بی‌اعتمادی در دستگاه مسعود غزنوی و دلایل آن در تاریخ بیهقی

نوع مقاله: مقاله علمی

نویسندگان

1 استادیار زبان و ادبیات فارسی دانشگاه لرستان.

2 کارشناس ارشد زبان و ادبیات فارسی دانشگاه لرستان

چکیده

با مطالعۀ تاریخ بیهقی، روابط تیرۀ چهره­های طراز اول غزنویان و فضای غیرشفاف حاکم بر دربار مسعود غزنوی بخوبی مشهود است. بی­اعتمادی، فریبکاری، تظاهر و دروغ ویژگی تقریباً مشترک بین ارکان حکومت سلطان مسعود است. جناح­بندی درباریان و منازعۀ محمد و مسعود در جانشینی محمود، خودبینی و خودرأیی سلطان، جاسوسی­، دورویی و تظاهر، تهمت، انتقام و فساد در نظام اقتصادی و اجتماعی، از مهم­ترین مصادیق بی­اعتمادی در دستگاه مسعود غزنوی بوده­است. بی­اعتمادی در میان لایه­های مختلف دربار، موجب از­هم­گسیختگی و عدم انسجام ارکان حکومت و شکست­ها و ناکامی­های دوران سلطنت مسعود غزنوی است.

کلیدواژه‌ها

موضوعات


عنوان مقاله [English]

Disloyalty and its reasons in Masoud Gaznavid’s court Beihaqhi’s interpretation

نویسندگان [English]

  • Ghasem Sahraei 1
  • Maryam Mirzaeemoghadam 2
1 Assistant Professor in Persian language and literature, Lorestan University, Iran.
2 MA in History, Lorestan University, Iran.
چکیده [English]

This paper launches a survey on the Gaznavid dynasty and lack of confidence and trust in their court and revealing the real reasons of this fact precisely among the elite. By conducting a close study on the relationships of this period, the oblique and slated atmosphere of Masoud’s era will be crystallized. Lack of trust, eavesdropping and spying, witching, dishonesty and lying are the common features of Masoud’s governing system. The most important reasons of this misgoverning are the corruption, and dishonesty, dictatorship and despotism in Masoud’s character. These factors promoted the economic and political downfall of the dynasty. The deep effect of this lacking of trust come to eyes early around of diffuseness and mischievousness and this behave damaged the coherence and unity of government.

کلیدواژه‌ها [English]

  • lack of trust
  • Gaznavid
  • Masoud
  • Beihaqi History

درآمد

بررسی بی­اعتمادی در حکومت سلطان مسعود غزنوی (حک: 432-421 ﻫ . ق)،  دلایل، انگیزه­ها،  مصادیق و نیز تبعات آن بر اساس تاریخ بیهقی تألیف ابوالفضل بیهقی (470-385 ﻫ . ق) موضوع شایستۀ تأملی است که از چند وجه اهمیت دارد. نخست آنکه: در بررسی متون تاریخی این دوره، عنصر بی­اعتمادی میان ارکان دستگاه حکومتی پادشاه بسیار چشمگیر و قابل تأمل است. دوم آنکه: به نظر می­رسد عنصر بی­اعتمادی در این برهۀ خاص تبعات اساسی در سرنوشت حکومت سلطان مسعود داشته است. چنانکه در بررسی تاریخی حکمرانی سلطان مسعود پرسش­هایی نظیر موارد ذیل به ذهن پژوهشگر می­رسد که آیا می­توان میان پایان تلخ حکومت وی ـ فروگسستن شیرازۀ مملکت در سال­های پایانی حکومت و ضعف در مقابل دشمنان خارجی و در نهایت شورش اطرافیان و کشته شدن به دست آنان ـ و عدم انسجام میان عناصر حکومت (سلطان، وزیر و دیگر ارکان حکومت) و فاصله میان دربار و مردم از یک طرف و از دست رفتن عنصر اعتماد در این دوره، ارتباطی یافت؟ دلایل و انگیزه­های شکل­گیری عنصر بی­اعتمادی در این دوره چه بوده است؟

سوم آنکه: اگرچه موضوع بی­اعتمادی را در دربار اکثر پادشاهان ایران می­توان مطرح کرد ولی پژوهش در رویدادهای دورۀ تاریخی غزنویان، به­خصوص دورۀ حکمرانی سلطان مسعود به سبب وجود تاریخی مطمئن و ارزشمند که مؤلفی توانا در همین عصر آن را به نگارش در آورده است، بیشتر موضوعیت می­یابد. بارتولد، تاریخ بیهقی را «تألیفی نادر و واقعاً پربها» شمرده که کمتر از آنچه استحقاق داشته مورد استفاده قرار گرفته است. (بارتولد، 1352: 1/ 78) وی معتقد است این کتاب در میان تألیفات تاریخی مسلمانان، مقام کاملاً ویژه­ای دارد. (بارتولد:1352: 1/74) مطلع بودن ابوالفضل بیهقی از آشکار و پنهان رویدادهای دربار پادشاه ـ به سبب جایگاه ویژه در دیوان رسایل پادشاه و ارتباط نزدیک و صمیمی با بزرگان دربار ـ صداقت و امانتداری و نقل جزئیات دقیق اتفاقات و پرداختن به دلایل و انگیزه­ها و تبعات تصمیمات و حوادث و ریشه­یابی امور و البته قدرت نویسندگی و شیوۀ بیان بی­نظیر، از این کتاب گنجینۀ ذی­قیمتی برای محققان فراهم آورده است.

این مقاله در پی آن است تا با بررسی موضوع بی­اعتمادی و دلایل و انگیزه­های شکل­گیری و نیز مصادیق آن در دستگاه حکومتی غزنویان، نشان دهد که کمرنگ شدن مهم­ترین مؤلفۀ تشکیل­دهندۀ سرمایۀ اجتماعی یعنی اعتماد، چگونه عدم انسجام اجتماعی، خودسری پادشاه و شکست و ناکامی دستگاه حکومتی را به دنبال خواهد داشت. متنی که بررسی این موضوع را در این دورۀ تاریخی ـ قرن 5 ﻫ . ق ـ برای ما امکان­پذیر کرده است، کتاب تاریخ بیهقی، نوشتۀ ابوالفضل بیهقی دبیر دیوان رسایل محمود و مسعود غزنوی است.

 

1. عنصر اعتماد

عنصر اعتماد و بی­اعتماد را در ارتباط با انسان، از دو جنبۀ روان­شناسی و جامعه­شناسی می­توان بررسی کرد. در روان­شناسی، اعتقاد بر آن است که همۀ انسان­ها با نیازهای شبه غریزی به دنیا می­آیند و این نیازهای مشترک و فطری، موجب انگیزۀ رشد و کمال و تحقق «خود» یا «خود­شکوفایی» در آدمی می شود. برخی روان­شناسان سلسله مراتب نیازهای انسان را به ترتیب: 1- نیازهای جسمانی یا فیزیولوژیک 2-نیازهای ایمنی 3- نیازهای محبت و احساس تعلق 4-نیاز به احترام 5-نیاز به تحقق خود یا خود­شکوفایی، می­دانند. به عقیدۀ آنها انسان نمی­تواند به تحقق خود یا خود­شکوفایی برسد مگر آنکه هر یک از نیازهای سطوح پایین­تر به میزان کافی ارضا شده­باشد. پس از رفع نیازهای جسمانی، نیازهای ایمنی انگیزۀ انسان قرار می­گیرد. این نیازها عبارتند از: امنیت، ثبات، حمایت، نظم و رهایی از ترس و اضطراب. به نظر آنها، همۀ ما تا اندازه­ای نیاز داریم که امور، جریانی عادی و قابل پیش­بینی داشته­باشد. (شولتس، 1386: 93-91) رفع نیازهای ایمنی، که پیوند عمیقی با ساختارهای سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی جامعه دارد، تحت تأثیر عوامل گوناگونی شکل می­گیرد که یکی از آنها، اعتماد بین افراد جامعه و نیز بین افراد جامعه و نظام حکومتی است.

اما مفهوم اعتماد، به خصوص اعتماد اجتماعی (Social Trust) یکی از مفاهیم جامعه­شناسی نیز هست. در جامعه شناسی، اعتماد یکی از مولفه­های سرمایه اجتماعی (Social Capital) است که به نوع ارتباط بین افراد جامعه مربوط می­شود. یکی از مفاهیم بسیار مهمی که جامعه­شناسان معاصر در بررسی کمیت و کیفیت روابط اجتماعی در جامعه از آن بهره برده اند، مفهوم سرمایه اجتماعی است. منظور از سرمایه اجتماعی، سرمایه و منابعی است که افراد و گروه­ها از طریق پیوند با یکدیگر می­توانند به دست آورند. (موسوی،1385: 75-71) برخی از جامعه­شناسان معتقدند: سرمایه اجتماعی به خصوصیاتی از سازمان اجتماعی نظیر شبکه­ها، هنجارها و اعتماد اشاره دارد که همکاری و هماهنگی برای منافع متقابل را تسهیل می کند. به نظر آنها اعتماد از عناصر ضروری برای تقویت همکاری است. آنها می­گویند اعتماد حاصل پیش­بینی­پذیری رفتار دیگران است که در یک جامعۀ کوچک از طریق آشنایی نزدیک با دیگران حاصل می­شود؛ اما در جوامع بزرگ­تر و پیچیده­تر، یک اعتماد غیر­شخصی­تر یا شکل غیر­مستقیمی از اعتماد ضرورت می­یابد. (توسلی و موسوی، 1384: 17-14) کمیت و کیفیت اعتماد در هر جامعه، نقش کلیدی در میزان سرمایه اجتماعی آن جامعه دارد. همچنان میزان سرمایه اجتماعی نیز نسبت مستقیمی با مشارکت اجتماعی و انسجام اجتماعی دارد. (شریفیان ثانی،1380: 15-6)

فراهم بودن عنصر اعتماد در هر جامعه برای برآورده شدن یکی از نیازهای آحاد آن جامعه مهم و ضروری است؛ همچنان که بی­اعتمادی در روابط افراد جامعه با هم اختلال ایجاد می­کند و موجب احساس نا امنی می­شود و همین امر تبعات منفی در پی دارد. به نظر می­رسد وجود اعتماد میان عناصر هر اجتماع، از اعتماد میان عموم مردم گرفته تا خواص و برگزیدگان آنها و نیز میان عامه مردم و دستگاه حاکم، در سرنوشت آن اجتماع نقش مهم و اساسی دارد.

 

2. بی­اعتمادی در دستگاه مسعود غزنوی

در زمان حاکمیت سلطان مسعود غزنوی، جو بدبینی و بی­اعتمادی در لایه­های مختلف جامعه و دربار به قدری گسترش داشت که تمام تلاش افراد، معطوف به رفع این بدبینی­ها و بی­اعتمادی­ها و جلب اطمینان صاحبان قدرت می­شد. (حجازی، 1387: 11-10) نگاهی به بسامد بالای جملاتی از قبیل «امیر را بر آن آورده بودند»، (بیهقی، 1384: 99) «قومی نو آیین کار فرو گرفته اند»، (بیهقی1384: 60) «وی سخن می­شنود و بر آن کار می­کند» (بیهقی1384: 98) و «نخواهند گذاشت آن قوم که هیچ کار بر قاعده­ی راست  برود و یا بماند»، (بیهقی1384: 107) تصویر تلخی از این واقعیت است که امیر مسعود غزنوی بنیان سلطنت خود را از همان ابتدا، نا استوار و بی­ثبات و بر اساس بی­اعتمادی­های متقابل گذاشته­است. به گونه­ای که یکی از کارآمدترین ابزارهای از پا در آوردن رقبا در دربار، توطئه، و سخن­چینی است. توطئۀ قتل اریارق توسط سالار بگتغدی و بلگاتگین و علی دایه1 ـ که شاید در هیچ کجای تاریخ بیهقی، نقشۀ قتلی به این صراحت بیان نشده ـ هر خواننده­ای را به شدت متأثر می­کند. «حاجب بزرگ و علی گفتند: تدبیر شربتی سازند یا رویاروی کسی را فرا کنند تا اریارق را تباه کند. سالار بگتغدی گفت: ...کسان گماریم تا تضریب­ها می­سازند و آنچه ترکان و این دو سالار گویند، فراخ­تر زیادت­ها می­کنند و می­بازنمایند.» (بیهقی1384: 286) و در ادامه، بیهقی با زیرکی هرچه تمامتر، شخصیت مسعود را چنین فاش می­کند: «روزی چند بر این حدیث برآمد و دل سلطان درشت شد بر اریارق و در فرو گرفتن وی خلوتی کرد و با وزیر شکایت نمود از اریارق.» (بیهقی1384: 286) آمار توطئه­های مسعود علیه بزرگان دربار غزنوی، مسئلۀ اعتماد در این دورۀ تاریخ را به شدت زیر سوال می برد. بی­اعتمادی در دستگاه حکومتی غزنویان در یک نگاه کلی از دو سو قابل بررسی است:

1ـ2. بی­اعتمادی بین دربار غزنوی و ولایات تابعۀ آن. موقعیت خاص جغرافیایی در برخی مواقع می­تواند انگیزه­هایی برای سوء­ظن و فتنه­انگیزی ایجاد کند. قلمرو حکمرانی غزنویان در دورۀ سلطان محمود و مسعود به نحو قابل توجهی گسترده بود و خراسان تا خوارزم، ماوراءالنهر، سند و هند، مکران و سیستان و عراق عجم را در بر می­گرفت. به سبب مجاورت ولایت­های تابعۀ حکومت غزنویان با دشمنان خارجی، ضروری بود پادشاه افراد لایق، کاردان، کارآمد و با کفایت ـ همچون خوارزمشاه آلتونتاش ـ را بر آن ولایات بگمارد. فاصله مکانی زیاد بین غزنه، پایتخت غزنویان، تا ولایات خراج­گزار و تحت سیطرۀ حکومت ـ همچون: خوارزم، خراسان و هندوستان ـ باعث می­شد تا آن ولایات خود را نسبتاً مستقل بدانند و احیاناً شائبۀ عدم تسلط و سیطرۀ کافی پادشاه بر آن سرزمین­ها به نظر برسد و از سویی، زمینه برای افراد فتنه­انگیز فراهم شود تا با ایجاد فتنه و خبرچینی، بدگمانی پادشاه را نسبت به آن حکمرانان برانگیزند و از آب گل­آلود ماهی بگیرند. شبانکاره­ای دربارۀ قدرت سیاسی حاکم خوارزم، آلتونتاش، چنین می­نویسد: «غلامی پیر بود از آنِ پدرش، نام او التون­تاش، اما ترکی بود که منصب او کمتر از منصب سلطان محمد و مسعود نبود و کسی که حاکم خوارزم باشد توان دانست که حد او تا به کجا باشد.» (شبانکاره­ای، 1376: 73) از نظر مسعود، خوارزم و حکمران آن، آلتونتاش، قابل اعتماد نبودند؛ همچنان که آلتونتاش نیز از جانب مسعود ایمن نبود. (بیهقی، 1384: 98) این بی­اعتمادی دو­سویه، حتی پس از مرگ آلتونتاش که در اوج وفاداری ـ در عین بی­اعتمادی­ها و توطئه­های پیاپی مسعود2 ـ کشته شد، همچنان باقی ماند و این فتنه­ها سرانجام به آنجا کشیده شد که هارون بن آلتونتاش بعد از مرگ پدر با علی تگین ـ دشمن همیشگی غزنویان ـ هم­کاسه شد تا خوارزمِ آشفته، آشفته­تر شود. اشپولر می­گوید: قلمرو حکومت غزنویان آن قدر گسترده است که در دوران حکومت مسعود همیشه گوشه­ای از مملکت هست که نا آرام می­باشد. (اشپولر، 1379: 220-218)

2ـ2. بی­اعتمادی در دستگاه غزنویان. در رأس دستگاه حکومتی غزنویان، شخص سلطان قرار داشت که قدرت اصلی و تصمیم گیرندۀ نهایی در امور کشور بود. در این دستگاه، دو نهاد عمده­ دربار و دیوان وجود داشت. ریاست دربار یا درگاه پادشاه بر عهدۀ فردی با عنوان حاجب بزرگ بود. (فروزانی، 1384: 372-371) سه دیوان عمدۀ دیوان وزارت، دیوان رسایل و دیوان عرض نیز به چشم می­آید. (باسورث، 1384: 1/41) موضوع بی­اعتمادی در دستگاه حکومتی غزنویان از چهار منظر قابل بررسی است:

1ـ2ـ2. بی­اعتمادی سلطان نسبت به ارکان حکومت. نگاه سلطان به ستون­های اصلی حکومتش نگاهی متناقض، بی­ثبات، فرصت­طلبانه و سودجویانه است. اعتماد سلطان به هر کدام از نزدیکان تا زمانی است که از طرف وی احساس خطر نکند یا آنکه وجود او برای سلطان سودی در پی داشته­باشد. به عنوان مثال اعتماد مسعود در یک دوره از زندگی به سوری، صاحب دیوان خراسان این گونه است مسعود در گفتگویی که با بومنصور مستوفی دارد، چنین می­گوید: «نیک چاکری است این سوری، اگر ما را چنین دو سه چاکر دیگر بودی بسیار فایده حاصل شدی.» (بیهقی، 1384: 530) منظور مسعود از بسیار فایده، هدایای ارزشمندی است که سوری هرچند یکبار برای مسعود می­فرستاد. «چندان جامه و طرایف و زرینه و سیمینه و غلام و کنیزک و مشک و کافور و عناب و مروارید و محفوری و قالی و کیش3 و اصناف نعمت بود درین هدیه­ی سوری که امیر و همه­ی حاضران به تعجب بماندند.» (بیهقی،1384: 530) در این گفتگو و مونولوگی4 که بومنصور مستوفی با خود دارد، بخوبی مشخص می­شود که این اعتماد سلطان به سوری در گماشتن ایشان به صاحبدیوانی خراسان، نارضایتی و بی­اعتمادی مردم نسبت به سلطان را در پی دارد. زیرا سوری بر مردم ستم می­کند و مردم آن ستم را به نوعی از جانب سلطان قلمداد می­کنند. بومنصور مستوفی می­گوید: «گفتم: همچنان است و زهره نداشتم که گفتمی از رعایای خراسان باید پرسید که بدیشان چند رنج رسانیده­باشد به شریف و وضیع تا چنین هدیه ساخته آمده­است و فردا روز پیدا آید که عاقبت این کار چگونه شود.» (بیهقی،1384: 531) و در ادامه بیهقی به صراحت بیان می­دارد که «راست همچنان بود که بومنصور گفت، که سوری مردی متهور و ظالم بود؛ چون دست او را گشاده کردند بر خراسان، اعیان و روسا را برکند و مال­های بی­اندازه ستد و آسیب ستم او به ضعفا رسید.» (بیهقی،531:1384) و در همین ماجراست که مردم خراسان به ماوراء­النهر و ترکان پناه می­برند؛ چنان که بیهقی معتقد است: «خراسان به­حقیقت در سرِ ظلم و دراز دستی وی بشد.» (بیهقی،531:1384) با این حال اعتماد سلطان مسعود به سوری متأثر از آن هدیه­های بی­شماری بود که تقدیم وی می­کرد و سخنان خبرچینان را بر علیه او نمی­پذیرفت: «امیر رضی الله عنه سخن کس بر وی نمی­شنود و بدان هدیه­های به­افراط وی می­نگریست.» (بیهقی،531:1384)

سلطان شخصیتی است که در یک فضای استبدادی مه­آلود، در اوج فتنه­گری­ها ایستاده است. چه فتنه­های مستقیمی که خود سلطان دستور آن را صادر می­کند با رایزنی­های وزیر یا بدون مشورت او و دیگران؛ مانند توطئۀ فرو گرفتن علی قریب و برادرش یا غازی و اریارق (بیهقی،1384: 302- 301 ، 294-293 ،66) ونظایر آن؛ و چه فتنه­هایی که ظاهراً به گردن دیگران انداخته می­شود یا در ظاهر دیگران منشا آن بوده­اند؛ در حالی که سلطان خواهان این قتل­هاست. مانند فرو گرفتن و قتل حسنک که همه چیز به نام بوسهل زوزنی تمام می­شود در حالی که خود مسعود خواهان مرگ حسنک است. (رک . بیهقی،1384: 233)

مسعود در اواخر عمر، یک­دنده و ستیزه­گر می­شود و خود به تنهایی تصمیم­های بزرگ سیاسی و حکومتی را می­گیرد. تصمیم او برای رفتن به هندوستان بعد از شکست دندانقان، نمونۀ اعلای بی­اعتمادی مسعود به ارکان حکومتش است. وی تا آخرین لحظه تصمیم خود را پنهان می­دارد و هیچ­کس حتی وزیر خود را از آن آگاه نمی­کند. (بیهقی،1384: 895)

بی­اعتمادی مسعود به عناصر حکومت، عواقب خطرناکی برای او در پی دارد که بعدها چنان دامن حکومتش را می­گیرد که جبران ناپذیر است. ماجرای مصادرۀ اموال احمد ینالتگین، خازن محمود، و سپس فرستادن او به سالاری هندوستان، در حالی که «آن غصب­ها و مصادره و رنج و استخفاف­ها که بر احمد ینالتگین رسیده بود، اندر دل احمد بود، چون به هندوستان رسید، سر از اطاعت بکشید و عصیان پدید کرد؛» (گردیزی، 1346: 425) همچنین فروگرفتن و قتل عده­ای از سران حکومت که قدرت و نفوذ مستقلی داشته­اند، در واقع یکی از عوامل خلع مسعود و یا قتل اوست. بطوری که در نا­امنی­های خراسان توسط یبغو طغرل و بورتگین، قسمت اعظم نیروهای مخالف را گریختگان و نزدیکان کسانی مانند امیر یوسف و حاجب علی قریب و غازی و اریارق و دیگران تشکیل می­دهند که توسط مسعود و اطرافیان او کشته یا در بند شده­اند. در واقع کمک­های همین اشخاص به مخالفان است که مسعود را به فرار از غزنه به سوی هندوستان و در نتیجه مرگ او، وادار می­کند. (بیهقی، 1384: 756-755) مسعود حتی به وزیر کار دیده­ی خود، عبدالصمد، نیز بدبین می­شود: «و طرفه­تر آن آمد که بر خواجۀ بزرگ، عبدالصمد، امیر بدگمان شد با آن خدمت­های پسندیده که او کرده بود و تدبیرهای راست تا هارون مخذول را بکشتند و سبب عصیان هارون از عبدالجبار دانست پسر خواجۀ بزرگ، و دیگر صورت کردند که او را با اعدا زبانی بوده است ... و از خواجه بونصر شنیدم ... گفت خدای عزوجل داند که این وزیر راست و ناصح است و از چنین تهمت­ها دور، اما ملوک را خیال­ها بندد.» (بیهقی،1384: 620)

در دورۀ غزنوی، بی­اعتمادی و بدبینی پادشاه حتی نسبت به پسر و ولیعهد هم مشاهده شده است. محمود در زمان حکومتش، زمانی به فرزندش مسعود بدبین شد و قصد دستگیری او را داشت. «یک روز به منزلی که آن را چاشت خواران گویند خواسته بود پدر که پسر را فرو گیرد» (بیهقی،1384: 160) اما وقتی مسعود از طریق مشرفانش باخبر شد «نیک از جای بشد و در ساعت کس فرستاد به نزدیک مقدمان و غلامان خویش که هوشیار باشید و اسبان زین کنید و سلاح با خویش دارید که روی چنین می­نماید و ایشان جنبیدن گرفتند» (بیهقی،1384: 160) البته این جنبیدن، جنبیدنی معمولی نیست، آنگونه است که محمود خبردار شده، از تصمیم خود به ظاهر منصرف شد. شاید اگر این قضیه در جایی غیر از چاشت خواران ـ که منزلگاهی است میان راه گرگان و ری ـ رخ می­داد، قضیه به این راحتی خاتمه نمی­یافت. بعدها همین ترفندها را مسعود ـ که به خوبی از پدر آموخته ـ اجرا می­کند. شیوۀ به دام انداختن غازی، اریارق، علی قریب و منگیتراک، (بیهقی،1384: 302-301 و 294-293 و 66) بسیار نزدیک به همین شیوۀ برخورد محمود، برای فروگرفتن مسعود است.

بارها و بارها در تاریخ بیهقی دیده می­شود که سلطان به اطرافیان خود بدبین شده است؛ مانند بدبین شدن سلطان مسعود نسبت به علی قریب،  آلتونتاش،  اریارق، غازی،  و امیر یوسف (بیهقی،1384: 302-301 و 294-293 و 66). در چنین حکومتی تنها کسانی فرو­خورده نمی­شوند، یا مورد انتقام و فتنه قرار نمی­گیرند، که همچون بونصر مشکان محتاط تر باشند. (بیهقی،1384: 222)

بنا بر آنچه گفته شد، می­توان نتیجه گرفت سلطان غزنه عموماً خود را از جانب اطرافیان و نزدیکان خویش در امان نمی­بیند و نسبت به آنها اعتماد کامل ندارد. تا زمانی که منافع و خواست­های او از سوی برخی ارکان و عناصر حکومت برآورده می­شود به آنها اظهار اعتماد می­کند و آنگاه که به دلایلی همچون فتنه­انگیزی دیگران یا جاسوسی­ها و توطئه­ها از جانب کسی، حتی از جانب پسر و ولیعهد خود احساس نا امنی کند در صدد توقیف و حتی قتل آنان بر می­آید.

2ـ2ـ2. بی­اعتمادی ارکان حکومت نسبت به سلطان. در این دوره از تاریخ، همچون سایر حکومت­های استبدادی، تقریباً روحیات و عقلانیات شخصی هر کس تنها دلیل موجه رفتارهای اوست. هرکجا صحبت از استبداد رأی باشد سطح زندگی عامه رو به تنزل است و هر شخصی در مقام خود یک مستبد محسوب می­شود؛ چنانکه پادشاه مستبد اصلی است؛ (بیهقی،1384: 897 ، 579-578 ،514) احمد حسن میمندی در مقام وزارت یک مستبد است؛ (بیهقی،1384: 207-205) بوسهل زوزنی در مقام عارض یک مستبد کوچکتر (بیهقی،1384: 223) و دیگر ارکان حکومت نیز همین طور. خلاصه آنکه، همه به بلای قدرت مبتلایند. رابطۀ انسان­ها با هم نه رابطه ای برابر، بلکه رابطه ای بالا و پایین است. در چنین جامعه­ای هیچ­کس از خشم و بدبینی قدرت برتردر امان نیست.

بیشتر ارکان قدرت در دستگاه غزنوی نسبت به خود سلطان مسعود و اطرافیان او بی­اعتمادند. تعبیراتی همچون: «امیر را بر آن آورده بودند» (بیهقی،1384: 99) حاکی از این جو بی­اعتمادی است. آنان که از بیم دسیسه های بوسهل زوزنی، روز را به شب و شب را به روز می­رسانند، چگونه می­توانند از سلطان نهراسند که شخصیتی کاملاً بی­اراده و بی­ثبات و سخت تحت تأثیر اطرافیانی چون بوسهل است. بیهقی می­گوید: «من هرگز بونصر، استادم، را دل مشغول تر و متحیرتر ندیدم از این روزگار که اکنون دیدم.» (بیهقی،1384: 183)

3ـ2ـ2. بی­اعتمادی ارکان حکومت نسبت به یکدیگر. در دربار غزنوی، نه تنها بین سلطان و ارکان حکومت، جو بی­اعتمادی حاکم بود، بلکه ارکان حکومت نیز نسبت به هم بی­اعتماد و نا­ایمن بودند. اختلاف­ها و کدورت­هایی که به سبب جناح­بندی­های دورۀ حیات سلطان محمود ـ پدریان و پسریان ـ در میان درباریان پادشاه ایجاد شده بود، پس از مرگ او نیز در زمان مسعود به نحو بارزی به چشم می­آید. کسانی همچون بوسهل زوزنی که در زمان محمود جایگاهی نداشتند و حتی بعضی از آنها محبوس شده بودند، در زمان قدرت یافتن مسعود در صدد انتقام گرفتن از مخالفان برآمدند. این امر موجب نگرانی و بی­اعتمادی گروهی از درباریان که در شمار محمودیان به حساب می­آمدند، شده بود.

علی قریب که تمام تلاش خویش را برای فرو گرفتن امیر محمد به کار بسته و همراه سپاهی بزرگ برای استقبال از سلطان مسعود به راه افتاده بود، در گفتگویی با دوست خود، بونصر مشکان، از «قومی نوآیین» ـ اطرافیان تازه به قدرت رسیدۀ پادشاه ـ که سلطان را در میان خویش گرفته­اند، اظهار دلتنگی و نا­امیدی می­کند: «قومی نوآیین کار فرو­گرفته­اند، چنانکه محمودیان در میان ایشان به منزلت خائنان و بیگانگان باشند، خاصه که بوسهل زوزنی بر کار شده است و قاعده­ها بنهاده و همگان را بخریده و حال با سلطان مسعود آن است که هست، مگر آن پادشاه را شرم آید و گر نه شما بر شرف هلاکید.» (بیهقی،1384: 60) همین بی­اعتمادی و نگرانی نسبت به دیگر ارکان حکومت و نزدیکان مسعود در سخنان بونصر مشکان با پادشاه نیز به چشم می­خورد. وی از جانب اطرافیان سلطان احساس نا امنی می­کند و خطاب به پادشاه می­گوید: «سخنانی که بنده نصیحت آمیز باز نمایم، خداوند باشد که با خاصگان خویش بگوید و ایشان را از آن ناخوش آید و گویند بونصر را بسنده نیست که نیکو بزیسته باشد؟ دست فرا وزارت و تدبیر کرد!» (بیهقی: 75)

در ماجرای وزارت یافتن خواجه احمد حسن، بی­اعتمادی وی و بونصر مشکان نسبت به بوسهل زوزنی به وضوح مشاهده می­شود. خواجه احمد به بوسهل که واسطۀ پیغام­های او با سلطان است، اعتماد ندارد؛ به همین دلیل بونصر مشکان را ـ که البته او نیز از همراهی با بوسهل اکراه دارد ـ با وی همراه می­کند. خواجه احمد در پاسخ بونصر دلیل اقدام خویش را چنین بازگو می­کند: «درخواستم تا مردی مسلمان باشد در میان کار من که دروغ نگوید و سخن تحریف نکند.» (بیهقی،1384: 187)

از دیگر موارد این بی­اعتمادی بین ارکان حکومت، می­توان به رفتار خواجه احمد با بوبکر حصیری و پسرش و نیز اظهار بی­اعتمادی او نسبت به اریارق در گفتگو با سلطان، تحریک پادشاه از سوی گروهی از درباریان برای باز ستدن صله­هایی که برادرش، امیر محمد در دوران کوتاه سلطنت به لشکریان و دیگر درباریان بخشیده بود،  دسیسۀ بوسهل در باب آلتونتاش و اشاره­ی خواجه احمد به فروگرفتن بوسهل اشاره کرد. (رک. بیهقی،1384: 302-301 و 294-293 و 66)

4ـ2ـ2. بی­اعتمادی رعیت و سپاه و دیگر اقشار نسبت به ارکان حکومت و سلطان.

در دوره­ای که جایگاه مردم در تاریخ­نویسی­ها کمرنگ و یا بی­رنگ باشد، بی­عدالتی و ظلم و بی­اعتمادی اوج می­گیرد. در گوشه­گوشۀ تاریخ بیهقی، نشان مردم، تنها در نثار کردن­ها و تمجید کردن­ها از امرا و حکام و خم و راست شدن و خوش خدمتی برای سلاطین و امرا دیده می­شود. (بیهقی،1384: 383 ، 48 ، 17) دو عامل در بروز این وضعیت نقش موثر دارد: اولاً: مسالۀ تفکر جبرگرای حاکم بر نظام حکومتی و اجتماعی این دوره؛ براساس این نوع تفکر و بینش یکسونگر، همه چیز، همین­گونه که هست، عدل است و مردم همین گونه در حاشیه، در امن ترین جایگاه هستند. این تفکر در واقع زیرساخت تفکر مذهبی ـ سنی حاکم است که خاستگاه پذیرش جبر در مقابل اختیار است؛ علی­الخصوص که محمود غزنوی خود سنی متعصبی است. (باسورث، 1384: 1/ 391 ،53 - 50) ثانیاً: نبود قانونمندی­های اجتماعی؛ در سراسر تاریخ غزنویان، همچون دوران سایر حکومت­های استبدادی تاریخ ایران، قانون و قاعدۀ خاصی برای عزل و نصب­ها، بخشش­ها و بخشودن­ها و عتاب و عِقاب­ها دیده­ نمی­شود.

هر دو مورد ذکرشده در اطاعت بی­چون و چرای مردم از حواشی حکومت تأثیر مستقیم دارد. عامۀ مردم در این هرم، دیدگاه مستقلی برای خود ندارند. اعتماد آنها به کسانی است که بتوانند آنها را اداره کنند. فرقی نمی کند که این اداره از طریق سلطان باشد یا مخالفان سلطان. «این حقیقت بویژه در سرزنش محمود به مردم بلخ، به هنگامی که آنان در سال 396 ق./1006م در برابر جعفر تگین، سپاهسالار قراخانی، ایستادگی کردند، مشهود است» (باسورث: 1/50؛ نیز: فروزانی، 1384: 392-391) محمود در این واقعه نه تنها کمکی به مردم بلخ نکرد، بلکه آنها را متهم به ایستادگی در مقابل جعفر تگین کرد. خشم محمود به این خاطر بود که در آن مقاومت به اموال شخصی وی خسارت وارد شد و بازار عاشقان که به فرمان او ساخته شده بود خسارت دید. محمود در عتاب به بلخیان چنین گفت: «مردمان رعیت را با جنگ کردن چه کار باشد؟ لاجرم شهرتان ویران شد  نگرید تا پس از این چنین نکنید که هر پادشاهی که قوی تر باشد و از شما خراج خواهد و شما را نگاه دارد خراج بباید داد و خود را نگاه داشت.» (بیهقی، 1384: 729) این تفکر منجر به واقعیتی می­شد که در آن رعیت به هیچ­وجه خود را در حمایت کامل پادشاه نمی­دید و اعتمادی هم به او نداشت.

این موضوع طرز اندیشۀ مسعود را نیز به هنگامی که تصور می­شد سلجوقیان برآنند به غزنه حمله کنند، روشن می­سازد. مسعود مصمم شد به هندوستان عزیمت کند، اما به کارگزارن دولتی اجازه داد تا در غزنه باقی بمانند و با تازه واردان سازش کنند و امیدوار باشند که در خدمت آن قوم مشاغلی بیابند. (باسورث، 1384: 50) در این برخورد دو جانبه، هیچکدام از طرفین ـ مردم و حاکمان ـ نمی­تواند به دیگری اعتماد و اتکا داشته باشند؛ بلکه فقط قدرت و غلبه، حرف اول را می­زند.

از دیگر مسائلی که به بی­اعتمادی مردم نسبت به حکومت منجر می­شود، استبداد است. بیهقی منصف، هر جا که به سبب بی­عدالتی سلطان، از توجیه عمل او باز می­ماند، این گونه با موضوع برخورد می­کند که پادشاه به دلیل پادشاه بودن هرچه را که خوشتر می­دارد انجام می­دهد. (بیهقی، 1384: 897) با تأمل در باب اختصار عبارات بیهقی در بیان تظلم­ها5 (بیهقی،1384: 602 و 195 و 83)، در مقابل اطناب در توصیف مجالس شراب­خواری و بار دادن (بیهقی، 1384: 890 و 715-713) و شکار (بیهقی،1384: 151) و خلعت دادن و خلعت­پوشی سلطان (بیهقی، 1384: 473-472 و 191-190)، وضعیت عدالت اجتماعی و رسیدگی به وضع عامۀ مردم مشخص می­شود.

همچنین نظام مالیاتی در دستگاه مسعود هزینه­های بسیاری را مطالبه می­کرد و بخش عظیمی از این مطالبات و مخارج دربار و نگهداری بناهای فراوان حکومت توسط مردم تأمین می­شد. (بارتولد، 1352: 1/615 ، 609) همین امر نیز موجب نارضایتی و در نتیجه بی­اعتمادی آنان می­گشت.

مسعود برای هزینه­های سنگین دربار، مالیات سنگینی از مردم گرگان و آمل می­خواست، در­حالی­که وزیر عبدالصمد، پس از شنیدن تصمیم سلطان برای گرفتن آن مقدار زر و جامه گفت: «اگر همۀ خراسان زیر و زبر کنند، این زر و جامه به حاصل نیاید.» (بیهقی، 1384: 598) اما مسعود با خود رأیی تمام می­گفت: «اگر به طوع پذیرفتند فبها و نعم، و اگر نپذیرند بوسهل اسمعیل را به شهر باید فرستاد تا به لت از مردمان بستاند بر مقدار بسیار» (بیهقی،1384: 599) و کار به جایی کشید که متظلمان دست به دامان دستگاه خلافت در بغداد شدند و این در حالی است که «امیر رضی الله عنه پیوسته اینجا به نشاط و شراب مشغول می­بود.» (بیهقی،1384: 601) این­گونه اقدامات و ظلم و تعدی بر مردم، به همراه بی­توجهی سلطان به وضع رعیت و پرداختن به نشاط و شراب، موجبات بی­اعتمادی زیردستان و مردمان را به دستگاه حکومتی فراهم آورده بود.

 

3. دلایل بی­اعتمادی در دستگاه غزنویان

1ـ3. جناح­بندی­های درباریان و منازعۀ محمد و مسعود در جانشینی سلطان محمود

گروه­بندی­ها و جناح­هایی که در دورۀ حیات سلطان محمود و در منازعه­ی جانشینی او به وجود آمد و پس از او در دربار غزنوی ادامه یافت، خود دلیل مهمی برای ایجاد فضای رعب و بی­ثباتی سیاسی و بی­اعتمادی بود. سلطان محمود در زمان حیات خود ابتدا پسر بزرگ­تر یعنی مسعود را به ولیعهدی برگزید؛ ولی در سال­های پایانی عمر، به دلایلی همچون حسادت و سعایت بدگویان و دسیسه­چینی فتنه­انگیزان نظرش تغییر کرد و ولایتعهدی را از مسعود گرفت و به محمد سپرد و مقدمات جانشینی او را فراهم آورد. هر کدام از دو طرف این قضیه یعنی سلطان محمود و سلطان مسعود برای خود همراهان و هوادارانی داشتند. به همین سبب در دربار غزنوی ـ دوران محمود، محمد و مسعود ـ اعیان لشکر و بزرگان حکومت عملاً به دو گروه پدریان (هواداران محمود و محمد) و پسریان (هواداران مسعود) تقسیم شده بودند. مسعود پس از به قدرت رسیدن، تقریباً تمام محمودیان را با ترفندهای مختلف از سر راه برداشت. «هر کسی که امیر مسعود را رحمه الله خلاف کرده بود و با خصم او مطابقت کرده بود، همه را به دست آورد و هر یکی را از ایشان عقوبتی کرد و همه را مستأصل گردانید.» (گردیزی، 1346: 425) به عبارتی، مسعود معیار و ملاک بسیاری از دستگیری­ها و قتل­ها را حمایت از امیر محمد تعیین می­کرد. پدریان به دلیل طرفداری از امیر محمد محکوم به نابودی بودند؛ اگرچه بعدها حمایت خود را از مسعود نیز ابراز کرده باشند؛ مانند علی قریب و برادرش، منگیتراک؛ اما به هرحال آنها از صحنۀ قدرت محو می­شوند. باسورث در این باره می­نویسد: «از وقتی که مسعود بر تخت سلطنت مستقر گردید، به ترتیب به زیر آب کردن سر آنانی پرداخت که از ایشان نفرت داشت؛ آنانی که در حیات پدر، او را خوار می­شمردند. آنانی که به خیال او محمود را ترغیب می­کردند تا او را از ولیعهدی خلع کند و آنانی که در سلطنت محمد، محتشمان دستگاه بودند...تنها یک نفر، یعنی حسنک، به اتهام ساختگی رافضی بودن اعدام گردید و توطئۀ قتل آلتونتاش خوارزمشاه عقیم ماند؛ اما بسیاری از مقاماتشان برکنار گردیدند و به زندان افتادند و مرگ زودرس برخی از آنان نشان می­دهد که ایام اسارتشان به هیچ وجه آسان نمی گذشت» (باسورث، 1384: 238-237) مانند مرگ یوسف، عم مسعود، در قلعۀ سگاوند، (بیهقی، 1384: 329) مرگ سوری صاحب­دیوان خراسان در قلعۀ غزنین، (بیهقی،1384: 531) و مرگ غازی در گردیز. (بیهقی،1384: 546)

 

2ـ3. میراث بر جای مانده از دوران سلطنت محمود

بخش عمده­ای از بی­اعتمادی­های موجود در دورۀ سلطان مسعود، ریشه در حوادث عصر محمود و کردارهای او داشت و میراثی بود که از پدر برای پسر به ارث رسیده بود. اتفاقاتی که در دستگاه حکومتی مسعود رخ می­داد، اغلب نظیر آنها در دورۀ محمود اتفاق افتاده بود. به عنوان نمونه: آنچه در سرنوشت حسنک وزیر در دورۀ مسعود از حبس و قتل تا مصادرۀ اموال و املاک مشاهده می­شد، مشابه سرنوشتی بود که برای ابوالعباس اسفراینی، وزیر محمود اتفاق افتاد. تکرار این حوادث جو بی­اعتمادی و نا ایمنی وزیر و دیگر بزرگان دستگاه حکومت را به دنبال داشت. باسورث می­نویسد: «شغل وزیر، پیوسته شغلی ناپایدار بود. نظارت گستردۀ وزیر بر امور و منابع مالی درآمدی که بر روی او گشاده بود، اغلب حسادت پادشاه را بر می­انگیخت تا با بهره گرفتن از قدرت پادشاهی و حرص مال اندوزی به دست­آوردهای شخصی وزیر دست اندازد. چنین وسوسه­ها و خطرات از جانب پادشاهان، دیگر صاحب­منصبان بلندپایه­ی دولتی را نیز تهدید می­کرد.» (باسورث، 1384: 1/ 67) احمد حسن میمندی که در عهد محمود شغل وزارت یافته بود، در نهایت از چشم سلطان افتاد و متحمل انواع شکنجه و حبس و مصادرۀ اموال شد. بوسهل زوزنی که در آغاز به قدرت رسیدن مسعود، نزدیک­ترین شخص به سلطان و بانفوذترین فرد به حساب می­آمد، در ماجرای توطئه برای قتل آلتونتاش گرفتار خشم سلطان شد و به حبس افتاد و اموالش مصادره شد. (بیهقی، 1384: 414) در نظامی که هرگاه مصلحت سلطان ایجاب کند، نزدیک­ترین شخص به او، این­گونه مورد قهر واقع می­شود و به راحتی اموالش مصادره می­گردد، چگونه می­توان از ارکان حکومت و کارگزاران آن اعتماد و امنیت خاطر انتظار داشت؟

به نظر می­رسد اقدام معمول محمود و مسعود در مصادرۀ دارایی­ها و دست­اندازی به اموال وزرا و بزرگان دربار در بی­اعتماد کردن آنها سهم قابل توجهی داشته باشد. رفتار محمود در مصادرۀ اموال ابوالعباس اسفراینی رفتار تأثیرگذاری بود. (عتبی، 1382: 340-339)

 

3ـ3. خودبینی و خودرأیی سلطان

مسعود در اواخر عمر، شاید به دلیل بی­اعتمادی کامل نسبت به وزرا و اطرافیان، آخرین تصمیمات مهم حکومتی را خود به تنهایی می­گیرد. باسورث در تاریخ غزنویان می­نویسد: «علی­رغم رهبری عالی و رای روشن وزیر جدید [احمد بن عبدالصمد]، دیری نپایید که سلطان نسبت به او بدگمان شد تا به حدی که بِلا­اراده با هرگونه مقاصد خیر وزیر مخالفت می­کرد. از این­رو هنگامی­که در سال 428 ق. /1037م. شورایی را دعوت کردند تا دربارۀ سفر جنگی بعدی سلطان رای زنند وزیر و رئیس دیوان تنها کسانی بودند که با پیشنهاد اردوکشی به هند مخالفت کردند...اما به رأی آنان التفاتی نشد و پس از این، میانۀ سلطان و وزیر به سردی گرایید». (باسورث، 1384: 59؛ نیز بیهقی، 1384: 701-698 ،514)

 

4. مصادیق بی­اعتمادی در دستگاه غزنویان

1ـ4. دسیسه­چینی­های ناشی از منازعۀ جانشینی محمد و مسعود

احمد حسن میمندی پیش از پذیرفتن وزارت سلطان مسعود، با اشاره به دخالت­های بوسهل زوزنی در دربار می­گوید: «این کشخانک و دیگران چنان می­پندارند که اگر من این شغل پیش گیرم ایشان را این وزیری پوشیده کردن برود.» (بیهقی،1384: 187) عبارت به یاد ماندنی احمد حسن آنچنان گویا و رسا وضعیت روابط مشکوک و مخفی دربار با سلطان را بیان می­دارد که از طرفی ضعف پادشاهی مسعود و از سوی دیگر نفوذ اطرافیان سلطان را بر تعیین سرنوشت حکومت به خوبی روشن می­کند. (بیهقی،1384: 185)

بارتولد می­گوید: «مسعود نیز مانند پدر عقیده­ای مبالغه­آمیز به قدرت حکومت خویش داشت و می­خواست مانند وی همۀ امور را به نظر خود حل و فصل کند». (بارتولد، 1352: 1/ 618؛ باسورث، 1384: 235) این گفتۀ بارتولد اگرچه در مورد اواخر سلطنت مسعود می­تواند صادق باشد؛ اما در مورد اوایل سلطنت وی جای تأمل بیشتری دارد. چرا که مسعود از چندی پیش از مرگ به شدت نسبت به اطرافیان و کارگزاران خود بدبین شده­بود و بیشتر بر رأی خود تکیه داشت و از مشورت دیگر ارکان دربار استفاده نمی­کرد؛ مانند رفتن امیر در پی بوری­تگین برای سرکوبی وی و ناکامی او با وجود مخالفت بزرگان حکومت. (بیهقی، 1384: 745 و 514) اما در اوایل حکومت، تصمیماتش را بیشتر تحت تأثیر اطرافیان می­گرفت (بیهقی،1384: 402) و این مسئله آن­قدر جدی است که اصلاً مهم­ترین دل­مشغولی احمد حسن برای پذیرفتن وزارت است. تمام تلاش­های این پیر کارآزموده برای تک­وزیری و مهار قدرت­های کوچک­تر در اطراف پادشاه همچنان عقیم می­ماند.

وزارت­های پوشیده، وسیله­های پوشیده و ارتباط­های پوشیده­ای در پی دارد. یکی از این شخصیت­های متنفذ پشت­پرده، زنی سیاستمدار به نام حرۀ ختلی، عمۀ سلطان مسعود است. حرۀ ختلی در اوج اغتشاشات بر سر جانشینی محمود، جانب مسعود را گرفت و اگر نتوان گفت مستقیماً اما به طور غیرمستقیم در جانشینی مسعود تأثیرگذار بود. او در نامه­ای به مسعود نوشت: «و امیر داند که از برادر این کار بزرگ بر نیاید و این خاندان را دشمنان بسیارند و ما عورات و خزائن به صحرا افتاده­ایم. باید که این کار به زودی به­دست­گیرد که ولی عهد پدر است و مشغول نشود بدان ولایت که گرفته­است و دیگر ولایت بتوان گرفت ... و اصل غزنین است و آنگاه خراسان و دیگر همه فرع است». (بیهقی،1384: 14)

در نامه­ای که ذکر شد، دو نکتۀ مهم به چشم می­خورد؛ اول آنکه: این زن در یافته­است که ادارۀ امور مملکت از امیر محمد ساخته نیست و دوم اینکه به مسعود یادآوری می­کند که اصل، غزنین است و سپس خراسان. این نصیحت را اگر مشفقانه در نظر بگیریم، زمانی مصداق یک نکته ­سنجی عمیق و دقیق می­شود که مسعود در اواخر حکومت خود، پس از جنگ دندانقان و بیم سقوط کامل خراسان، به سرعت غزنه را ترک می­کند و به هندوستان می­گریزد؛ چرا که می­داند پس از خراسان احتمال سقوط غزنه و در نتیجه سقوط حکومت او می­رود. این نامۀ حرۀ ختلی که به عقیدۀ طاهر دبیر بسیار به موقع و از روی نصیحت محض فرستاده شده است، (بیهقی،1384،14) در حکم یکی از امکاناتی است که به مسعود علیه امیر محمد داده ­شد. به هرحال آنچه مورد بحث ماست، تلاش­های پشت پردۀ این شخصیت علیه امیر محمد برادر مسعود است.

اعترافی که بیهقی ـ به عنوان شخصیت تقریباً بی­طرف ـ به وزارت­های پوشیده دارد، خود نکته­ای نغز است: «اما بیرون خواجۀ بزرگ، احمد حسن، وزیران نهانی بودند که صلاح نگاه نتوانستند داشت و از بهر طمع خود را کارها پیوستند که دل پادشاهان خاصه که جوان باشند و کامران، آن را خواهان گردند». (بیهقی،1384: 336)

یکی از این وزیران نهانی، بوسهل زوزنی است که مسعود را بر پدریان بر می­انگیزاند و به قول بیهقی: «نخست که همه­ی دل­ها را سرد کردند بر این پادشاه» (بیهقی،336:1384)  مردم را نسبت به پادشاه دلسرد می­کند. «و مرد به شبه وزیری گشت و سخن امیر همه با وی می­بود.» (بیهقی،1384: 28) این شبه­وزیر گستاخ و طمع­ورز، مسعود را بر آن داشت که بیستگانی لشکر را بردارد و مال بیعتی و صلت­هایی را که برادرش محمد بخشیده بود، پس بگیرد. (بیهقی،1384: 336) این طرز برخورد­ها در بی­اعتمادی لشکر و خدم و حشم تأثیر بسیار سوئی گذاشت. همین بوسهل زوزنی می­کوشد تا تمام نثارها و صلات را از اعیان و ارکان و خدم و حشم «تا صله­ی شعرا و بوقی و دبدبه زن و مسخره6» همه را باز پس گیرد. بیهقی،1384: 337) در پی این اقدام بوسهل «گفت­و­گوی بخاست از حد گذشته و چندان زشت نامی افتاد که دشوار شرح توان کرد .... و به یکبار دل­ها سرد گشت و آن میل­ها و هواخواهی­ها که دیده آمده بود بنشست.» (بیهقی،1384: 340)

مسعود غزنوی در ماجرای فروگرفتن آلتونتاش نمی تواند تصمیم بگیرد و اطرافیان تا لحظه­ی آخر زیر گوش او می­خوانند. آلتونتاش کارآزموده و باتجربه واکنش جالب توجهی در مقابل رفتار مسعود نشان می­دهد. (بیهقی،1384: 99) در همین واکنش­هاست که شاید بتوان ادعا کرد آلتونتاش زیرک­ترین و در عین حال وفادارترین شخصیت تاریخ بیهقی است. این گرگ طوفان­دیده به خوبی واقف است که تنها چند ساعت کافی است تا اطرافیان، رأی مسعود را برگردانند و وی را از آزادی آلتونتاش تا دستگیری و حتی قتل او برانگیزانند. به همین دلیل شبانه و بدون اتلاف وقت راهی خوارزم می­شود. (بیهقی،99:1384)

گاهی حرف­شنوی­های مسعود مضحک و بچگانه می­شود. در همان شب که آالتونتاش را رخصت رفتن به خوارزم می­دهد، دوباره او را منصرف می­کنند و وادار به دادن پیغامی فریب­کارانه برای  آلتونتاش می­نمایند، تا او را به دربار کشانده و توقیف کنند. «چند مهم دیگر است که ناگفته مانده است و چند کرامت است که نیافته است.» (بیهقی،99:1384) جوابی که آلتونتاش برای مسعود می­فرستد، تمام تفکر و به طور کلی عقلانیت مسعود را زیر سؤال می­برد. «مثالی که مانده است به نامه راست می­توان کرد.» (بیهقی،1384: 99) حتی خود مسعود به حماقت خود کاملاً آگاه است، چنانکه در خصوص اطرافیان خود «گفت: اینها نخواهند گذاشت که هیچ کاری بر قاعده­ی راست بماند.» (بیهقی: 100)

 

2ـ4. جاسوسی­

تعدد جاسوسی­ها و مشرفی­ها در ارتباطات افراد نشانگر فضای ناسالم و غیر قابل اعتماد در یک ساختار از پایه بیمار است. به ندرت قدرت یا خرده قدرتی را در تاریخ بیهقی می­توان یافت که جاسوسی بر او گماشته نشده باشد. در واقع هر شخصیت از یک سو جاسوسی بر دیگری گماشته دارد و از سوی دیگر، شخص دیگری بر او به جاسوسی گماشته شده است. از جاسوسی­های محمود و مسعود بر یکدیگر گرفته (بیهقی،1384: 145) تا جاسوسی محمد و مسعود بر یکدیگر (بیهقی،1384: 160-159) و همین طور که از بالای هرم حکومت به پایین بیاییم جاسوسی­های همگنان و هم­کفوها از مسائل معمول و تکراری و در عین حال با اهمیت دربار غزنوی است.

ماجرای خیشخانۀ7 مسعود و جاسوسی که از جانب محمود بر او گماشته شده بود، توسط بیهقی بیان می­شود و از سویی در خلال این قضیه، از گماشتن جاسوسی از سوی مسعود بر محمود نیز پرده برداشته می­شود. «چنانکه پدر وی بر وی جاسوسان داشت پوشیده، وی نیز بر پدر داشت هم از این طبقه که هر چه رفتی باز نمودندی.» (بیهقی: 145)

مسلماً یکی از تبعات جاسوسی، توطئه است. بسیاری از فتنه­ها، عزل­ها، فروگرفتن­ها و قتل­ها در پی مسئلۀ جاسوسی به وجود آمد.

در دربار غزنوی دیده می­شود که معمولاً پیشکار به عنوان نزدیک­ترین شخص به سرور خود، مشرف و جاسوس می­شود و معمولاً این پیشکار به قدرتی برتر از ارباب خود پشت گرم است؛ قدرتی که آبشخور آن شخص سلطان یا وزیر است. از نمونه­های آن، جاسوسی مسعود بر امیر عضدالدوله یوسف، عم او، توسط طغرل پیشکار وی است. «و نیز شنودم که طغرل حاجبش را بر وی در نهان مشرف کرده بودند تا انفاس یوسف می­شمرد و هر چه رود باز می نماید و آن ناجوانمرد این ضمان بکرد که او را چون فرزندی داشت بلکه عزیزتر.» (بیهقی،1384: 78) البته جاسوسی در تمام بخش­های دربار راه یافته است؛ چنانکه مسعود در اعترافی به بونصر می­گوید که ابوالفتح حاتمی از مشرفان او در دیوان بونصر در زمان محمود بوده­است. (بیهقی،1384: 410) جمله­ای که بونصر بیان می­کند، جمله­ای زیبا و در خور ذکر است: «دبیر خائن به کار نیاید» (بیهقی،1384: 410) همین جمله نشانگر خیانت­هایی است که در نظام حکومتی رخنه یافته بود و نکتۀ مهم­تر این که هنوز در بین افراد با نفوذ دربار غزنوی کسانی همچون بونصر هستند که برای ارزش­ها، ارزش قائل باشند.

نکتۀ دیگر در این باب، وجود قاصدها و پیک­هایی است که اصلاً برای کارهایی نظیر جاسوسی تربیت شده­اند. حرۀ ختلی در نامۀ خود به مسعود از دو قاصدی نام می­برد که مورد اعتماد وی هستند؛ آن گونه که گویی دست­پرورده­ی او هستند برای رساندن پیغام­های پنهان؛ و از این نوع کم نیستند. «و فرمود تا سبک­تر دو رکابدار را که آمده­اند پیش از این به چند مهم نزدیک امیر، نامزد کنند تا پوشیده با این ملطفه از غزنین بروند.» (بیهقی،1384: 13)

تعدد جاسوسی و نفوذ افراد در یکدیگر در ماجرای توطئه­ی بوسهل زوزنی علیه آلتونتاش، به وضوح دیده می­شود. بوسهل از مسعود می­خواهد که به طور پنهانی و سری نامه­ای به قائد منجوق بنویسد و او را به کشتن آلتونتاش تحریک کند. مسعود به عبدوس که دشمن جانی بوسهل است، این قضیه را بازگو می­کند. عبدوس به ابوالفتح حاتمی و ابوالفتح از سر دوستی با بومحمد مسعدی، وکیلِ درِ خوارزمشاه آلتونتاش، می­گوید و مسعدی، خواجه احمد عبدالصمد، کدخدای کار دیدۀ خوارزمشاه را با خبر می­کند. به این طریق آلتونتاش از ماجرا با خبر می­شود. (بیهقی،1384: 403)

3ـ4. دورویی­، تظاهر، دروغ­ و تناقض­های رفتاری

فرد مستبد هر جا شرایط را آماده ببیند، برای رسیدن به هدف خود که در نهایت، قدرت و استبداد و خود­کامگی است، رفتارهای متناقض انجام می­دهد. آنجا که نیازمند یاری و حمایت اطرافیان است، فروتن و متواضع است و آنجا که خود را بر اریکۀ قدرت می­بیند، احساس تسلط، قدرت و خود کامگی دارد. این گونه رفتارها از بالاترین قدرت حکومت غزنوی ـ سلطان ـ تا ارکان اصلی مانند میمندی و بوسهل زوزنی تا سپاهان و حتی افراد عادی دربار به وفور دیده می­شود.

برخورد مسعود پیش از رسیدن به حکومت و پس از آن و در اواخر عمر کاملاً متناقض است. بعد از محبوس شدن امیر محمد، علی قریب ـ که متصدی امور است ـ در نامه­ای به خط امیر مسعود «حاجب بزرگ، حاجب فاضل، برادر» (بیهقی،1384: 7) خوانده می­شود و این در حالی است که خود علی قریب می­داند که این همه القاب و نواخت­ها، دامی بیش نیست. «این نامه­های نیکو و مخاطبه­های به­افراط و به خط خویش فصل نبشتن و برادرم را حاجبی دادن همه فریب است و بر چون من مرد پوشیده نشود و همه دانه است تا به میانۀ دام رسم.» (بیهقی،1384: 58) علی قریب با دیدی روان­شناسانه، به عنوان یکی از ارکان اصلی حکومت، از سال­ها پیشتر تا زمان مسعود، به خوبی دریافته است که به سخن ظاهر هیچ کس علی­الخصوص شخص پادشاه، نباید اعتماد کرد. آن قدر دو رویی و تظاهر دیده است که هرگز این القاب و نواخت­ها را از مسعود باور نمی کند.

و یا حکایت ملطفه­های خُرد که محمود به اعیان و فرماندهان لشکر و پسر کاکو و دیگران نوشته بود که«فرزندم عاق است» بیهقی،1384: 29) و در نامه­های دیگر به ظاهر نوشته بود که فرزندم را اطاعت کنید. آن گونه که خود مسعود از این ریا و دغل کاری متعجب می­ماند.

همین مسعود در جواب خوش­خدمتی­های حاجب غازی می­گوید: «آنچه بر تو بود کردی، آنچه ما را می­باید­کرد، بکنیم.» (بیهقی،1384: 40) در­حالی­که پس از رسیدن به سلطنت، غازی را فرو می­گیرد. آن هم در شرایطی که به خوبی می­داند، غازی بی­گناه است: «امیر را دل بپیچید و عبدوس را گفت: این مرد بی­گنه است» (بیهقی،1384: 306)

 

4ـ4. تهمت­زدن و انتقام­کشیدن

استفاده­ی ابزاری از مسائل اعتقادی عمده­ترین شیوه برای انتقام در عصر غزنوی است. یکی از بزرگ­ترین مخالفان خلافت عباسی بغداد ـ که غزنویان خود را جانشین و زیر­دست آنان قلمداد می­کردند ـ حکومت فاطمیان اسماعیلی مصر است. به همین دلیل، بهترین تهمت برای فروخوردن افراد در این دوران هم تهمت اسماعیلی و قرمطی بودن است.

بوسهل زوزنی در زمان محمود، به اتهام قرمطی بودن محبوس شد و این در حالی است که بیهقی می­گوید که هرگز در بدی اعتقاد وی چیزی ندیده است. (بیهقی،1384: 28) همین بوسهل به راحتی هرچه تمام تر، همین تهمت را بعدها به حسنک وزیر می­زند. (بیهقی،225:1384-224) آنچه از قرائن تاریخ بیهقی بر می­آید، آن است که هیچ کدام از این دو ـ بوسهل و حسنک ـ اسماعیلی مذهب و قرمطی نبوده­اند. بلکه این تهمت­ها در واقع سرپوشی برای انتقام کشیدن از مخالفان بوده است. تقریباً کمتر شخصی را در دربار غزنوی می­توان یافت که لااقل یک بار به حبس محکوم نشده باشد یا اگر زندان نکشیده، لااقل مورد بی­مهری و بی­توجهی و تهمت سلاطین غزنوی قرار نگرفته باشد. اوضاع مملکت پس از محمود چنان به هم ریخته است که بوسهل تنها به این دلیل که روزی پرده دار حسنک با احترام با او برخورد نکرده است، وی را تا پای چوبه­ی دار می­کشاند و از مرگ او لذت­ها می­برد. (بیهقی،1384: 225) مسعود با وجود تحقیقاتی که از احمد حسن میمندی، بونصر مشکان و دیگران می­کند و در می­یابد که اتهام قرمطی بودن حسنک صحت ندارد، باز هم او را بردار می­کند.

البته انگیزۀ مسعود یکی می­تواند آن باشد که حسنک در زمان سلطنت محمود، مسعود را متهم به اتلاف ثروت هرات و بلخ می­کند و مشرفانی را بر او می­گمارد. (باسورث، 1384: 238) شبانکاره­ای در مجمع الانساب می­نویسد «و آن وزیرِ پدرش که از پیش ذکر رفت که نام او حسنک بود از سلطان مسعود نیک ترسان بود، زیرا که در عهد محمود سخن­هایی در حق مسعود گفته بود و بر مملکت هرات که متصرفات مسعود بود مشرف بودی و همه روزه گفتی من نگذارم که مسعود مال هرات و بلخ بخورد و اگر او سلطان شود گو مرا بردار کن.» (شبانکاره­ای، 1376: 72)

5ـ4. فساد در نظام اقتصادی، اجتماعی

فساد در نظام اقتصادی اجتماعی غزنویان، یکی از موضوعاتی است که محققان در خصوص ساختار حکومت غزنویان ذکر کرده اند. چنانکه باسورث می­نویسد: «محدودیت دایرۀ دربار و بهره­کشی بی­رحمانۀ مالی که به تنهایی مسعود را قادر می­ساخت فی المثل در آیین مهرگان هزار دینار به عنصری، پنجاه هزار درم به زینبی علوی و بیست هزار به شاعرانی که منظماً در دربار نبودند، صله دهد.» (باسورث، 1384: 133)

نکته­ای که بیهقی چند بار دربارۀ وظیفۀ رعیت و سلطان نسبت به یکدیگر بیان می­دارد، حاکی از این واقعیت است که رعیت باید در قبال پرداخت خراجی نسبتاً و گاه کاملاً سنگین، توسط حکومت و پادشاه نگاه داشته شود. مسعود غزنوی پادشاهی است که در برگزاری جشن­ها و مراسم­های سنگین و پرخرج جزء پادشاهان نسبتاً خوش گذران محسوب می­شود. (باسورث، 1384: 63) سلطان گاه از عمال حکومتی می­خواهد که به زور این هزینه­ها را از عامۀ مردم طلب کنند (بیهقی، 1384: 599) و از سویی، بخشش­های بی حد و اندازه به عمال و کارگزاران خود دارد به طوری که بسیاری از بدهکاری­هایی را که باید به دولت پرداخت کنند و معمولاً مال­های هنگفتی است، می­بخشد. مانند بخشیدن بدهی عامل یکی از دِه­های غزنه که چیزی حدود شانزده هزار دینار بود. (بیهقی، 1384: 155) این گشاده­دستی­های خاص و خارج از قاعده، در کنار آن سخت­گیری­ها در وصول خراج، به نارضایتی مردم از دستگاه حکومت و بی­اعتمادی آنان منجر می­شد.

 

نتیجه­

اعتماد یکی از مؤلفه­های سرمایۀ اجتماعی است که به نوع ارتباط بین افراد جامعه مربوط می­شود. کمیت و کیفیت اعتماد در هر جامعه­ای، نقش کلیدی در میزان سرمایۀ اجتماعی و انسجام آن جامعه دارد.

به نظر می­رسد بی­اعتمادی و بدبینی مفرطی که در دربار سلطان مسعود غزنوی به دلایل متعددی از جمله: جناح­بندی درباریان و منازعۀ محمد و مسعود در جانشینی محمود، میراث بر جای مانده از دورۀ سلطنت محمود و خودبینی و خودرأیی سلطان شکل گرفته بود، در سرنوشت حکمرانی او تأثیر اساسی داشت. رخنه کردن عنصر بی­اعتمادی در دربار مسعود سبب شد بسیاری از افراد کاردان و کارآمد دربار از صحنۀ سیاسی حذف و یا محبوس و مقتول شوند و درباریان و لشکریانی که آشکار و پنهان در سال 421 هجری به هواداری او برخاستند و برادرش امیر محمد را زندانی و او را بر تخت سلطنت نشاندند، فقط با گذشت حدود یازده سال وی را از تخت به زیر کشیدند و به قتل رساندند. البته سرنوشت پادشاهی که با خودرأیی و بی­اعتمادی مهم­ترین تصمیمات خود را همچون تصمیم رفتن به هند در سال 432 هجری از نزدیک­ترین مشاوران و کارگزاران خود همچون عبد الصمد وزیر پنهان می­کند و نیک­اندیشی او را با استبداد رأی، ضایع می­گذارد و به او بدبین است، غیر از این نمی­تواند باشد.

به هر حال، میان فضای بی­اعتمادی شکل گرفته در دربار پادشاه و از­هم­گسیختگی و عدم انسجام ارکان حکومت و شکست­ها و ناکامی­های دوران سلطنت مسعود که به کشته شدن او نیز منتهی می­شود، ارتباط معنا داری به چشم می­آید.

 

پی­نوشت­ها

1- اریارق: حاجب­سالار هندوستان در روزگار محمود غزنوی/ بگتغدی: از حاجبان دربار مسعود/ بلگاتگین: حاجب بزرگ در دوره­ی مسعود/ علی دایه: علی بن عبیدالله، از سرداران محمود غزنوی که در زمان مسعود به سپاهسالاری خراسان رسید.

2- از جمله می­توان به نوشتن نامه به خط مسعود برای قائد منجوق مهتر لشکر کجات که در خوارزم بود و تحریک کردن او به کشتن آلتونتاش اشاره کرد. (بیهقی، 1384: 402)

3- طرایف: هر چیز کمیاب و نو و تازه و دلپذیر/ محفوری: نوعی فرش/ قالی: نوعی گلیم پُرزدار منقش/ کیش: نوعی جامۀ کتانی.

4- مونولوگ (monologue) یا تک­گویی، صحبت یک نفره­ای است که ممکن است مخاطب داشته باشد یا نداشته باشد. تک­گویی انواعی دارد از جمله حدیث نفس و تک­گویی درونی که در آن گفتگو در ذهن شخصیت داستان صورت می­گیرد.

5- بیهقی در صفحه 602 تظلم زهاد و پارسایان آمل را از ظلم و ستم عمال امیر مسعود به وی آورده است. در نهایت امیر ناراحت می­شود و عتاب می­کند!! کوتاهی عبارت بیهقی و منحصر بودن اقدام پادشاه به «عتاب» گویای بسیاری از واقعیت­هاست. همچنین بیهقی در صفحه 195 فقط تعبیر «امیر مظالم کرد» را آورده است و هیچ شرح و بسطی از چگونگی این مظالم کردن امیر دیده نمی­شود. بسنده کردن بیهقی به این تعبیر هم بی­جهت نیست.

6- بوقی: بوق نواز/ دبدبه­زن: نقاره­کوب/ مسخره: دلقک، آنکه کارهای خنده­آور کند.

7- خیشخانه: خانۀ تابستانی که در آن برای باد زدن و خنک کردن خیش یعنی پردۀ کتانی آویخته باشند.

کتاب­ها

ـ اشپولر، برتولد، (1379)، تاریخ ایران در قرون نخستین اسلامی(جلد اول)، ترجمه جواد فلاطوری، تهران: انتشارات علمی و فرهنگی، چ ششم.

- بارتولد، و. و، (1352)، ترکستان نامه، ترجمه کریم کشاورز، تهران: انتشارات بنیاد فرهنگ ایران.

- باسورث، ادموند کلیفورد، (1384)، تاریخ غزنویان(جلد اول و دوم)، ترجمه حسن انوشه، تهران: انتشارات امیرکبیر، چ چهارم.

- بیهقی، ابوالفضل محمد بن حسین، (1384)، تاریخ بیهقی، تصحیح علی اکبر فیاض، تهران: نشر علم، چاپ دوم.

- شبانکاره­ای، محمدبن علی بن محمد، (1376)، مجمع الانساب، به تصحیح میرهاشم محدث، تهران: امیرکبیر، چاپ دوم.

- شولتس، دوآن، (1386)، روانشناسی کمال، الگوی شخصیت سالم، ترجمه گیتی خوشدل، تهران: نشر پیکان، چاپ چهاردهم.

- عتبی، محمد بن عبدالجبار، (1382)، ترجمه تاریخ یمینی، ترجمه ابوالشرف ناصح بن ظفر جرفادقانی، تصحیح جعفر شعار، تهران: انتشارات علمی و فرهنگی، چ چهارم.

- فروزانی، سیدابوالقاسم، (1384)، غزنویان از پیدایش تا فروپاشی، تهران: سازمان مطالعه و تدوین کتب علوم انسانی(سمت).

- گردیزی، ابوسعید عبد الحی ابن ضحاک بن محمود، (1346)، زین الاخبار، تصحیح عبد الحی حبیبی، چاپ کابل. (از لوح فشرده: نور السیره2- جامع منابع تاریخ اسلام، مرکز تحقیقات کامپیوتری علوم اسلامی).

 

مقالات

- توسلی، غلامعباس و مرضیه موسوی، (1384)، «مفهوم سرمایه در نظریات کلاسیک و جدید با تکیه بر نظریه­های سرمایه اجتماعی»، نامه علوم اجتماعی، شماره 26، صص 32-1.

- حجازی، بهجت السادات، (1387)، «روان شناسی شخصیت در تاریخ بیهقی»، فصلنامه علمی پژوهشی کاوش نامه، سال نهم، شماره 16، صص 39-9.

- شریفیان ثانی، مریم، (1380)، «سرمایه اجتماعی، مفاهیم اصلی و چارچوب نظری»، فصلنامه علمی پژوهشی رفاه اجتماعی، سال اول، شماره 2، صص18-5.

- موسوی، میرطاهر، (1385)، «مشارکت اجتماعی یکی از مؤلفه­های سرمایه اجتماعی»، فصلنامه علمی پژوهشی رفاه اجتماعی، سال ششم، شماره 23، صص92-67.