان در کفری (Kefri )بود، پذیرفت که در مقابل آزادی سلیمان­پاشا کهیا، عبدالرحمان­پاشا را عفو کند (عبدالله،82:2001). اما از طرف ایرانی­ها به این درخواست جوابی داده­ نشد و عبدالرحمان­پاشا به کمک نیروهای ایران و حمایت بی­دریغ شاه و شاهزاده برای بار سوم به امارت بابان برگشت. علی­پاشا نیز که از هر طرف مأیوس شده ­بود، شیخ جعفرنجفی را با درخواست عفو کهیا و آزادی اسراء به ایران گسیل­کرد و نیز پذیرفت که هر ساله مبلغ پنجاه هزار تومان تبریز پیشکش­نماید (نوری، 1386: 365). این شفاعت، مقبول واقع ­شد و به دستور شاه، سلیمان­پاشا کهیا آزاد شد اما از رفتن به بغداد خودداری ­کرد و در رکاب پادشاهی متوقف ­شد(نوری، 1386: 365). گویی نهال اقبالش در بستان سرای اجلال راسخ­تر از آن بود که به قهر روزگار از پای ­درآید، بعد از چندی به بغداد بازگشت و در پی قتل علی پاشا، والی بغداد، در جمادی الآخر 1222 هـ.ق/ هجدهم اوت 1807 م به دست غلامانش، به خواست مردم آن شهر و با تأیید ایران به جانشینی­اش انتخاب شد، در حالی­که فقط بیست ­و دو سال سن داشت و از آن پس به «سلیمان­کوچک» شهرت­ یافت (لانگریگ،364:1378). این پایان کار نبود. پس از مدتی علی­پاشا «حقوق و مرحمت­های شاهنشاه اسلام را درباره خویش و عبدالرحمان­پاشای­بابان فراموش­کرد و عبدالرحمان­پاشا نیز به سبب استظهار به دولت علّیه به او اعتنایی­نکرد (شیرازی خاوری،1380: 281). این اولین بار پس از کمک ایران به عبدالرحمان­پاشا بود که وی در مقابل شخصی که فرمانبردار ایران نبود، ایستاد و بین پاشای بغداد و حکومت ایران، ایران را برگزید و به درخواست پاشای بغداد وقعی ننهاد. این مسأله باعث شد که سلیمان­پاشا در حالی که خالدپاشا پسر عموی عبدالرحمان­پاشا در کنارش بود به بابان لشکرکشی­کند؛ در نبرد درگرفته، عبدالرحمان­پاشا شکست­خورد و مجدداً به ایران پناهنده­ شد. در آن سو با بازگشت سلیمان­پاشا به بغداد، خالدپاشا که به کمک وی به حکمرانی بابان دست­یافته ­بود، نقض­پیمان کرده، این بار به پسر عمویش عبدالرحمان­پاشا پیوست و ایران هم سپاهیانی به کمکشان اعزام­ نمود. عبدالرحمان­پاشا این بار بدون مانع به سلیمانیه رفت (1223هـ.ق/1808م) و برای بار چهارم به امارت رسید. پس از آن «فرزند خویش عثمان­بیگ را به دربار پادشاه و خدمت محمدعلی­میرزا انفاد نمود، در هر دو سالی یکبار در تهران یا چمن­سلطانیه ادراک حضور پادشاه نمودی و باز مقام خود رفتی» (بابانی،1377: 142). البته در این میان دربار بغداد هم بیکار ننشست و از طرف پاشای­بغداد بارها شخصی به نام محمدآقا با درخواست تسلیم عثمان­بیگ به دربار ایران گسیل شد اما تلاش­ها به ثمر ننشست و با دادن هزار تومان به صدراعظم و همین مقدار به حاج­محمدحسین­خان، از فرستادن او به بغداد جلوگیری­شد(گاردان،130:1362). گرچه احتمال ­دارد این سخن مورخ امارت بابان صحیح ­باشد که عبدالرحمان­پاشا هر دو سال یکبار به حضور پادشاه می­رفت اما منابع دیگر بر این باورند که وی پس از این حوادث، عازم استانبول شد و از سوء­رفتار والی بغداد شکایت و سلیمان­پاشا را به همدستی با ایران متهم­کرد (بورهان محه­مه­د،59:2008). برای بررسی این شکایت و تفحص در اوضاع دارالسلام بغداد، حالت­افندی، رئیس­الکُتّاب دولت عثمانی عازم آن شهر شد، وی ضمن تائید گفته­های پاشای­بابان و گزارش ماوقع به باب­عالی، به سلیمانیه رفت و با عبدالرحمان­پاشا برای حمله به بغداد به جمع­آوری سپاه پرداخت. سلیمان­پاشا که روند حوادث را به زیان خود می دید، دست­ نیاز به جانب محمدعلی­میرزا دراز کرد، وی نیز طی نامه­ای به عبدالرحمان­پاشا، از او خواست که از جنگ با پاشای بغداد بپرهیزد اما پاشا این درخواست را نپذیرفت (زه کی­به گ،2005: 83). در جنگ موسوم به بغداد، سلیمان­پاشا شکست­خورد و در حین فرار توسط اعراب قبیله شمرطوقه کشته­شد (لانگریگ،1378: 367) بدین­گونه عبدالرحمان­پاشا در شرایطی ایده­آل و دلخواه، برای مدتی در بغداد، حاکم واقعی و محل اعتماد مردم و نماینده عثمانی بود و چنان در عزل و نصب حکام نقش ­داشت که از وی به عنوان« تاج­بخش» یادکرده­اند (مک داول، 1383: 88). این ادعا مطرح ­شده ­است که از عبدالرحمان­پاشا درخواست ­شد تا پاشایی بغداد را بپذیرد اما وی کوهستان های پربرف امیرنشین بابان را بر آن ترجیح­داد (بابان،72:1993) و در نهایت عبدالله­پاشا که خزانه­دار سلیمان­پاشا بود، به پاشایی بغداد رسید. لقب تاج­بخشی عبدالرحمان­پاشا بی­ارتباط به این موضوع نبود، چرا که گفته­شده که در این انتخاب بیشترین نقش را وی ایفا نموده­است (جلیل، 1381: 68). این تاج­بخشی زمینه­های اختلاف عبدالرحمان­پاشا با ایران را فراهم کرد. شعله آتش این اختلاف از آنجا برافروخته­شد که وی بدون مشورت با ایران، عبدالفتاح، حکمران درنه(Derna )و باجلان(Bajelan) را از حکمرانی خلع­کرد، عبدالفتاح از شاهزاده محمدعلی­میرزا درخواست یاری­نمود، پاشای­بابان به مکاتبات شاهزاده برای بازگشت عبدالفتاح به حاکمیت، پاسخی­نداد (زه کی به گ: 2005: 88) ایجاد این اختلاف اولیه از طرفی و حملات امان­الله خان والی کردستان به عشیره جاف شهرزور از طرف دیگر، موجب ­شد که وی به طور کلی از ایران روی­ برگرداند. به گفته سنندجی از ادای مالیات مقرّر نکول­کرد و به سلطان عثمانی دست بیعت­داد (سنندجی،73:1375).  متعاقب این احوال قسمت­هایی از والی­نشین اردلان به تصرف بابان­ها درآمد، عبدالرحمان­پاشا در ایران به عنوان «یاغی» قلمداد شد. میرزا محمد صادق ­وقایع­نگار که در آن زمان در بغداد بود در نامه­ای به میرزا شفیع، سرپیچی عبدالرحمان­پاشا را توضیح­ داده ­است. میزان ناراحتی ایران را می­توان از نامه وقایع­نگار حدس­زد. عین این نامه که برای نخستین بار منتشر می­شود به شرح زیر است:«خداوندگارا مجملی از مفصل احوال عراق­عرب را به جهت استحضار آن خداوندگاری عرضه می­دارد که؛ بعد از مقتول شدن وزیر و استیلای عبدالرحمن بر دارالسلام، آن چه اسباب ظاهری بود از مقوله فروش و دواب و اسلحه و آلات حرب و توپ و زنبورک به طایفه بابان بخشید، از آن جمله شش هزار رأس قاطر که در سرکار وزرای بغداد می­باشد به طایفه بابان داده ­شد، بعد آنچه نقود بود از اشرفی و غیره از مال سلیمان­پاشا و علی­پاشا و این وزیر مقتول تصرف ­نموده ­است. بعد از آن کهیا را کشت و آنچه داشت ضبط ­نمود. باش­آغا را با خزینه­دار و حشمت ­آقاسی و جمعی دیگر از اعیان بغداد به قتل­رسانیده، جمله اموال ایشان را از ساکت و صامت و ناطق تصرف­ نمود. دفتردار بیچاره را با پسرش گرفته دو طغار اسلامبولی طلا که عبارت از یک هزار و دویست من تبریز باشد مصادره­کرده، با این که گرفته ­است باز مطالبه می­کند و از تجار بغداد بومی و غریب پول توصیه 1 کرده­است. صدهزار قروش از کلیددار و متولی کاظمین گرفته ­است. اینهایی که عرض می­شود اغلبی مکتوبی است و پاره تقبل­فرمایی وزرای بغداد از اندازه بیرون بوده ­است. در حمل و نقل خزانه به سلیمانیه دواب وزیر کافی نبوده­ است از سلیمانیه و حول و حوش دواب حواله­ کرده­ آورده­اند. در بغداد یک نفر آدم معروف باقی­ نگذاشته ­است. سلیمان ­پاشای ولدابراهیم­پاشا که از طایفه بابان اسم و رسمی داشت و بابان با او مایل بودند آن هم دستگیر گردیده و کشته­شده. حالا دنیا به کام این دیوانه پر هوا افتاده. عبدالله آغای خزینه­دار علی­پاشا را که نوکر عبدالرحمن بوده قایم مقام­کرده، در خبر مسموع شد که حجتی به مبلغی گزاف از برای رجال دولت روم نوشته و متمنی وزارت گردیده ­است و هرگاه قبول وزارت او را نکنند به هر حال وزیری از برای بغداد فکر خواهد کرد که نوکر خودش باشد. ذهاب و خانقین و بعقوبه و مندلیج را به فتاح پاشای زهابی واگذاشته که هر ساله دو هزار سوار مکمل بدهد. نحوی و جزیره را نیز متصرف­گردیده ­است. بعد از عید فطر اراده عود به سلیمانیه دارد و رئیس افندی مهمانی است در گوشه­افتاده، در حوالی بغداد و سرجسر و توی شهر و قزل­رباط و خانقی(کذا) و قصر مساوی سه چهار  هزار نفر زوار کشته­گردیده و ده دوازده هزار برهنه ­شد. عجب هنگامه برپاست و کارها بسیار آسان به شرط رضای سلیمانیه است و خواهد شد. دیگر مطلبی که قابل عرض­باشد ندارم خدمات را مترصد است. خداوندگارا مساوی سی عراده توپ به شهرزور فرستاده ­است با آنچه زنبورک بود. به جهت اطلاع عرض­شد. یا امرکم مطاع»2(ب،ن: 1343/ 52482 – C). می­توان از روی این نامه وضعیت به وجود آمده در بغداد را حدس­زد، اگرچه کینه احتمالی وقایع­نگار از عبدالرحمان­پاشا نیز نباید از نظر دور نگهداشته ­شود. در هر صورت واقعیت آن بود که سرپیچی پاشا برای ایران، عملی نابخشودنی و غیر قابل باور بود. در همین زمان میرزامحمدحسین­خان، وزیر بغداد هم طی نامه­ای خطاب به عباس­میرزا پاره­ای از رویدادهای مرتبط با عبدالرحمان­پاشا را به وی گزارش نمود؛ اوج ناراحتی میرزامحمدحسین­خان را می­توان از روی بخشی از نامه درک ­نمود که نوشته ­است: عبدالرحمان­پاشا که از اول بی­عقل و دیوانه بود اکنون که مملکتی مثل عراق عرب را به حیطه ضبط آورده و چند کرور دولت به تصرفش ­آمده، خبط دماغ به هم خواهد رسانید. بعضی حرکات ناهنجار از او صادر خواهدشد، از آن طرف هر روزه با والی کردستان و از این طرف با اهالی این سرحدات هنگامه برپا خواهدکرد و آخرالامر گردنگیر اولیای دولت قاهره خواهدشد»( نصیری، 1368: 120).   میرزا محمدحسین­خان با شرح مفصل حوادث بغداد و عراق عرب و نواحی مرزی، در نهایت به ولیعهد پیشنهاد می­کند که با اعزام نیرویی، آن نواحی را تصرف نماید «به قدر ده دوازده هزار سواره و تفنگچی از رکاب مستطاب مأمور و جمعیت این دو سه ولایت قرب جوار را هم مقرر فرمایند، انشاالله تعالی به دفع مواد فاسد عبدالرحمن­پاشا پردازند به اسهل وجهی کار از پیش خواهد رفت و چنانچه منظور اولیای دولت، اتحاد دولتین علیتین نیز بوده باشد این مفسد آخر بین­الدولتین را برهم­خواهدزد» (نصیری، 1368: 120). گزارش­های رسیده به فتحعلی­شاه، او را بر آن داشت که عباس­میرزا را مامور سرکوب عبدالرحمان­پاشا نماید، «عباس­میرزا، احمدخان ­مقدم­ بیگلربیگی مراغه و بوداق­خان حاکم ساوجبلاغ را از راه بلباس، نوروزخان عزالدین­لوی­قاجار را از راه سردشت، و نیز قاسم­خان­قاجار، ابراهیم­خان و محمدحسن­خان و یوسف­خان سپهدار و فرج­الله خان نسقچی­باشی و نصرالله­خان قراگوزلو را از چمن سلطانیه اعزام­ نمود تا ملتزم رکاب شاهزاده محمدعلی­میرزا گشتند که از طریق زهاب آهنگ شهرزور کنند» (سپهر،1377 :205). در این حمله فراگیر و چند جانبه، عبدالرحمان­پاشا طاقت نیاورد و در پی اسارت یکی از پسرانش به دست خالدپاشا حاکم پیشین بابان ، خود نیز «شمشیر به گردن و کلمه توبه در دهن وارد اردوی معلی شد» (محمودمیرزا، 1389 :185) و در حضور شاهزاده، خاک راه را از آب دیده­ تر کرد (خاوری شیرازی،1380 :331). این اتفاقات باعث شد که فتحعلی­شاه از عبدالرحمان­پاشا به شدت آزرده­ خاطر­ شود. پس از تسلیم شدن او به محمدعلی­میرزا، «شاهزاده عفو او را از پادشاه خواستگار گردید، شرح شکست و استیصالش را عریضه ­داشت، به خدمت شاهنشاه فرستاد. پادشاه در جواب نگاشت که عبدالرحمن­ ابن ­ملجم را در حضرت پادشاه ما راه دیدار نباشد به رسیدن این مثال سر او بریده به درگاه فرست. شاهزاده مجدداً شفاعت­کرد قبول نیفتاد ناچار خود به طهران رفت، الحاح بسیار نمود تا معفو شد» (بابانی،1377 : 141) و دوباره به حکومت بابان منصوب گشت. اصرار به بخشش و حمایت محمدعلی­میرزا از پاشا، اولاً به دلیل آشنایی شاهزاده با شرایط و اوضاع جغرافیایی و سیاسی منطقه بود، ثانیاً با توجه به آگاهی­اش از نفوذ و قدرت عبدالرحمان­پاشا، قطعاً مردی چون او را به دیگر مدعیان قدرت در آن نواحی ترجیح می­داد. به همین جهت جلوس دوباره وی را بر امارت بابان برای ایران مثمر ثمر می­دانست.   به نظر می­رسد محاسبات ولیهعد، دقیق بوده­ است؛ چرا که ایران­گرایی و سرسپردگی عبدالرحمان­پاشا پس از آن به اوج خود رسید و تا آنجا پیش­رفت که رویدادهای محرمانه باب­عالی را به محمد علی ­میرزا گزارش می­کرد؛ به عنوان نمونه در نامه­ای که در همین زمان خطاب به شاهزاده نوشت ، با جدّیت اعلام­ نمود که: «حسب­الامر پادشاهی اگر دشمنی برای سرکار از سمتی اتفاق بیفتد، دشمن آن دشمن می­باشم» (نصیری، 1368 : 210). و در ادامه، یا برای خودنمایی یا به جهت سرسپردگی و یا برای ترساندن شاهزاده، شرح رویدادی را به محمدعلی­میرزا گزارش­داد که در مکاتبات سیاسی آن دوره عجیب به نظر می­رسد: «حالا والی ارض­روم آدم معقولی با بیورلدیی (حکم- فرمان) ... و کورگی (خلعت) برای کمترین فرستاده ...» (نصیری، 1368 : 210) ظاهراً از طرف والی ارزروم از وی خواسته­شده­بود که از سرسپردگی ایران دست ­بردارد و مطیع اوامر باب­عالی باشد در مقابل، حکم امارت بابان از طرف عثمانی برای او صادر خواهدشد. پاشا طی نامه­ای به شاهزاده اطلاع می­دهد که :«بیورلدیی را از ایلچی مزبور گرفته به دارالسلطنه طهران فرستاده» این اقدام برای آن ­بود که دولت ایران از حسن نیّت او باخبر شود و در نهایت آنچه مد نظرش است فراهم­شود. با این کار پاشا «ارادت خود را به بندگان ولی­النعمی نمایان ­می­سازد» (نصیری، 1368: 210). ایران­گرایی عبدالرحمان­پاشا، پشتیبانی محمدعلی­میرزا از او و کم­توجهی وی به عبدالله­پاشا والی جدید بغداد، باعث ­شد که دستور حمله به منطقه بابان از طرف بغداد و به اشاره باب­عالی، در جمادی ­الاخر 1227 هـ.ق/ ژوئن 1812 م صادرشود. در این جنگ که در ناحیه کفری (عبدالصمد احمدالدوسکی،  2002: 95) یا دلّوعباس (محمود میرزا، 1389  : 188، سپهر، 1377 : 222) روی  داد عبدالرحمان ­پاشا شکست­ خورد و به حامی ارزشمندش شاهزاده محمد علی ­میرزا پناه­ برد، نیروهای پاشای بغداد به شهرزور وارد شده و خسارت فراوانی به بارآوردند (زکی،162:1364). گویا بخت دوباره با این امیر ماجراجو یار بود و مجدداً همای سعادت بر گرد سرش چرخید، زیرا فتحعلی­شاه که از صلح بخارست 1226هـ.ق/1811 م بین روسیه و عثمانی به دلیل عدم حمایت عثمانی از حق ایران برخلاف عهد بین دو کشور، ناراضی بود (ب،ن:25/1)، این پناهندگی را بهانه کرد و در شعبان 1227هـ.ق /اوت 1811م به ابراهیم قاسم­خان قوانلو و فرج­الله خان نسقچی­باشی افشار دستور داد دوباره پاشا را بر منصبش بنشانند. فرستادگان شاه همراه محمد علی ­میرزا به بغداد حمله کردند، عبدالله­ پاشا شکست­ خورد و شیخ محمد نجفی را برای شفاعت نزد شاهزاده فرستاد. شاهزاده از سر تقصیر عبدالله­پاشا گذشت و عبدالرحمان­پاشا برای ششمین بار به حکومت بابان برگشت (حه­مه باقی، 2000: 68).   این آخرین باری بود که عبدالرحمان­پاشا پس از عزل و نصب­های قبلی به امارت نشست و تا پایان عمر (ربیع الاول1228 هـ. ق/مارس 1812م) در این سمت باقی­ماند. گرچه پس از آن هم حوادثی در روابط ایران و عثمانی روی­داد که بخشی از آنها با این امیر ایرانی­خواه عثمانی­نشین مرتبط بود؛ در اوایل 1228ق/1812م جلال­الدین افندی از طرف عثمانی به ایران آمد و یکی از دو مورد مأموریتش این بود که «سرحدداران ایران از مداخلت در امور بابان و شهرزور که از توابع و ثغور روم است دست بازدارند؛ جواب رفت که چون قبایل بابان در حدود کردستان ییلاق کنند و مردم کردستان به اراضی بابان به قشلاق می­روند اگر پاشایان شهرزور دست­نشان کارداران ایران نباشند، این محافظت قبایل در پایان کار سبب مخالفت دولتین گردد» (سپهر،1377: 299). همچنین به این فرستاده یادآوری­شدکه: پاشایان (بابان) از توسل به این دولت قاهره ناگزیرند و حمایت ایشان از جمله ملزومات این شوکت مروت تأثیر، کاوش در خاک بغداد هم سبب کاوش وزرا در شهرزور است و راهی دیگر ندارد»(شیرازی خاوری،1380 : 368). در آخرین باری که شاهزاده، عبدالرحمان­پاشا را بر تخت امارت بابان نشاند؛ مقاوله­نامه­ای بین آن دو بسته و مقرر شد که پاشای بابان سالانه ده هزار تومان به عنوان مالیات به شاهزاده پرداخت­کند. خاوری که خود این سند را دیده (شیرازی خاوری،1380 : 368) نوشته ­است که در نهایت فرستادگان فقط توانستند این مقاوله­نامه را باطل ­کنند؛ اقدامی که بیشتر از همه به نفع پاشا بود و در اسناد برجای­ مانده نشانی از این که این پول بعد از آن به عثمانی پرداخت­شده­باشد در دست نیست. واپسین ماه­های حکومت عبدالرحمان­پاشا بابان در سکوت نسبی تاریخ­نگاران گذشته ­است. وی که یکی از متحدان اصلی ایران در سرزمین عثمانی بود، به حق جایگاه ویژه­ای در روابط ایران و عثمانی ابتدای سده سیزدهم قمری داشته ­است و از چنان جایگاهی در نزد شاه ایران و درباریان برخوردار بود که به دستور فتحعلی­شاه تصویرش در کنار بزرگمردان آن عصر تاریخ ایران بر دیوار باغ نگارستان در حوالی طهران نگار شده (بابانی،1377 : 130) بود. این کار بیانگر توجهی دوطرفه هم از جانب ایران به او و هم از جانب او به ایران بوده­ است. ممکن نبود تصویر شخصی بیگانه بدون خدمات شایسته و درخور در کنار خدمتگزاران شاهی و نامداران ایرانی بر یکی از پرده­های مهم و ماندگار تاریخ ایران نصب­گردد؛ تصویری که از لحاظ سمبلیک، به معنی جاودانگی شخصی در تاریخ یک کشور است. اهمیت و جایگاه عبدالرحمان­پاشا در دربار ایران به اندازه­ای بود که پس از مرگش هم، وقتی در میان فرزندانش اختلاف افتاد، دولتمردان ایرانی سوابق ارزشمند وی را به فرزندان و بزرگان بابان یادآور­شدند؛ برای نمونه در نامه­های قهرمان­میرزا، پسر عباس­میرزا و حاکم آذربایجان در دوره محمدشاه، به سلیمان­پاشا حاکم بابان (ب،ن: H/36815/791) و ریش­سفیدان و سرخیلان آن طایفه (ب،ن: I/36815/791) «سوابق و خدمات مرحوم عبدالرحمن­پاشا به دولت علّیه» یادآوری ­شده ­است.

 

نتیجه­

عبدالرحمان­پاشا بابان در مناسبات ایران و عثمانی دوره فتحعلی­شاه، رکنی رکین و مهره­ای کلیدی بود. هیچ حادثه­ای در روابط بین این دو کشور روی­نداد، مگر آن که وی به نوعی در آن سهیم­ بوده ­باشد؛ از این رو بود که مهمترین دل‌مشغولی شاه و شاهزاده محمدعلی­میرزا در روابط با عثمانی، کشاندن عبدالرحمان­پاشا و یا باقی­نگهداشتن او در حیطه اقتدار ایران بود. در طی مدت بیست و چهار سال حکمرانیش بر بابان، هم به حمایت و هم بر ضد وی قشون کشی­هایی از طرف ایران انجام گرفت و هدف تمام این لشکرکشی­ها که هزینه­های زیادی هم برای ایران در بر داشت، حفظ پاشا و یا اطاعت صوری­اش از شاه ایران بود. به جز یک بار که به طمع پاشایی بغداد ریسمان دوستی ایران را گسست، بقیه ایام از امیرانی بود که گرچه بر بابان واقع در قلمرو عثمانی حکم می­راند اما از لحاظ فرهنگی و نژادی دلبسته ایران بود و بیشتر به این کشور تکیه می­کرد و در روابط پر فراز و فرودش با ایران و عثمانی، هر بار که به وسیله پاشایان عثمانی رانده می­شد به ایرانی که آن را تختگاه خود در حیات و خوابگاه خود در ممات می­دانست، پناه­می برد؛ در نقطه مقابل نیز، در ایران هم به جز یک باری که شاه از او در غضب­شد، حمایت­های بی­دریغی از او صورت می­گرفت و در یک رابطه دو سویه، ایرانی­گرایی­اش با دلنوایی و پشتیبانی شاه ایران از او کامل می­شد. اشاره شد که تصویرش در کنار ناموران آن دوره تاریخ ایران در کاخ نگارستان نقاشی شده­ بود و دست­کم در این مورد بر کل والیان اردلان که پیوند نسبی و سببی با دربار داشتند و قسمتی از جغرافیای ایران بودند برتری­ داشت. ناگفته پیداست که تأکید بر تأثیر ایران­گرایی وی در روابط ایران و عثمانی، به معنی نادیده­گرفتن نقش آن دو کشور در مسیر رویدادها نیست؛ از یکسو تمام تلاش ایران بر بهره­برداری از تمایل پاشا متمرکز بود و اگر گاه به اقتضای شرایط، از رویکرد ایران­گرایی­اش دست ­می­کشید، با توسل به قوه قهریه، مانع افتادنش در دامن رقیب می­شد و از سویی دیگر؛ عثمانی که نمی­خواست در قلمروش فردی دل به قدرت رقیب بسپارد، بی­درنگ به هنگام خلأ قدرت ایران، فرصت را غنیمت می­شمرد و می­کوشید تا با گسیل نیروی نظامی، یا او را منقاد کند یا از قلمروی خود اخراج­ نماید.

 

پی نوشت‌ها

1-  از صورت درست کلماتی که زیر آن ها خط کشیده شده است مطمئن نیستم.

2- این نامه برای اولین بار منشتر می شود و صورت اصلی آن در پایان این مقاله آمده است

- بابانی، عبدالقادربن رستم.(1377). سیرالاکراد در تاریخ و جغرافیای کردستان، به اهتمام محمدرئوف توکلی، تهران: انتشارات توکلی، چ دوم. ##- جلیل، جلیل.(1381).کردهای امپراتوری عثمانی، ترجمه صلاح­الدین آشتی، تهران: نشر پانیذ. ##- دنبلی، عبدالرزاق.(1383). مآثرسلطانیه، به کوشش  فیروز منصوری، تهران: انتشارات اطلاعات. ##- زکی، محمدامین.(1364). تحقیقی تاریخی درباره کرد وکردستان، ترجمه حبیب­الله تابانی، تهران: نشر آیدین. ##- سپهر، محمدتقی.(1377). ناسخ­التواریخ تاریخ قاجاریه، تهران: انتشارات اساطیر. ##- سنندجی، میرزاشکر الله­ فخر الکتاب.(1375). تحفه­ناصری در تاریخ و جغرافیای کردستان، تهران: امیرکبیر.##- شیرازی­خاوری، میرزافضل­الله.(1380). تاریخ ­ذوالقرنین، تهران: وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی.##گاردان، آلفرددو.(1362). مأموریت ژنرال گاردان در ایران، ترجمه عباس­اقبال، تهران: انتشارات نگاه.##- لانگریگ، استیون­همزلی.(1378). تاریخ سیاسی، اجتماعی و اقتصادی عراق 1900- 1500، ترجمه اسدالله توکلی، محمدرضا مصباحی، مشهد: آستان­قدس رضوی.##- محمودمیرزا قاجار.(1389). تاریخ­صاحبقرانی، تصحیح نادره جلالی، تهران: مرکز اسناد شورای اسلامی.##- مک داول، دیوید.(1383). تاریخ معاصرکرد، ترجمه ابراهیم یونسی، تهران: نشر پانیذ.##- نصیری، محمدرضا.(1368). اسناد و مکاتبات تاریخی ایران (دوره قاجاریه)، جلد اول، تهران: کیهان.##- نوری، محمدتقی.(1386). اشرف­التواریخ، به کوشش سوسن اصیلی، تهران: انتشارات میراث مکتوب.####اسناد##بایگانی نخست وزیری ترکیه سند شماره: ##116-6703-G##بایگانی نخست وزیری ترکیه سند شماره:##784-36638##بایگانی نخست وزیری ترکیه سند شماره:##1343-52482-C##بایگانی نخست وزیری ترکیه سند شماره:##791-36815-H##بایگانی نخست وزیری ترکیه سند شماره:## 791-36815-I## ##منابع عربی و کردی##- بابان، جه­مال.(1993). بابان فی التاریخ و المشاهیر البابانیین، بغداد: مطبعه ­الحوادث.##- بورهان محه­مه­د، ئاکو.(2008). میرنشینی بابان، گوفاری میژوو، سالی دووه­م، ژماره­ 6.##- حه­مه باقی، محه­مه­د.(2002). میرنشینی ئه­رده­لان- بابان- سوران له به لگه­نامه­ی قاجاری دا، هه­ولیر: ئاراس، چاپی یه­که­م. ##- زه­کی به­گ، محه­مه­د ئه­مین.(2005). تاریخی سلیمانی وه ولاتی، سلیمانی: بنکه­ ژین، چ دووه­م.##- عبدالصمد احمدالدوسکی، کامران.(2002). کوردستان العثمانیه فی النصف الاول من القرن التاسع عشر، عراق: دهوک، سپیریز.##- عبدالله، نه­جاتی.(2001). کوردستان و کیشه­ سنوری عوسمانی، فارسی 1847- 1639، هه­ولیر: چاپخانه­ موکریانی. ##- مصطفی امین، نوشیروان.(1998). میرایه­تی بابان له نیوان به­رداشی روم و عه­جه­م دا، سلیمانی: مه­لبه­ندی ئاوه­دانی کوردستان. ##